eitaa logo
من و خاطراتم
283 دنبال‌کننده
37 عکس
12 ویدیو
0 فایل
نویسنده ، محقق و پژوهشگر https://eitaa.com/joinchat/1522861211C68d7638d66 @abdi_ayeh1403
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ ✍ عبّاس بسیار خوشرو و خوش تعریف بود. زود با همه جور میشد. تا دیدمش حدس زدم از بچه‌های تخریب است چون درون گوشهایش پنبه گذاشته بود. پر جُنب و جوش بود و در کارهای داوطلبانه ، پیش قدم میشد. وقتی به آسایشگاه میرسید بسیار خسته و کوفته بود. به زور میخواباندمش و مشت و مالش میدادم. علت پنبه های درون گوشَش را ازش پرسیدم؟ گفت در عراق تخریب چی بود و در انفجارات گوشم آسیب دیده. قرار بود یکی از روستاهای حومه جنوب حلب آزاد شود. عبّاس نیز در آن عملیّات باید شرکت می‌کرد. پنج یگان ایرانی در این عملیّات شرکت داشتند. کلّی دست و پا زدم تا در این عملیّات شرکت کنم امّا نشد. شهید محمّد زهره وند و شهید سعید مسلمی نیز در این عملیّات حضور داشتند. من کمک محمّد (زهره وند) کردم و وسایلش را داخل ماشین گذاشتم. ماشینشان حرکت کرد و من نگران وضعیت آنها بودم و دلم همش با آنها بود. چند ساعتی از رفتنشان گذشت. هوا داشت تاریک میشد که خبر دادند آنها برگشتند. به استقبالشان رفتیم. تمام سر و هیکلشان با خاک یکسان شده بود. کمک کردیم و وسایلشان را از خودرو به داخل ساختمان انتقال دادیم. معلوم بود عملی‍ّات سنگینی داشتند. بچه‌های صابرین هفت شهید داده بودند که یکی از آنها حسین جمالی هم دانشگاهیم بود. عبّاس دنبال من می گشت تا برایم از صحنه های عملیات تعریف کند جلوی ساختمان بچه های لشکر ۷ (خوزستان) او را دیدم. معلوم بود حرفهای زیادی برای گفتن دارد. با اشتیاق و هیجان از او خواستم برایم تعریف کند که امروز به آنها چه گذشته؟ بهش مهلت ندادم حتی بنشیند همینجوری ایستاده برایم تعریف می‌کرد. من و عبّاس دوست مشترکی داشتیم که اسمش احسان بود. در این عملیّات دو تا چشمش مجروح شده بود و داشت از او برایم می‌گفت. می‌گفت در حین عملیّات احسان رو دیدم که روی زمین افتاد و صورتش غرق خون شد خودم را سریع بالای سرش رساندم. دیدم صورتش پر شده از ترکش و شنهای ریز. در تیررس دشمن بودیم و چپ و راستمان را میزدند. درگیری به اوج خود رسیده بود. دیده‌بان می‌گفت داعش جنازه هایش را به عقب بر می‌گردانْد و نیرو‌های تازه نفسش را به خط تزریق میکرد و با چنگ و دندان مقاومت می‌کرد تا منطقه را از دست ندهد. فشار روی بچه‌ها زیادتر میشد و تصمیم به عقب نشینی بود. یاعلی گفتم او را روی دوشم گذاشتم و با سرعت به عقب می دویدم. این بار ، باران خمپاره بود که به سمت ما می آمد. احسان سرم داد می زد و می‌گفت عبّاس من رو رها کن و خودتو نجات بده امّا من بهش گفتم یا با هم بر می گردیم یا دوتامون شهید می‌شیم. در بین راه زیر لب صلوات می‌فرستادم و نفسم دیگر بالا نمی آمد تا اینکه به منطقه بی خطر رسیدیم. آمبولانس مشغول جا به جایی مجروحین بود احسان را داخل آمبولانس گذاشتم و احسان با بقیّه مجروحین به پست امداد منتقل شد. تعریفش دیگر تمام شد. به رفاقت با عبّاس افتخار میکردم. حیف که او را زود از دست دادم. عبّاس در عملیّات آزادسازی نُبُل و الزّهرا نقش مؤثری داشت و در همان عملیّات به شهادت رسید. ۹_ جهت عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68 ❤️ 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
اعزامی از استان خوزستان محل شهادت سوریه ریف حلب جنوبی - محرم سال ۹۴ @alabd68