هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و چهارم
_هیششش..!
ملودی دستش را روی دهان اوژنی گذاشت که در سالن را با بلند ترین صدای ممکن بسته بود و خیلی ریلکس و بلند بلند اظهار نظر میکرد
_این مارا بیدار شن کسی که تورو میندازه جلوشون تا بخورنت من قراره باشم..
اوژنی که از شدت اعتراض هردم ممکن بود بترکد، بالا و پایین میپرید و حرفی نمیتوانست بزند
رومینا با اشاره ی سر هردو ی آنها را ساکت کرد
گویا تنها کسی که جدی برخورد میکرد او بود
سالن بزرگی پیش رویشان رخ نمایان کرد، با پنجره های قدی و سر ستون های فلسی
حتی گنبد سقف هم پر بود از نقاشی اژدهایان و مار های بزرگه افسانه ای
دور تا دور سالن ، مار های بزرگی چندین برابر بچها چنبره زده بودند و در خواب به سر میبردند
چیز عجیبی که توجهشان را جلب کرد شیشه هایی بود که با طناب به دور گردنشان آویزان بود
شیشه ی عمر .!
رومینا برگشت و با آرام ترین صدای ممکن گفت
_ی کلمه حرف بزنید شب و مهمون شکم ایناییم..!کفشاتونو دربیارید و با جوراب راه بیاید. آروم میرسیم به ته سالن؛احتمالا کتاب تو اون گاوصندوق ته سالنه..!
بچها با تکان سر تایید کردند و پاهای جوراب پوششان را روی زمین صیغل خورده گذاشتند
هر قدمی که برمیداشتند به آزادی نزدیک تر میشدند..
اما همیشه قرار نیست چیزی که توقعش را داریم اتفاق بیوفتد..!
✨✨✨
دریا در همان حالت و پشت به پدرش ایستاده بود
مشت های گره کرده اش را نمیتوانست پنهان کند
طنین انداز صدای رقت انگیزش مدام در سلول میپیچید
_میدونستم ی روز به سراغم میای..!چون برات مقدر شده با من باشی.
دریا باز سکوت کرد
_«نفس عمیق و صدای زنجیر*»برنمیگردی چهره ی جذاب پسرمو بعد اینهمه سال ببینم؟
خون در رگهای دریا منقبض شده بود
برگشت و با انگشت سمت پدرش رفت
_چهره ی کیو میخوای ببینی؟ پسرت؟تا اونجایی که میدونم پدرا بچشونو قربانی قدرت نمیکنن!
صدای قهقهه کل زندان را پوشش میداد
مرد با همان حالت برعکسش با دریا چشم در چشمشد
_قدرت؟من همون قدرت و برای رفاه زندگی تو میخواستم پسر..!روح تو از نظر روحانیت توانایی بالایی داره که فقط من میبینمش.!
دریا نمیتوانست خودش را کنترل کند
زنجیری که مرد ازآن آویزان بود را محکم در دستانش گرفت و با صدای بلند فریاد زد
_مامانمو کشتی.,من کل زندگیمو با بدبختی گذروندم! حتی تو مغذ قدرت طلب و کثیف توهم نمیگنجه ی بچه ی تنها چجوری خودش ممکنه بزرگ بشه..!
مرد از فشار های دریا تاب میخورد و به سان دیوانگان میخندید
_من به مادرت آسیب زدم؟ کثیفم ؟
دریا چانه ی مرد را گرفت ، چشم هایش را تیز کرد و گفت
_تو از نظر من ادم کثیف و آشغالی.آره پدر..من با همین چشام غیب شدن مادرم و دیدم..!با همین چشام ادمایی و که بخواطر تو زندگیشون نابود میشد و دیدم، با همین چشمام بزرگ شدنم و اونم تنهایی دیدم...
چانه ی مرد را رها کرد و به سمت دیوار برگشت
_بخواطر همین اینجایی، توی خطرناک ترین زندون سرزمین..چون تو کثیف ترین آدم این سرزمینی
که متاسفانه باید بگم تو پدرمی
ی پدری که حتی لیاقت اسم پدری رونداره..!
