هدایت شده از سدخارجی
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا شکرت قسمت ششم
همزمان با تدوین یه اف ۱۸ هم زدیم دیگه همینجا بپذیرید ازم😃
خدایا بابت همه چیزهای کوچیکی که به ما دادی و نمیبینیم، شکر❤️🩹
@SedKhareji ✔️
خب از امروز کار اطلاع رسانی سخت تر شد!
حالا ما فقط کلیپهای اصابت موشک در ایلات رو میبینیم و دقیقا نمی دونیم که ایران زده؟ یمن زده یا حتی سایر اعضای جبهه مقاومت زدن؟
خود اسراییل هم دقیقا نمی دونه از کجا داره میخوره...
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همین چند جمله را اگر کسی نفهمید باید در خیلی چیزهای او شک کرد!
@farsitweets
امشبم از اون شباس که نفسه بالا نیومده فرار میکنه دوباره تو قفسه سینم..
مثل اینکه قراره امشب نفس کشیدن کار خیلی سختی بشه🙏
آنیا ")🇮🇷!
امشبم از اون شباس که نفسه بالا نیومده فرار میکنه دوباره تو قفسه سینم.. مثل اینکه قراره امشب نفس کشی
این نفسی که بالا نمیاد این روزا اکثرا به نتیجه خوبی میرسونه آدمو..
آنیا ")🇮🇷!
و ملاقاتی مجدد:)🪢🫀 من و این مزار داستان ها داریم.. : ) #آلبوم
و دیداری دیگر..
هر بار که به اینجا میرسم، قول قراری که پنج سال پیش گذاشتم با صاحب این مزار هی تو سرم اکو میشه و خیلی چیزا یادم میاد و خیلی چیزا هم از گوشه و کنار ذهنم بعد از مدت ها بالا و پایین کردن تمام اطلاعات مغزم خودشون رو بهم نشون میدن..
این مزار سِرّ عجیبی داره!
سحر روز یازدهم ماه رمضان..
یک ربع مانده به ساعت پنج صبح..
شبکه دوم صدا و سیما..
برنامه زمانه..
نمیدانم اصلا چه شد که مجری به جمله انا لله و انا الیه راجعون رسید..
همان زمان بود که نمیدانستم که از شوک خبری که به گوشم رسیده بر سرم بزنم و یا اشک بریزم و یا سیلیای نثار صورت حیرانم کنم تا از آن کابوس رعب انگیز چشم بگشایم و یا فریاد بزنم از اینکه این اخبار فیک است و برای مسائل امنیتی است که این خبر را پخش کرده اند!
هنوز هم نمیدانم حال آن ساعاتم را چه میتوان نامید.. غم؟ اندوه؟ سرگشتگی؟ یا چه؟ نمیدانم، هر چه که بود نفس آدمی را از سینه میربود..
گذشت و پدر ساعت هشت و نیم صبح بعد از بیست و چهار ساعت از سر کار برگشت؛ خانه آرام و قرار نداشتیم.. یعنی هیچکس خانه آرام و قرار نداشت، این را زمانی فهمیدم که پایم به حرم خانم فاطمه معصومه رسید و خود به چشم دیدم که همه شهر چگونه سرگشته تر از هر زمان به آغوش بیبی پناه آورده بودند!
چهره هایی که اشک بر آنها رودی نهاده بود گویی قصد داشتند که دائمی شوند.. یکی بر سر میکوفت و دیگری بر سینه.. یکی فریاد آقا جانم رفت سر میداد و دیگری صدای زجه هایش رعشه بر ستون های حرم انداخته بود.. اصلا حالی بود که تا آن زمان به چشم آن را ندیده بودم.. فریاد های وا مصیبتا همه جا طنین انداز شده بود و دل ها آرام و قرار نداشتند.. هنوز ذهنم در حال کند و کاو است برای یافتن نامی برای آن لحظات و آن احوالات.. شهر احوال عجیبی داشت، خنجر بر قلب این مردم خورده بود..
هنوز هم که به آن ساعات فکر میکنم استیصال آن لحظات بار دیگر در وجودم رخنه میکند و نفس را در سینه حبس میکند..
