من قبلاً از این آدما بودم که اگه یکی حالش بد بود تا ۴ صبح بیدار میموندم باهاش حرف میزدم تا احساس تنهایی نکنه ، به خودم که اومدم دیدم هر بار که حالم بده، بقیه کجان ؟؟، اینطوری شد که الان بهم میگن آدم بیتفاوت .
من حذف شدن آدمها رو به غریبه شدنشون ترجیح میدم ! واقعاً ترجیح میدم بدونم که فلان آدم از زندگیم رفته و دیگه هیچ نسبتی باهام نداره تا اینکه بدونم همچنان هست ولی بود و نبودش فرق چندانی نداره.
یه تیکه از کتاب ؛
تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت ،
غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود ،
چقدر انسان تنهاست ،
مثل پر کاه در هوای طوفانی .
- کتاب ِ سمفونی مردگان !