حتی لیاقت لقب انسانیت رو نداره..چون بخواطر قدرت از نیروش سو استفاده میکنه و زندگی خیلیا رو تیره و تار میکنه..
مرد دست از خنده هایش برداشت و به فکر فرو رفت
_همش بخواطر بدست اوردن چیزی بنام قدرت بود...شهرت،پول و خیلی چیزایی که نداشتمش .اون دوران که عین ی خرگوش بالدار این ور و اون ور میرفتم و مثل ی آهوی دریایی دنیارو زیبا میدیدم ی ساحره ی جنگلی یکی از چشمامو ازم گرفت
و اون بچه ی پاک و پر انرژی تبدیل شد به ی جادوگر که نیاز به قدرت داره
سرنوشت این کارو بامن کرد دریا..!
حالا نوبت منه حق اون ی چشممو از این دنیا بگیرم.!
دریا به سمت در رفت و میله هارا با دستش گرفت
_به چه قیمتی؟آسیب زدن به بقیه ؟ کور کردن سرنوشت بقیه؟
_من..من الان اینجام تا اول شروع کنم..من به کمکت احتیاج دارم دریا
_اون زمانی که ی بچه ی کوچولو بودم همون موقع که تنهایی از پس همچی برمیومدم نبودی
پس الانم نباش.
دریا ایستاد تا از در خارج شود که این جمله او را میخکوب کرد
_فقط بدون اون ساحره مشکلش بامنه..نه شما ،به من نیاز داری تا امنیت دوستاتو تامین کنی..!
✨✨✨
گاو صندوق انتهای سالن به آنها چشمک میزد
خیلی بی سر وصدا و با بدبختی تمام خودشان را را انتهای سالن رساندند
هیچوقت اینطور استرس نداشته بودند
پس از رسیدن به گاو صندوق ملودی تقریبا به سمت آن دوید
ولی روی در گاو صندوق نشانی از قفل و یا جایگاه رمز وجود نداشت
پس چطور باید در آن را باز میکردند؟
ملودی دستش را روی در گاوصندوق کوبید و با عصبانیت عقب رفت و با صدایی آرام گفت
_ای لعنت به هرچی رمزه...
رومینا نزدیک تر شد و گاوصندوق را لمس کرد
کمی فکر کرد و چند بار کوبید به آن
در همان لحظه موش کوچک و سفیدی روی گاوصندوق پرید و لبخندی دندان نما زد
اوژنی که باورش نمیشد دست روی پیشانی با حالتی ناباورانه گفت
_هی...موش وسط سالن خزندگان؟
هدایت شده از رومینا !'
موش لب به سخن باز کرد و با صدایی تو دماغی گفت
«اگه میخوای درش باز بشه جواب معمامو بده!»
ملودی نزدیک شد
_خب معمات چیه؟
«خونه ی من چهار دیوار داره که به سمت جنوب پنجره داره!
ی شب ی خرس اومد و منو خورد
خرس چه رنگی بود ؟»
سکوت برقرار شد
اوژنی با چهره ای عجیب گفت
_مث سوالای امتحان ماعه..! اختلاف سن پدر علی و خود علی سی سال است..رنگ تیشرت مادر علی را بگویید
رومینا خندید
_وای به مسخره نگیرید شرایطو فکر کنید..!
ملودی با چهره ای بی حالت رو کرد به رومینا
_شما بخواید ام نمیتونید فکر کنید.
رومینا چهره اش درهم رفت
لحظه ای با ناخن هایش ور رفت و رو کرد به موش
_خرسه سفیده..!
«چجوری به این نتیجه رسیدی؟»
_چون اگه چهار دیوارش به سمت جنوب باشه پس خونش وسط قطب جنوبه..!
«درسته..!»
صدای باز شدن در گاو صندوق را شنیدند
«میتونی هرچی دوست داری برداری..!»
ملودی به سمت رومینا دوید و اورا در آغوش کشید
_هی ایزابلا تو مخی، مخ..!
