در دوربینِ ذهنیِ من شما رادیویی واقع در نسیم پر تبوتاب جنوب همراه با صدای دلنشین امواج اقیانوس هستید.
واقع در کنار قالی پر نقش و نگار زندگی که آوای قصهگوییهای رادیو را گوشنوازتر مینمایند.
برای: My Unsaid words
در دوربینِ ذهنیِ من شما گلهای خشکیدهای هستید که زمانی به عنوان یادگاری از مردی مجنون و عاشق پیشه برای معشوقش فرستاده شده. دخترک اکنون قد کشیده و با نوشتهها و گلهای خشکیده سالیان پیش، یادگار روزگاران عشق و هنر را زنده میکند.
برای: دفترچه ولنسی
در دوربینِ ذهنیِ من شما شمعی بر بالین دخترکی تنها و منتظر هستید. دخترکی که چشم به جاده دوخته تا معشوقهی خود را بههنگام بازگشتِ از جنگ بازیابد.
شما تنها همدمِ دخترک جوان هستید و همانگونه که خود آب میشوید، آب شدن ذرهذرهی دخترک را هم به چشم مشاهده میکنید.
برای: کتابخونهی یه خدای کوچولو
در دوربینِ ذهنیِ من شما فرشتهای هستید که کلاغها شانههایش را برای نشستن انتخاب کردهاند.
سنگ، سالهاست نامِ تنش شده؛ اما پرندهها هنوز میان انگشتانش، جای امنی برای مکث پیدا میکنند.
آسمانِ خاکستری بالای سرتان، هر روز رنگِ تازهای از سکوت را روی بالهایتان پهن میکند و کلاغها، مثل تکههایی از شب، آرام روی شما فرود میآیند.
انگار روشنایی و تاریکی، قرارشان را روی همین دستهای برافراشته گذاشتهاند؛ یکی در قالبِ سنگ، دیگری در هیئتِ پر.
هیچکس نمیداند این دو کلاغ نگهبانِ فرشتهاند یا فرشته، آخرین پناهِ پروازهای خسته.
برای: MAD MAX