تو نشونشدهی تکپسرِ فرماندهی هنگ چهارم هستی، اما از ازدواج با چنین مردی خوشت نمیاد، تو برعکس عاشق کتابهایی هستی که هنوز مونده تا تمومشون بکنی. عاشق کتابخونهی عمارت، تو دقیقا زمانی به این دنیا پا میذاری که پسر فرمانده، قراره به عمارت در جهت خواستگاری بیاد و تو سعی داری از اتاق پشتی، وارد حیاط بشی و از عمارت فرار کنی. با باز شدن در، وارد همون اتاق میشی.
برای: معصومه
تو خانم خونهی کوچیکی توی یک روستا هستی، از اون دوشیزههای زیباروی و باکلاس که دستمال گلدوزیهای زیادی دارن، دوستاشون رو به صرف چای توی ایوان دعوت میکنن و با چتر رنگی و لباس توریشون توی جنگل گشت میزنن و کتابهای جین آستین میخونن. وقتی در باز میشه یک خونه رو جلوی خودت میبینی، کشش خاصی تو رو به داخل خونه میبره و اونجا خودتو توی آینه با لباسهای مجلسی خوشگل و یک چتر توی دستت میبینی.
برای: Diary
در یک خونه رویایی ظاهر میشی. تو یکی از دختر کوچولوهای اونجا هستی که همه دوستت دارن و از شدت بامزگیت نمیتونن بهت نه بگن. یکی از روزهایی هست که جشن تولدته و قراره بهت یک گربه کوچیک سفید هدیه بدن. زمانی از در عبور میکنی که گربه توی بغلته و یک لباس خوشگل دخترونه پوشیدی. در اونجا تو یک نیروی والا داری. نیرویی که هیچکس ازش خبر دار نیست. جادویی که به تو کمک میکنه تا گیاهان رو زنده کنی و درختان رو به حیات خودشون برگردونی.
برای: من