و بلافاصله با اوژنی سمت در آن رفتند و چند ثانیه به گاوصندوق خالی چشم دوختند
اوژنی اخم کرد
_خالیه؟!
رومینا اوژنی را هل داد و نا امیدانه به فضای پر از خالی چشم دوخت
_تروخداا بسهه.!
و ایستاد و اوژنی را از جا بلند کرد
_پاشین گورمونو گم کنیم از این خراب شده..!
و حرکت کردند به سمت در خروجی
ولی ملودی به بال پری ای که در گوشه ی گاوصندوق افتاده بود نگاه میکرد.
بال قرمز..!
تنها پریانی که در کل سرزمین بال قرمز داشتند دوقلو های موقرمز بودند
و تنها پری ای که بال های آسیب دیده داشت کلارا بود..
با صدای رومینا از فکر بیرون آمد
_ملودی میخوای شب اینجا بخوابی گویا؟
ملودی از جا برخواست و به بچها پیوست
در سکوت اولین قدم هایشان را برداشتند
اوژنی خیلی آرام گفت
_من موش میخوام..!
ملودی لبخند زد
_الهی فدات شم ،آنتونی قلبم..! تو این وضع موشش از کجام بدم بهت؟؟
اوژنی قدمی به سمت عقب برداشت
_موش سفید سخنگو کم پیدا میشه..!
قدم دیگری برداشت و ادامه داد
_ی لحظه همینجا وایسین!
ملودی چشم هایش چهار تا شد
به سمت اوژنی رفت
اوژنی برگشت تا فرار کند که با صورت به زمین خورد
ملودی با کف دست محکم زد به پیشانی اش
_مرتیکه پاشو . بقران از اینجا که بریم بیرون ی کتکی میزنمت که اژدها های آسمونم به حالت اشک ذوب کنن..!
اوژنی با نگران ترین حالت ممکن به پشت سر ملودی نگاه میکرد
_چجوری صدای جیغای ایزابلا رونمیشنوی؟!
ملودی برگشت و ایزابلا را دید که از دست مار غول پیکر فرار میکرد و جیغ میکشید
ناسزایی از دهانش شنیده شد و به سمت مار دوید
تعجب میکرد که چطور بقیه ی مار ها بیدار نمیشوند
شمشیرش را بیرون آورد و در بدن مار فرو کرد
مار آرام برگشت و با یک حرکت دم، ملودی را محکم به دیوار کوبید!
لحظه ای دنیا روبروی چشمانش سیاه شد.
چهره ی عصبی دریا در تاریکی مغذش را روشن میکرد
با صدای آنتونی چشم هایش را باز کرد
بالای سرش نشسته بود و نگران بود
_ملودی خوبی؟
ملودی با تقلا نشست و ایزابلا را دید که از دست مار فرار میکرد
اوژنی گفت
_دور گردنش و میبینی؟اون فکر کنم شیشه ی عمرش باشه..
_خب چجوری باید دستمون بهش برسه؟
_نمیدونم ولی تنها راهمون همونه وگرنه ایزابلا تا چند لحظه ی دیگه ادامه ی زندگیشو تو شکم ماره میگذرونه.!
رومینا فقط میدوید و صدای اوژنی را میشنید که فریاد میزد
_ایزا ماره روببر ی گوشههه!
