eitaa logo
از آن سوی تاریکی
67 دنبال‌کننده
798 عکس
72 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کاغذ های بی امضا
📪 پیام جدید https://eitaa.com/alone_wale/1400 سلام تا اینجا قشنگه پارت بعدی رو بزار
از آن سوی تاریکی
اما امشب ماجرا فرق میکرد، می خواست یکبار و برای همیشه به عشقش اعتراف کند،هنگامی که به رودخانه رسید م
چند شبی گذشت و دخترک دیگر فقط از پنجره اتاقش به تماشای ماه می نشست و هر از گاهی متوجه میشد که دارد از غم دوری ماه اشک می ریزد و هذیان می گوید . طولی نکشید که سخت بیمار شد و با خود فکر میکرد که دیگر هرگز قرار نیست ماه را ببیند. اما در آن سوی این ماجرا ،ماه، سخت در تعجب بود که چطور این دختر آنقدر برای او آشنا است ، ایا او را پیش از اینها دیده است ؟ از طرفی هم احساس عذاب وجدان داشت که با او چنین برخورد کرده ولی تا می خواست در فکر فرو رود ، او را به یاد می آورد .
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
تئوری: ماه قبلا عاشق مادر دختره شده (یا پدر دختره، بستگی داره ماه رو مذکر حساب کنیم یا مونث-) 😭😂💔
دلم میخواد زجرتون بدم پارت نزارم شاید فردا گذاشتم پ.ن یه دنده هم خودتونید🦦🦦
جمنای ، مشکلت با غذا خوردن چیه‌‌. فتوسنتز میکنی همراه گیاهان ؟
از آن سوی تاریکی
چند شبی گذشت و دخترک دیگر فقط از پنجره اتاقش به تماشای ماه می نشست و هر از گاهی متوجه میشد که دارد
کمی گذشت و حال دخترک رفته رفته خوب شد،وقتی توانست به تنهایی ،از خانه بیرون برود، تصمیم خود را گرفت؛ با سر و وضعی آشفته که نشان از حال او داشت در شب ،مخفیانه به سمت رودخانه ،همان رودخانه ای که عشق او در آنجا شروع شده بود رفت ؛به محض اینکه انعکاس ماه را در رودخانه دید با صدایی آرام و گرفته گفت( خوب می دانم که تو تصمیم نداری عشق مرا بپذیری، و من نیز نمیتوانم تو را مجبور به این کار کنم، اما لااقل علت این تنفرت از انسان ها را به من بگو.) ماه نگاهی به دختر انداخت؛گویی دختر از او خواسته بود که زخم های قدیمی اش را که موجب خجالت اوست ،نشان دهد ؛پس با صدایی آرام که نوایی از اضطراب در آن احساس می‌شد، گفت(سالها پیش بود که در جشن سال نو، دختری را دیدم که به دور از هیاهوی جشن،در کنار این رودخانه نشسته ،آرام و با وقار ، او بی توجه به نقاب خندان روی صورتش،غمگین بود و با هق هق دردهایش را به رودخانه می‌گفت ،گویی می خواست دردهایش مانند این رودخانه،روان و زود گذر باشند؛ در حالی که سعی میکردم مودب و آرام باشم،شروع کردم و با او صحبت کردم و او نیز از درد هایش برای من گفت.ماه ها گذشت و او هرشب با موهای مجعد مشکی و نقابی سفید در کنار این رودخانه می ایستاد و مشغول حرف زدن با من میشد.)
هدایت شده از کاغذ های بی امضا
📪 پیام جدید واییییییی خیلی داستان ناز نازیههه
هدایت شده از کاغذ های بی امضا
📪 پیام جدید داستان خیلی قشنگه ادامه بده