توی ایوان یک قصر بزرگ ظاهر میشی. تو اندیشمند موردعلاقهی پادشاهی و قرار بود برای امشب که شب مهمی به شمار میره شعر زیبایی حاضر کنی تا در جلوی مهمانها و بالای ایوان بخونی. اونجا با یک جادوگر آشنا میشی که برات فال میگیره و آیندت رو پیشبینی میکنه. به این صورت که در روزگاری نه چندان دور، تبدیل به اندیشمند بزرگی میشی کسی که سالها بعد اسمش رو فریاد میزنن.
برای: درد قلبم
توی یک کالسکه ظاهر میشی. تو لردی هستی که بزرگترین جواهر نقرهای دنیا رو دزدیدی، داخل یک صندوقچهی قدیمی مخفی کردی و الان داری به کشور خودت برمیگردی، توی راه راهزنها و آدم های زیادی رو میبینی که سعی در گرفتنت دارن، چون تو دزد معروفی هستی که ملکه برای سرش جایزه گذاشته، اما خب، هیچکس نمیتونه حتی وارد کالسکه بشه. چه برسه به دست زدن به صندوقچه.
برای: narengi
توی حیاط یک خونهی قدیمی ظاهر میشی، جایی که داستانش رو قبلا شنیدی. توی یکی از داستانهای دنیای خودت، اینجا متعلق به یک دختر هنرمند بوده، دختری که به اجبار پدرش مجبور به تحصیل در رشتهی ریاضیات میشه، درحالی که جز هنر به چیز دیگهای علاقه نداره. سرانجام دختر با یک چمدون بزرگ درحالی که خودشو شبیه پسرا کرده از خونه فرار میکنه.
برای: باکی
توی یک قصر بزرگ پر از گیاهای سرسبز ظاهر میشی. تو همون شاهزادهای هستی که تمام مردم عاشقش هستن و به سرش قسم میخورن، شخصی که کشورش رو آباد کرد. دشمنان رو در سیاهچال انداخت و جادویی بزرگ رو در پس قلبش نگهداری کرد. جادویی که از پدر آموخته بود و در سنین کوچکتر سعی در کنترل اون داشت. جادویی که تونست کل کشور رو نجات بده. اون یه شاهزاده معمولی نبود و میتونست مثل یک الهه از تمام مردمش دفاع کنه.
برای: همرآز من
وقتی در باز میشه، توی یک کلیسای قدیمی پا میذاری. تو همون پسری هستی که راهبه سعی در پنهان کردنت از پدر یعنی کشیش کلیسا داره. اون میدونه که کشیش یک مرد خیانتکار و گناهکاره. تو کسی هستی که باید کشیش رو از بین ببری: با یک خنجر خونین و چشمهایی پر نفرت. تو به مسیح اعتقادی نداری اما میدونی که چطور باید جلوی اهریمنهایی مثل کشیش رو گرفت. زمانی که به اون سمت در قدم میذاری خودت رو توی اتاق کشیش میبینی، بالای تخت اون درحالی که دو دستی خنجر خونین رو از گلوی اون بیرون آوردی.
برای: کلبه بارونی متروکه