eitaa logo
علی‌زین‌العابدین‌پور
1.2هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
51 فایل
صفحه ی اینستاگرام خادم الشهدا علی زین العابدین پور👇 @alizeynolabedinpour جهت ارتباط آسان شما 👇 @adminzynolabedinpor سوالات،نظرات، انتقادات، پیشنهادات شما ‌بصورت ناشناس👇 https://harfeto.timefriend.net/17437643585438
مشاهده در ایتا
دانلود
دی ماه سال ۹۲ وقتی در معراج شهدا تهران رفتم بالای سرش، هنوز لباس رزمش تنش بود. از زخم هایش‌ فقط جای یک زخم زیر چانه و ترکشی که به سرش اصابت کرده بود دیده می‌شد. در بهشت زهرا و قبل از شروع مراسم تشییع،زخم های تنش را ک دیدم یادِ آن سامچه ی تفنگ بادی افتادم ک در اردو با پایگاه بسیج به دستش اصابت کرده بود و تلخی زخم انگشتش..... اما آن زخم کوچک کجا و جراحت ناشی از ۳۵ ترکش ب سینه و پهلو کجا؟ یکی از ترکش ها از زیر کتفش بیرون زده بود و شاید محمود رضا با همان ترکش پریده بود.... https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor
با ابراهیم و چند نفر از رفقا جلوی مسجد ایستادیم. بعد از اتمام نماز بود.مشغول صحبت و خنده بودیم. پیر مردی جلو آمد.اورا می‌شناختم. پدر شهید بود. همان شهیدی که ابراهیم از بالای ارتفاعات آورده بود. لحظاتی بعد سکوتش را شکست و گفت: آقا ابرام ممنونم زحمت کشیدی اما پسرم .... پیر مرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است. لبخند از چهره همیشه ابراهیم رفت چشمانش گرد شد ه بود با تعجب آخه چرا؟ بغض گلوی پیر مرد را گرفته بود، چشمانش خیس اشک شده بود، دیشب پسرم را در خواب دیدم به من گفت: مدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم هر شب مادر سادات ب ما سر می‌زد اما حالا دیگه چنین خبری نیست. پسرم گفت:شهدای گمنام مهمان های ویژه حضرت فاطمه (س)هستند.پیر مرد دیگه ادامه نداد سکوت جمع مارا فرا گرفته بود. به ابراهیم نگاه کردم دانه دانه اشک از گوشه چشمانش غلط می‌خورد و پایین می آمد، می‌توانستم فکرش را بخوانم گم شده اش را پیدا کرده بود گمنامی....💔🥀 https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor https://eitaa.com/alizynolabedinpor
«از تیپش خوشم نمی آمد. دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته بود. شلوار شش جیب پلنگی گشاد می پوشید با پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ که می انداخت روی شلوار. در فصل سرما با اورکت سپاهی اش تابلو بود. یک کیف برزنتی کوله مانند یک وری می انداخت روی شانه اش، شبیه موقع اعزام رزمنده های زمان جنگ. وقتی راه می رفت، کفش هایش را روی زمین می کشید. ابایی هم نداشت در دانشگاه سرش را با چفیه ببندد.از وقتی پایم به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر می دیدمش. به دوستانم می گفتم: «این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهۀ شصت پیاده شده و همون جا مونده!»آمد اتاق بسیج خواهران و پشت به ما و رو به دیوار نشست. آن دفعه را خودخوری کردم. دفعه بعد رفت کنار میز که نگاهش به ما نیفتد. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، بلندبلند اعتراضم را به بچه‌ها گفتم. به در گفتم تا دیوار بشنود، زور می زد تا جلوی خنده‌اش را بگیرد. معراج شهدای دانشگاه انگار ارث پدرش بود.هر موقع می‌رفتیم، با دوستانش آن‌جا می‌پلکیدند. زیرزیرکی می‌خندیدم و می‌گفتم:« بچه‌ها، بازم دار و دسته محمدخانی!»بعضی از بچه‌های بسیج با سبک و سیاق و کار و کردارش موافق بودند، بعضی هم مخالف، معروف بود به تندروی کردن و متحجر بودن. از او حساب می‌بردند، برای همین ازش بدم می‌آمد. فکر می‌کردم از این آدم‌های خشک مقدس از آن طرف بام افتاده است. آن‌هایی که با افکار و رفتارش موافق بودند می گفتند: «شبیه شهداست، مداحی می‌کنه، میره تفحص شهدا!». https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor
سر سفره که نشست گفت: «آخرین صبحونه رو با من نمی‌خوری؟!»؛ با بغض گفتم: «چرا این‌طور میگی؟ مگه اولین باره میری مأموریت؟!» گفت: «کاش می‌شـد صداتو ضبط می‌کردم با خودم می‌بردم که دلم کمتر تنگت بشه». گفتم: «قرار گذاشتیم هر کجا که تونستی زنگ بزنی، من هر روز منتظر تماست می‌مونم، منو بی‌خبر نذار». با هر جان کندنی که بود برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم، لحظه آخر به حمید گفتم: «حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هرکجا تونستی تماس بگیر». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ می‌زنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم: «پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو می‌فهمم». از پیشنهادم خوشش آمده بود، پله‌ها را که پایین می‌رفت برایم دست تکان می‌داد و با همان صدای دلنشینش چندباری بلند بلند گفت: «یادت باشه! یادت باشه!» لبخندی زدم و گفتم: «یادم هست! یادم هست.» https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor https://eitaa.com/13210196/17354
28.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتظرتون هستیم پای صندوق های رأی... امروز به نیابت از رفقای شهیدمون و شهدای دست بسته،که نذاشتن کشور به دست نااهلان بیافتد رأی بدهیم....
شهادت نامه ... . . رفیق زیاد دارم ولی شهدا یه چیز دیگه ن...   •۰•۰•۰•۰•🥀✨۰•۰•۰•۰•۰• ‌https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor https://eitaa.com/alizynolabedinpor
37.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمدرضا دل از زمین کند و راهی آسمان شد... و نام گرفت اولین خلبان هوانیروز! او در ایرانِ نوپای آن روز ماند و به چمران سپرد که من هوای‌ شما و لشکرتان را دارم، من هوای ایران را دارم دکتر... محمدرضا پای قولش ماند و تا جان نداد، در آسمان ایران جنگید. و در نهایت در آغوشِ آسمان شهید شد. . . بیت‌الزهرا( س)شهیدحاج‌قاسم‌سلیمانی(رفسنجان) 🎬علی‌زین‌العابدین‌پور https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor https://eitaa.com/alizynolabedinpor باشهداهَمــــراه باشیـــد💫
22.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید سلاممون کرد اما ما تو خستگیامون رد شدیم.. ده روز تا اربعین حسینی💔🥀 راوی:علی زین العابدین پور https://eitaa.com/alizynolabedinpor https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor
کرامت و شَانِ امروز به نام شهید صدرزاده عزیز است! چندی پیش تر از این، در میانِ عرش تصمیم بر این شد تا تاریخ نزولش چنین روزی باشد. پس امروز متولد شد تا رسالت عشق را ادامه دهد. پا بر زمین نهاد و تبرک شد وجودِ زمین از حضورش. https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor https://eitaa.com/alizynolabedinpor باشهداهَمــــراه باشیـــد💫
13.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یازدهمین مراسم همدلی با شهید گمنام در جوار مرقد شریف شهید گمنام پارک مطهری(موزه) گمنام https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor https://eitaa.com/alizynolabedinpor باشهداهَمــــراه باشیـــد💫
11.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پناهِ هر دلِ تنها، کجایی؟ فرج آقا صلوات . . راوی: علی زین العابدین پور 🔻 آدرس کانال روبیکا و ایتا علی زین العابدین پور🔻 https://rubika.ir/posthaalizynolabedinpor https://eitaa.com/alizynolabedinpor اینستاگرام 👇🏻 @alizeynolabedinpour باشهداهَمــــراه باشیـــد💫