در دوربینِ ذهنی من شما به شکل یک صندلی هستید.
صندلی که در توامان باران سیلآسای زمستان در کنار پل منتهی به رودخانه عاشقی را بر روی خود نشانده بوده. عاشقی که در انتظار معشوق چتر بهدست و در زیر باران انتظار گزیده اما با معشوقی مواجه شده که خود را در رودخانه کنار پل غرق کرده است.
برای: آقای ایکس
در دوربینِ ذهنیِ من شما رادیویی واقع در نسیم پر تبوتاب جنوب همراه با صدای دلنشین امواج اقیانوس هستید.
واقع در کنار قالی پر نقش و نگار زندگی که آوای قصهگوییهای رادیو را گوشنوازتر مینمایند.
برای: My Unsaid words
در دوربینِ ذهنیِ من شما گلهای خشکیدهای هستید که زمانی به عنوان یادگاری از مردی مجنون و عاشق پیشه برای معشوقش فرستاده شده. دخترک اکنون قد کشیده و با نوشتهها و گلهای خشکیده سالیان پیش، یادگار روزگاران عشق و هنر را زنده میکند.
برای: دفترچه ولنسی
در دوربینِ ذهنیِ من شما شمعی بر بالین دخترکی تنها و منتظر هستید. دخترکی که چشم به جاده دوخته تا معشوقهی خود را بههنگام بازگشتِ از جنگ بازیابد.
شما تنها همدمِ دخترک جوان هستید و همانگونه که خود آب میشوید، آب شدن ذرهذرهی دخترک را هم به چشم مشاهده میکنید.
برای: کتابخونهی یه خدای کوچولو