✨﷽✨
#پایگاهبسیجمبداءتحولاتزندگیمبود
✍ نزدیک به بیست سال پیش با پدرم برای ثبت نام در پایگاه بسیج به یکی از مساجد مراجعه کردیم. آن موقع کم سن و سالها را ثبت نام نمیکردند. مسئول پایگاه تا قد و بالای من را دید به پدرم گفت حاج آقا عذرخواهی میکنم. آقازادتون سنّش برای عضویت در پایگاه کمه.
با اصرار من و وساطت پدرم بندهٔ خدا مجبور شد قبول کند. چند فُرم آورد و ما پر کردیم و قرار شد دوشنبه شبها برای شرکت در برنامهها ، به پایگاه بروم.
چند ماه در پایگاه رفت و آمد داشتم امّا چون سنّم کم بود ، مرا در کارهای مهم بازی نمیدادند. من بسیج را بخاطر فعالیتهای نظامیش میخواستم. دیگر حوصله ام سر رفته بود و از اینکه مرا آدم حساب نمیکردند حسابی خسته شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفتم دیگر دور بسیج را خط بکشم.
دو سال از این موضوع گذشت ولی در این دو سال بارها حال و هوای خوب پایگاه به سرم میفتاد و مرا وسوسه میکرد تا قهرم را کنار بگذارم و فعالیتهایم را از سر بگیرم.
یک روز به پایگاه مراجعه کردم. نیروی انسانی پایگاه به خاطر غیبت طولانیم ، پروندهٔ مرا راکد کرده بود و برای اینکه دوباره پرونده را به جریان بیندازد ، باید به حوزه می رفتم.
چون مصمم بودم ، همان روز به حوزه رفتم و به دنبال فردی میگشتم تا مشکل پروندهٔ مرا ، حل کند. یک آقای عینکی در راه روی حوزه ، دائم از این اتاق به آن اتاق میرفت و معلوم بود آنجا کاره ای است.
پیش آن آقا رفتم. سلام دادم و موضوع را به او گفتم. از من پرسید اسم پایگاهی که در آن عضو هستی چیست؟ گفتم پایگاه پنج. گفت به نظرم پرونده ات را بیار پایگاه ما. چون در آنجا همهٔ بچّههای ما هم سن و سالهای تو هستند. ازش پرسیدم شما عضو کدام پایگاه هستی؟ گفت من پایگاه دویی هستم.
با نفوذی که در حوزه داشت ، پرونده ام را به جریان انداخت و در پایگاه دو ثبت نامم کرد. اوّلش اسم آن آقا را نمیدانستم. انقدر که در آن راه رو همه صدایش میکردند ، فهمیدم اسمش سلمان است.
از این به بعد عضو پایگاه دو شده بودم و در مدّت کوتاهی توانستم دوستان زیادی پیدا کنم. در برنامههای پایگاه مرتب شرکت میکردم. محیط سالم و فرهنگی پایگاه باعث شده بود به آنجا عِرق پیدا کنم.
مهمترین اقدام پایگاه بسیجمان برپایی نمایشگاه بزرگی با موضوع زندگی حضرت زهرا (س) بود و کوثر ولایت نام داشت. چون موقعیت مکانیش در مرکز شهر بود ، افراد زیادی به آنجا مراجعه میکردند و تحت تأثیر غرفه های زیبای آن میشدند. واقعاً آن نمایشگاه در زمان خودش بی نظیر بود.
نمایشگاه با آجر و کاهگل ساخته شده بود و زمین آن امانت بود و باید ظرف ده روز آن زمین را به شکل اولیّه در می آوردیم و تحویل میدادیم.
تا اینکه روز موعود فرارسید. با گریه آجرها را از روی دیوارها بر می داشتیم و مظلومانه با همهٔ خاطرات خداحافظی میکردیم.
این نمایشگاه و درسهای آن ، مبدأ تحولاتی برای زندگی من شد و با اندوخته های آن وارد دورهٔ جدید زندگیم شدم.
۱۷_ #نمایشگاهِ_از_ولادت_تا_شهادت
جهت عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید👈 @alabd68
❤️
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