خدایا ما رو به خاطر چیزهایی که محرم نبودن بهمون، محروم کردی؛ شکرت.
دانایِ جاهل🚩 alef.sin.ra
شما هم دوست داشتید میتونید اسکرینشاتهاتون بفرستید^^
ایضا حس و حالتون رو ))
حیان جان سخن از دل ما میگویی؛
نمیدانم دقیقا چه اتفاقی بعد از به خاک سپردن آقای شهیدمان در عالم بالا افتاد که این چنین قلب های داغ دیدهمان که به هزاران قطره اشک و بغض آرام نمیگرفت و انگاری که تاول داغ بر جگرمان بود حال چنین آرام گرفتهایم،گویی پارچه آبی خنک بر سر جیگر سوختهیمان ریخته شده،
قبل از اینها گریه هایم حال و هوایی عجیب داشت یک ناآرامی و بی قراری ولی کنون با اینکه سخت دلتنگ هستم ولی آرامم، آرام...
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تو گفتی صبر کن مرجانو. دندون رو جیگر بذار. مرد باس رو پا خودش واسته. گفتی نمیخوام از خرمای نخلهای آقات بخوروم. نمیخوام کنار اسماعیل و جاسم خوشهچین زمینهای آقات بشُم. گفتی اگه بخوام بیام خواستگاریت باید دستوم پر باشه. گفتی من مث یوسف پسرعاموت بابای ملّاک و زمیندار ندارم که بهم جریبجریب زمین و کارگر و موتورآب بده. گفتی میرم خدمت. میام کار پیدا میکنم. اونوقت سرمو بالا میگیرم و میام در خونه آقات. گفتم نرو تاب ندارم. یهجوری میسازیم با هم. خودم کارهای ترجمه میکنم و آموزشگاه، زبان یاد بچهشهریها میدم. تو هم همینجا سر نخلهای آبادی کار میکنی. عرضهشو داری.
یادته دم غروب سر آببند، بیل انداخته نشسته بودی. پاچه شلوارتو تا زانو ورداده بودی. پاهاتو از چکمه درآوردی و پا به آب خنک دادی. گفتی دخترحاجی عقب واستا، کسی نزدیک من میبینتت خوب نیس. گفتم عرقکردی، پا تو آب نده خو سرما میخوری. قطرههای عرق از نوک دماغت میچکید. نفس میزدی و شونههای پتوپهنت بالا و پایین میشد. حیاکردی دکمه بالای پیرهنتو بستی. آخ که چه قندی تو دلم آب میشد از مردونگیت. روز به روز مردتر میشدی تو چشمم.کاش محرمم بودی و دستهای مردونت... هیچی. گیسهای بافته تنباکوییرنگم رو از زیر چارقد دو طرف شونههام بیرون انداخته بودم که کشموهایی که خودت بهم دادی رو ببینی. میدونستم دلت میره سی زلفهام. گفتهبودی رنگش تنباکوی آبادانو میمونه. نوک طره موهامو مث سیم تلفن پیچیدم دور انگشتم، سرمو کج کردم، همه دخترونگیم رو جمع کردم بلکه زورم به نگهداشتنت برسه. گفتم واقعا میری؟
گفتی ها مرجان. میرم که بیام قشنگترین دختر ایل رو بگیروم. رعیتجماعت نمیتونه مث آقایوسفخان گردنی طلا و گوشی آیفون سی دختر مورد علاقش بفرسته؛ عمر که میتونه بذاره دوسالی خدمت بره بخاطر عشقش. کم ما رو زیاد ببین دخترحاجی. گفتم خو دیدی که پسفرستادم، جان مرجان غصه نخور. آه کشیدی. گفتی میرم سرمو بتراشم، صبح باید راه بیفتم ایشالا. تو هم برو. هوا سوی تاریکی میره. بغض مث خرمای کال بهاره افتاد تو گلوم. پیچ گیسهامو از لای انگشتام بازکردم و قیچی انداختم. گفتی دیوونهای مگه نگفته بودم موهات عمر منه؟ عمر منو کوتاه نکن. گفتم بذار تو کولهت ببر، اونجا همرات باشه. تا برگردی باز موهام بلند شده. خندیدی.
سه روز پیش، عموم و خونوادش آمدن شبنشینی. تو استکانهای انگشتی چای میریختم. صحبت جنگ بود. عموم گفت صبح پادگانتون رو زدن. دنیا یه لحظه واستاد. اسمتو آورد و گفت آسایشگاه رو که زدن، پسر حاج یدالله شهید شده. گفت پادگان با خاک یکی شده. گفت از آوارهای آسایشگاه بوی تنباکوی سوخته میومده. هزار مرد بندری تو سرم دمام زدند. هزار زن جنوبی تو سرم کل کشیدن. به مردونگیت قسم قلبم از کار افتاد. نفهمیدم انگشتامه کی با استکان شکسته بریدم. چشام کور شد. به جیغی از حال رفتم. آبطلا بهم دادن. نیمساعت بعد چشم وا کردم. یوسف به نیشخند گفت بهتری دخترعامو...؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
داری پیام من رو می خونی در حالی که شب آرومی رو داری سپری میکنی به دور از هر گونه هیاهو و صداهای بلند مهیب بمب و ...
براشون یه دونه اره نفری یکی صلوات ولی با توجه عمیق از ته دلتون بفرستید ؛)
صلوات که می فرستی با توجه بفرست اینجوری که:
"اللهم" خدایا "صل علی محمد" درود بفرست بر محمد "و آل محمد" و خاندان محمد " و عجل فرجهم" و فرج مولامون رو نزدیک کن
همیشه میگم صلوات یک دعاست برای خودمون وقتی میگیم اللهم صل علی محمد داریم برای حضرت دورد و سلام می فرستیم و ایشون قطعا بی پاسخ نمیگذارند و جواب میدند و از طرفی وقتی میگیم خاندان محمد ص که در وحله اول داریم به ائمه المعصومین ع که نور این عالم هستند درود می فرستیم و از طرفی میشه میگفت منظور خود ماها هم هستیم، ما مسلمون ها و در اخر داریم فرج مولامون می خواهیم عزیزدلی که کافیه شما ی اشاره کنی تو ایشون شما رو دریابه
صلوات انقدر خاصه که شما درود می فرستی به خاتم انبیا محمد مصطفی ص و فرج آخرین امام حی رو میخواهی؛
خدایی نوری بالاتر از این نور داریم؟؟؟
صلوات، نور است، نور، نور...