رومینا چشمش به آینه ی قدی کنج دیوار افتاد و به سمت آن کج شد
مار مدام نزدیک و نزدیکتر میشد
طوری که رومینا با دندان های مار چند سانت فاصله داشت
ملودی به سمت آنها دوید و اوژنی از ترس دیدن صحنه ی خورده شدن ایزابلا چشم هایش را بست
در همان لحظه مار چشمش به بازتابش در آینه افتاد
مکثی کرد و ایستاد
رومینا از زیر دندان های مار فرار کرد و در آغوش اوژنی پرت شد
ملودی جرئت کرد و از پشت سوار مار شد و سعی کرد شیشه ی عمرش را بدست آورد
مار در یک حرکت ملودی را پایین انداخت و آینه بر سر ملودی خورد شد
اوژنی رومینای ترسیده را روی زمین گذاشت و به سمت آینه دوید و در حالی که دستش از تیزی شیشه ها بریده بریده شده بود ملودی را میافت
مار برگشت و توجهش به رومینا جلب شد
رومینا ایستاد و شمشیر ملودی را از زمین برداشت
اماده دفاع شد ولی ناگهان
مار فریادی کشید و روی زمین افتاد
توجهشان به پشت مار و شخص پشت آن جلب شد
دریا با خنجر خونی پشت مار ایستاده بود
مار ایستاد و فریادی بازپس کشید
و به دریا حمله کرد
دریا به طرز باور نکردنی ای به یک افعی عظیم الجثه با فلس های بنفش تبدیل شد
به راحتی میشد گفت دوبرابر مار بود
دریا با دندان هایش سر مار را زخمی کرد
مار عقب عقب میرفت و سعی در فرار داشت
دریا پشت رومینا در آمد و در دفاع از او صدای ترسناکی تولید کرد
مار با دندان هایش بدن دریا را زخمی کرد
ولی دریا با دمش مار را محکم به سمت دیوار پرتاب کرد
مار با تقلا سمت دریا آمد و با بدن خونی جلوی دریا، بیجان روی زمین افتاد .
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
Fereidoon ForoughiFereidoon Foroughi Zendoone Del.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی ))
هدایت شده از 𝖸𝖺𝗄𝖺𝗆𝗈𝗓
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و پنجم
آتش زبانه میکشید
هرچهارنفر خسته و درمانده دور آتش جمع شده بودند وتیله ی چشم هایشان با برق آتش روشن بود
طبق معمول ملودی بنا کرد به اذیت کردن اوژنی
_بخدا این آتیش از کل هیکل تو خوشگلتره آنتونی..!
اوژنی خم شد و پوزخندی جذاب زد
_و ی زاویه فک چهره ی اصلیم از کل خاندان تو خوشگلتره..!
ملودی چوبی که با آن ور میرفت را به سمت اوژنی پرت کرد
_من که چهره ی اصلیتو ندیدم.،شاید مث مرغ مامانم باشی..
رومینا گفت
_خاله روحه گفت وقتی دارین جونتونون ذو از دست میدین این چهرتون کمرنگ میشع و تا زمان مرگ کم کم به چهره ی اصلیتون برمیگردین
اوژنی لبخند زد
_پس ملودی خانوم منو بکش تا ببینی چقدر جذابم..!
_آخه قیافه تحفه ی تو ارزش هیچ گونه انرژی رو نداره داداش.
با صدای آنا که سینی به دست نزدیک میشد بحث را تمام کردند
آنا نشست و سینی را تعارف کرد
_بفرمایین.!حتما کلی خسته شدین.کاش..باهاتون میومدم!
در سینی چهار لیوان که از تنه ی درخت ساخته شد بود و پر از شیری به رنگ سبز بود چیده شده بود
اوژنی درحالی که لیوان را قبول میکرد گفت
_این چه سمیه؟
_همونجوری که شما تو دنیاتون یخی میخورین که فکر میکنین از بهشت اومده،مام ی نوع شیر داغ داریم که با سبزه جوشیده میشه ..!
اوژنی پس از مزه کردن شیر چشمهایش برق زد
_این و چجوری درست کردیی؟
_کاری نداره، شیر خرگوش و میگیریم و تو نور خورشید داغ میکنیم
بعد چمن ها و گیاهان تو جنگل رو میکوبونبم تا تبدیل به مایع شن
و بعد هم میزنیم و در نهایت از زهر سوسماره طلایی برای تزیین استفاده کنیم.
