توی یک قلعه ظاهر میشی. درحالی که دستات رو با زنجیر بستن و توی یکی از اتاقها حبس شدی. تو پرنسی هستی که در پی یافتن معشوقش تلاشهای زیادی انجام داد اما پدرش ناراضی بود و برای جلوگیری از چیزی که خودش آبروریزی مینامید حبست کرد. اما ورق قراره برگرده و تو بعد از زمانی نهچندان طولانی بلند میشی و چنان خود را از زنجیرها میرهانی که هیچ پسری نمیتواند چنین کند، انگاه بر جلوی پدرت ایستاده و محکم بر زبان میآوری یا ازدواج یا معشوقه یا ترک آنجا. سرانجام در یکی از بزرگترین سرزمین های شمالی، قلعهای بنا میکنی و تا سالها با معشقوت به خوبی زندگی میکنی.
برای: Trailers After Dark
وقتی در باز میشه توی یک شهر هستی، تازه از کشتی پیاده شدی و چمدونت همراهته. تو از خونه فرار کردی چون هیچکس نبود که علایقت رو درک کنه و بهشون اهمیتی بده. تو به دنبال چیزی رفتی که واقعا بهش علاقه داشتی، به سمت هنر و علمی که فقط توی یکی از شهرهای انگلستان پیدا میشه. اونجا به خوبی زندگیت رو میگذرونی. یه خونه کوچیک و یک گربه داری و همونجاست که با یک مرد گیتاریست آشنا میشی. مردی که گربت رو از وسط خیابون نجات میده و سرآغاز یک ماجرای دیگه توی زندگیت میشه.
برای: بیآبروی منفعل
روبهروی یه قلعه متروکه و عجیب بالای تپههای مهآلود و سردِ آسیا ظاهر میشی؛ تو دختری بودی که بهخاطر داشتن افکار ضدعموم جامعه دست به خودسوزی زدی و حالا روحِ شادابی هستی که از بالای تپه دنیای بینهایت رو نظاره میکنی تا همدمی رو برای خودت پیدا کنی.
برای: https://eitaa.com/AnFtill8
وقتی از در رد میشی توی یک کتابخونه ظاهر میشی. تو یکی از اشخاص مهمی هستی که برای خوندن راجع به جادو و انرژیهای مختلف بیشتر عمرت رو توی کتابخونه گذروندی و خودت رو صرف خوندن کتابهایی در این باب کردی. در اون دنیا تو یکی از اشخاصی هستی که در آینده قراره تبدیل به جادوگر بزرگی بشه.
برای: اتاق زیرشیروونی