اما گذشت.. یک روز.. فقط یک روز نیاز بود تا به خود بیاییم و جای خودمان را در کارزار دفاع از میهن و وطن بیابیم.. همان وطنی که شما جان خویش را برای پاسداری از آن فدا کردید.. یک روز نیاز بود تا سخنانتان را بعد از شوک پر کشیدنتان آن هم با زبان روزه به یاد بیاوریم و به خود بیاییم..
شما گفته بودید همه چیز دست خداست و از او توانا تر و قادر تر نیست،
شما گفته بودید الله اکبر شما سلاح شماست،
شما گفته بودید بزرگتر از آمریکا هم هیچ غلطی نمیتواند بکند،
شما گفته بودید اینجا ایران است سرزمین شیران و دلیران و ما ریشه در این آب و خاک داریم و هیچ کس نمیتواند به ایرانی جماعت، به هم وطنان سلمان فارسی نگاه چپ کند..
شما گفتید ما رستمان تهمتنی هستیم که جهان را دگر گون خواهند کرد..
و اینگونه شد که اشک را به گوشه ای گذاردیم و با تمام اندوهمان سر سخت تر از همیشه برای پاسداری از ایران همیشه پر افتخار و با ریشه و تاریخ و متمدنمان قرار هر شبمان شد کف خیابان های شهر و سی روز است که به یاد شما هر شب مشتاق تر از شب قبل سر سختانه تر از همیشه نگذاشتیم که این واجب قلبی و دینی برای ما قضا شود!
به یادت و خون خواهی ات الله اکبرهایمان محکم تر کوبنده تر از همیشه مشت محکمی شده بر دهان استکبار جهانی و عالم را به حیرت وا داشته ایم از این ریشه ای که در این خاک داریم و از این ایستادگی برای وجبی از ایران جانمان!🇮🇷
-[𝑺𝑶𝑶𝑫𝑨]
#یم
آنیا ")🇮🇷!
ما رأیت الّا جمیلا :) آقای تنگسیری شهادتتون مبارک باشه:)
خیلی براتون ارادت خاصی قائل بودم.. الحق که لیاقت شهادت و پیوستن به جمع شهدا و رفتن پیش رهبر شهیدمون رو داشتید:)
هدایت شده از Komiter
ما در این جنگ، مقدسترین، بزرگترین، عزیزترین و شیرینترین غم دنیا رو تجربه کردیم.
این چیزی که میخواهم بگویم، درونِ من است حرفِ دل است...
که من تازه فهمیدم «۴ پسرت شهید شده و تو سر هر ۴ اسم یک بار بپرسی حسین چهشد؟» یعنی چه.
الان فهمیدم عزیزترین خود را در عالم از دست داده باشی یعنی چه.
حالا تمام اسامی که با پیشوند «شهید» به کتاب قهرمانان و دلاورمردان این سرزمین و این ایدئولوژی اضافه میشود، برای من مانند ۴ پسر امالبنین هستند، عزیز و پارهی جگر، اما من حسینم را از دست دادهام، من عظیمترین غم دنیا را تجربه کردهام و زنده ماندم.
این غم مقدس در قلب من آتشیست که سرد نمیشود و مرا به خروش میکشد.
این غم با من کاری کرده که دیگر میفهمم «ما رأیت الا جمیلا» یعنی چه.
دیگر این اسامی برای من «غمزا» نیست، «حماسهزا»ست.
شمخانی، موسوی، لاریجانی، تنگسیری و ... و برگهای این کتاب هرروز سرختر از روز قبل میشود، ما آرشکمانگیرها و رستمها و پهلوان پوریاها و رئیسعلیهارا شنیده بودیم و الان بهتر از آنهارا، نه آمیخته با آرایه و تخیل نه، که در حقیقتِ محض میبینیم.
ما قهرمانانی را میبینیم/دیدیم که آیندگان از آنها با عنوان «قهرمانان افسانهای» یاد میکنند.
به یاد قهرمان، دلاورمرد، سردار شهید تنگسیری.
«کمیل»