وقتی در باز میشه توی یک شهر هستی، تازه از کشتی پیاده شدی و چمدونت همراهته. تو از خونه فرار کردی چون هیچکس نبود که علایقت رو درک کنه و بهشون اهمیتی بده. تو به دنبال چیزی رفتی که واقعا بهش علاقه داشتی، به سمت هنر و علمی که فقط توی یکی از شهرهای انگلستان پیدا میشه. اونجا به خوبی زندگیت رو میگذرونی. یه خونه کوچیک و یک گربه داری و همونجاست که با یک مرد گیتاریست آشنا میشی. مردی که گربت رو از وسط خیابون نجات میده و سرآغاز یک ماجرای دیگه توی زندگیت میشه.
برای: بیآبروی منفعل
روبهروی یه قلعه متروکه و عجیب بالای تپههای مهآلود و سردِ آسیا ظاهر میشی؛ تو دختری بودی که بهخاطر داشتن افکار ضدعموم جامعه دست به خودسوزی زدی و حالا روحِ شادابی هستی که از بالای تپه دنیای بینهایت رو نظاره میکنی تا همدمی رو برای خودت پیدا کنی.
برای: https://eitaa.com/AnFtill8
وقتی از در رد میشی توی یک کتابخونه ظاهر میشی. تو یکی از اشخاص مهمی هستی که برای خوندن راجع به جادو و انرژیهای مختلف بیشتر عمرت رو توی کتابخونه گذروندی و خودت رو صرف خوندن کتابهایی در این باب کردی. در اون دنیا تو یکی از اشخاصی هستی که در آینده قراره تبدیل به جادوگر بزرگی بشه.
برای: اتاق زیرشیروونی
توی یه دشت مهآلود و پر از گل لاله ظاهر میشی. اینجا قبر کساییه که زمانی انسانهای شریفی بودن و الان روی مزارشون گل روییده و مهِ غلیظی بخاطر داستانهای عجیبغریب اونجا همیشه بهراهه. درواقع تو هم یکی از مردههای شریف اینجا هستی، این روحته که فکر میکنه اینجا ظاهر شده.
برای: https://eitaa.com/Root_s