#گزارش #یادداشت #روایت_داستانی
📌 موضوع: زندگی #علامه_طباطبایی از زمان بازگشت از نجف به تبریز و کوچ از تبریز به قم تا رحلت.
🖌 تیتر انتخابی من: «صبر و شکوفایی»
🗓 نوشته 1396/1/20
🌐 @aliebrahimpour_ir
عقل یشمی خالخال پشمی
#گزارش #یادداشت #روایت_داستانی 📌 موضوع: زندگی #علامه_طباطبایی از زمان بازگشت از نجف به تبریز و کوچ
#گزارش #یادداشت #روایت_داستانی
🔰اولین یادداشت سال 96. ظاهر کار خیلی آسان نشان میداد، روی همین حساب هم قبول کردم. ولی افتاد مشکلها! چالش اولم بیان روایی و داستانی بود. چون مدتی متن روایی-داستانی ننوشته بودم و تمرکزم رو نگارش علمی بود، برام سخت بود. از یکی از دوستان قلمبهدست خواستم که زحمتش را برعهده بگیرد، قبول نکرد. البته با یکم تمرکز حل شد و خودم انجامش دادم. چالش دوم، بحث محتوا بود. از زندگی علامه خصوصا در فراز اولی که به من سپرده شده بود (دوران اقامت در تبریز) و خصوصیات خانوادگی و شرایط زندگی در نجف، گزارشات کامل و دقیقی وجود ندارد. 😔 من برای پیدا کردن اسم یکی از دختران علامه، مدتها جستوجو کردم تا بتوانم اسمها را ردیف کنم! ☺️😊
🔰ماحصل این تلاش، این شد که توانستم یک روایت بر اساس نقلهای موجود برای علامه #بسازم. یعنی نقلهای جملهجمله و پراکنده را با مصیبت، مثل یک قالی به هم دوختم و بافتم تا به یک پیکرده تبدیل شد.
🔰به نظرم متن خوبی شد. بعد از پایان متن، واقعا دربرابر شخصیت بزرگ علامه، به خضوع و خشوع افتادم. یک #انسان و #مرد به تمام معنا. یک #دردمند؛ یک #خادم بزرگ و #دوستداشتنی.
❌نکته مهم❌⬅️ کار اینچنینی برای علامه نشده. خیلی از زوایا پنهان است. خوب است حالا که هنوز بعضی از فرزندان علامه در قید حیاتاند، فکری شود. بگذرد، راه جبران نیست. 🚫 دوستانی که دستشان به جایی میرسد، یک فکر و تاملی کنند. بعید است کار خیلی هزینهبری باشد، در عوض احیای یک شخصیت بزرگ تاریخساز معاصر است.🛑
📌 موضوع: زندگی #علامه_طباطبایی از زمان بازگشت از نجف به تبریز و کوچ از تبریز به قم تا رحلت. (بازخوانی دو فراز از زندگی علامه طباطبایی)
📍تیتر انتخابی من: «صبر و شکوفایی»
🔹پ.ن: نمیدانم کجا قرار شد چاپ شود.😃
🔹پ.ن2: متن را برای بعضی از دوستان نزدیکم فرستادم؛ افتخار ندادند بخوانند و نظر بدهند.😶
🖋علی.ا
✅بخشی از متن:
🔸سال 1314. روابط ایران و عراق تیره شده است. رضاشاه دستور داده تا از خروج ارز از ایران جلوگیری شود. چندماهی است که مسافر ایرانی به عراق نرفته و حاج میرزا باقر قاضی، کفیل سیدمحمدحسین و سیدمحمدحسن، برای ارسال پول و مستمری زمینهای تبریز به دو برادر، با مشکل مواجه شده است. دو برادر خودشان را به استفاده از سهم امام و شهریه عادت ندادهاند و به هیچ وجه از بیتالمال استفاده نمیکنند. بی خرجی میمانند. دیری نمیگذرد که اندکْ پسانداز هم تمام میشود. بهناچار گاهی از دوست و آشنا قرض میگیرند و گاهی از این دکان و آن مغازه نسیه میکنند تا اموراتشان بگذرد. نامهنگاریهای مکرر به تبریز هم مشکلی را حل نمیکند و راهی برای ارسال پول پیدا نمیشود. دو برادر کاملا مستاصل میشوند.
فشار بر سیدمحمدحسینِ سیوسهساله، آنقدر زیاد است که ناچار میشود تا اثاثیه منزل را یکیک بفروشد و خرج کند. کمکم هرچه بودونبود فروخته میشوند؛ از ظروف و لباسها گرفته تا کتابها.
سیدمحمدحسین، درمانده از وضعیت...
🗓 نوشته 1396/1/20
🌐 @aliebrahimpour_ir
✅ «توافق ذهنی بچه های جنوب شهر»
🖋 #محمد_اسدی
[ #داستان | #روایت_داستانی | #کودک_و_نوجوان ]
با همان مایوی روی شلوار، وسط هال داشتم طبق آموزههای مسعود، دستهایم را اینطوری تکان میدادم و پاهایم را اینطوری تکان میدادم که یک مرتبه بابا وارد خانه شد. نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت: «این چه سر و ریختیه واسه خودت درست کردی؟» گفتم: «از طرف مسجد فردا می خواییم بریم استخر.» هنوز جملهام تمام نشده بود که محکم جواب داد: «بیخود! اگه بری غرق بشی کی جواب میده؟» کش شورت مایو شل شد و مثل لوچههایم آویزان شد. گفتم: «مراقبم بابا! آقا صمدی هم هست. مواظبه.» اعتنا نکرد و رفت داخل آشپزخانه. با التماس گفتم: «بابا!» گفت: «همین که گفتم.» مامان قابلمه غذا را از سر سفره گذاشت و رو به بابا گفت: «ازشون پول نمی گیرن.» نگاه بابا، روی مامان متوقف شد. بعد سرش را به سمت من چرخاند و گفت: «پس خیلی مراقب باش.»
🔻متن کامل را در سایت الفیا بخوانید👇
📎http://alefyaa.ir/?p=6783
🔹 پ.ن: برادر و دوست صاحبقلم عزیزم، آقا محمد روایتداستانی زیبایی از بچههای جنوب شهر تصویر کرده... شما را به خواندن این متن گرم و پرانرژی دعوت میکنم. 🌹
🌐 @aliebrahimpour_ir