اوژنی لبخندی زد و خیلی آرام لیوان را روی زمین گذاشت و روبه دریای ساکت کرد
_دریا با اینکه میدونم نمیخوای درموردش صحبت کنی، ولی اینکه تبدیل به ی افعی بزرگ شدی نرماله؟
سکوت جنگل را در آغوش گرفت
ملودی کج شد و زاویه اش را روبه دریا کرد
دریا لیوان به دست، نفس عمیقی کشید
لیوان را روی زمین خاکی گذاشت و زل زد به آتش
_من پدرم، یجورایی..ام جادوگره..! تو کل خاندان ما از بدو تولد ی نیروی فرا جادویی وجود داره ویجورایی وقتی بزرگتر میشیم ی مراسم میگیرن و اون نیرو رو بیدار میکنن
ولی
چون ..من یکم نیروی قوی تری داشتم، ناخواسته و خود به خود در من اون نیرو بیدار شده
من نمیتونم ؛یعنی بلد نیستم کنترلش کنم و خودش کار میکنه
ملودی به فکر فرو رفته بود
شنیدن یکچنین حقیقت بزرگی درمورد معشوقش اورا آشفته میکرد
رومینا از جایش بلند شد و کنار دریا نشست
_هی پسر..! این ی مزیته، درسته که من شنیدم پدرت از اون نیرو سو استفاده میکرده
ولی این تقصیر تو نیست..!
تو میتونی ازش درست استفاده کنی دریا
ما تورو با تمام این جذابیتا دوست داریم.
رو کرد به بقیه و ادامه داد
_مگه نه؟!
ملودی نیز ایستاد و آن سوی دریا نشست و بی هوا گونه اش را بوسید
ملودی از خجالت سرخ شد و به آسمان چشم دوخت
_نمیدونی وقتی وسط اون خورده آینه ها بهت نگاه میکردم چقدر حس کردم خفنی و دوست دارم..!
اوژنی لبخندی بی هوا زد
_هی کاش..منم پیش اونی که دوستش دارم میبودم...دلم براش خیلی تنگ شده
رومینا بغضش ترکید و زد زیر گریه
_منم دلم برای همشون تنگ شده
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_دلم برای مهربونیای مامانم، لبخندای معشوقم و دیوونه بازیای دوستم تنگ شده..
آنا اشک در چشم هایش جمع شد
_هی ایزا یکم دیگه صبر کنین تموم میشه..هممون به چیزی که میخوایم میرسیم.شما برمیگردین خونه و دریا و ملودی هم تو دنیای آزاد خودشون زندگی میکنن. و منم خیالم راخت میشه که سرزمین اجدادیم در خطر نیست و دوستام خوشحالن..!
ملودی چوبش را که زمین انداخته بود برداشت، رو به دریا کرد و گفت
_من تو گاوصندوق تیکه بال کنده شده ی کلارا رو دیدم..!
دریا توجهش جلب شد
_مطمئنی مال اون بود؟
_اره بابا، تنها پری هایی که بالشون قرمزه دوقلو های کتاب دار ان
و تنها کسی که بالش شکسته کلاراست
پس مطمئنا اونا قبل از ما تو سالن خزندگان رفتن و کتاب و برداشتن و بردن کتاب خونه
دریا گفت
_پس یعنی مقصد بعدی، جنگل هفت آوازه و کتاب خونه ی مو قرمزاست؟
ملودی چوبش را کنار انداخت و از جا پرید
_بلههه!
پشت بندش همه از دور آتش بلند شدند
اوژنی در حالی که عمیقا فکر میکرد گفت
_امیدوارم این.. آخرین مقصدمون باشه..!
آنا من و منی کرد
_بچها..من یکم با اون پری ها و.دعوام شده..میشه که ..تو نیام؟
رومینا سریع جواب داد
_هیش از این حرفا نزن...کلا نیاز نیست تو بیای چون نیازی بهت نیست فعلا
اورا در آغوش گرفت و ادامه داد
_مرسی که همیشه کنارمونی و همدلی میکنی همین کافیه
آنا لبخندی از ته دل زد
اوژنی گفت
_حالا سر چی دعواتون شده بود؟
_زمین کشاورزیشون کنار خونه ی منه و یبار عسلی که برای آبیاری اورده بودنو و باز گذاشته بودن رفته بودن و من که از خرید برگشتم دیدم کل خونمو عسل برداشته...
همگی خندیدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند
بدون همدلی نمیتوانستند از پس این ماجرا ها بر بیایند
✨✨✨