پشت میز یک بیمارستان ظاهر میشی. تو همون شخصی هستی که تونست واکسن مناسب طاعون رو پیدا کنه. درحالی که بین کلی از تحقیقاتش گم شده و محاسباتش رو به حداقل میرسونه تا پادزهر به خوبی عمل کنه. وقتی از در رد میشی دقیقا زمانی پشت میز هستی که واکسن رو برای امتحان به مچ دستت تزریق کردی. همونجا هست که میفهمی چی به چیه و چه کشف بزرگی انجام دادی.
برای: قاتل صورتی
توی یه اسکلهی وحشتناک و عجیب ظاهر میشی. ظاهرا جهانگردی هستی که قصد سفر به قلعه افسانهای رو داشته، و اینجا دقیقا همون شهریه که توسط ارواح خبیث تسخیر شده و تو قراره که راز این شهر رو کشف کنی.
برای: مرثیهای به قافیه کشک
توی یک قلعه ظاهر میشی، تو یکی از شوالیههای تازهوارد اونجا هستی. اما تو به دنبال جنگ نیستی. تنها دلت میخواد به یکی از اندیشمندان تاریخ ظاهر بشی. حتی وقتی در برابر پیشگویی مقابله میکنی و ازش میخوای تا آینده رو بهت بگه، به چشمات نگاه میکنه و صریحا اعلام میداره که در آینده اندیشمندی بس بزرگ خواهی شد نه یک شوالیهی قوی و وفادار. آنگاه تو از تن شوالیه بیرون آمده و به شهر میروی، جایی که آرزوت رو در اون پیدا کنی.
برای: دلتنگ
توی یک قلعه ظاهر میشی. درحالی که دستات رو با زنجیر بستن و توی یکی از اتاقها حبس شدی. تو پرنسی هستی که در پی یافتن معشوقش تلاشهای زیادی انجام داد اما پدرش ناراضی بود و برای جلوگیری از چیزی که خودش آبروریزی مینامید حبست کرد. اما ورق قراره برگرده و تو بعد از زمانی نهچندان طولانی بلند میشی و چنان خود را از زنجیرها میرهانی که هیچ پسری نمیتواند چنین کند، انگاه بر جلوی پدرت ایستاده و محکم بر زبان میآوری یا ازدواج یا معشوقه یا ترک آنجا. سرانجام در یکی از بزرگترین سرزمین های شمالی، قلعهای بنا میکنی و تا سالها با معشقوت به خوبی زندگی میکنی.
برای: Trailers After Dark
وقتی در باز میشه توی یک شهر هستی، تازه از کشتی پیاده شدی و چمدونت همراهته. تو از خونه فرار کردی چون هیچکس نبود که علایقت رو درک کنه و بهشون اهمیتی بده. تو به دنبال چیزی رفتی که واقعا بهش علاقه داشتی، به سمت هنر و علمی که فقط توی یکی از شهرهای انگلستان پیدا میشه. اونجا به خوبی زندگیت رو میگذرونی. یه خونه کوچیک و یک گربه داری و همونجاست که با یک مرد گیتاریست آشنا میشی. مردی که گربت رو از وسط خیابون نجات میده و سرآغاز یک ماجرای دیگه توی زندگیت میشه.
برای: بیآبروی منفعل