eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و پنجم آتش زبانه میکشید هرچهارنفر خسته و درمانده دور آتش جمع شده بودند و‌تیله ی چشم هایشان با برق آتش روشن بود طبق معمول ملودی بنا کرد به اذیت کردن اوژنی _بخدا این آتیش از کل هیکل تو خوشگلتره آنتونی..! اوژنی خم شد و پوزخندی جذاب زد _و‌ ی زاویه فک چهره ی اصلیم از کل خاندان تو خوشگلتره..! ملودی چوبی که با آن ور میرفت را به سمت اوژنی پرت کرد _من که چهره ی اصلیتو ندیدم.،شاید مث مرغ مامانم باشی.. رومینا گفت _خاله روحه گفت وقتی دارین جونتونون ذو از دست میدین این چهرتون کمرنگ میشع و تا زمان مرگ کم کم به چهره ی اصلیتون برمیگردین اوژنی لبخند زد _پس ملودی خانوم منو بکش تا ببینی چقدر جذابم..! _آخه قیافه تحفه ی تو ارزش هیچ گونه انرژی رو نداره داداش. با صدای آنا که سینی به دست نزدیک میشد بحث را تمام کردند آنا نشست و سینی را تعارف کرد _بفرمایین.!حتما کلی خسته شدین.کاش..باهاتون میومدم! در سینی چهار لیوان که از تنه ی درخت ساخته شد بود و پر از شیری به رنگ سبز بود چیده شده بود اوژنی درحالی که لیوان را قبول میکرد گفت _این چه سمیه؟ _همونجوری که شما تو دنیاتون یخی میخورین که فکر میکنین از بهشت اومده،مام ی نوع شیر داغ داریم که با سبزه جوشیده میشه ..! اوژنی پس از مزه کردن شیر چشم‌هایش برق زد _این و چجوری درست کردیی؟ _کاری نداره، شیر خرگوش و میگیریم و تو نور خورشید داغ میکنیم بعد چمن ها و گیاهان تو جنگل رو‌ میکوبونبم تا تبدیل به مایع شن و بعد هم می‌زنیم و در نهایت از زهر سوسماره طلایی برای تزیین استفاده کنیم. اوژنی لبخندی زد و خیلی آرام لیوان را روی زمین گذاشت و رو‌به دریای ساکت کرد _دریا با اینکه می‌دونم نمیخوای درموردش صحبت کنی، ولی اینکه تبدیل به ی افعی بزرگ شدی نرماله؟ سکوت جنگل را در آغوش گرفت ملودی کج شد و زاویه اش را رو‌به دریا کرد دریا لیوان به دست، نفس عمیقی کشید لیوان را روی زمین خاکی گذاشت و زل زد به آتش _من پدرم، یجورایی..ام جادوگره..! تو کل خاندان ما از بدو تولد ی نیروی فرا جادویی وجود داره ویجورایی وقتی بزرگتر میشیم ی مراسم میگیرن و اون نیرو رو بیدار میکنن ولی چون ..من یکم نیروی قوی تری داشتم، ناخواسته و خود به خود در من اون نیرو بیدار شده من نمیتونم ؛یعنی بلد نیستم کنترلش کنم و خودش کار می‌کنه ملودی به فکر فرو رفته بود شنیدن یکچنین حقیقت بزرگی درمورد معشوقش اورا آشفته میکرد رومینا از جایش بلند شد و کنار دریا نشست _هی پسر..! این ی مزیته، درسته که من شنیدم پدرت از اون نیرو سو استفاده میکرده ولی این تقصیر تو نیست..! تو میتونی ازش درست استفاده کنی دریا ما تورو با تمام این جذابیتا دوست داریم. رو کرد به بقیه و ادامه داد _مگه نه؟! ملودی نیز ایستاد و آن سوی دریا نشست و بی هوا گونه اش را بوسید ملودی از خجالت سرخ شد و به آسمان چشم دوخت _نمیدونی وقتی وسط اون خورده آینه ها بهت نگاه میکردم چقدر حس کردم خفنی و دوست دارم..! اوژنی لبخندی بی هوا زد _هی کاش..منم پیش اونی که دوستش دارم میبودم...دلم براش خیلی تنگ شده رومینا بغضش ترکید و زد زیر گریه _منم دلم برای همشون تنگ شده نفس عمیقی کشید و ادامه داد _دلم برای مهربونیای مامانم، لبخندای معشوقم و دیوونه بازیای دوستم تنگ شده.. آنا اشک در چشم هایش جمع شد _هی ایزا یکم دیگه صبر کنین تموم میشه..هممون به چیزی که میخوایم میرسیم.شما برمیگردین خونه و دریا و ملودی هم تو دنیای آزاد خودشون زندگی میکنن. و منم خیالم راخت میشه که سرزمین اجدادیم در خطر نیست و دوستام خوشحالن..! ملودی چوبش را که زمین انداخته بود برداشت، رو به دریا کرد و گفت _من تو گاوصندوق تیکه بال کنده شده ی کلارا رو دیدم..! دریا توجهش جلب شد _مطمئنی مال اون بود؟ _اره بابا، تنها پری هایی که بالشون قرمزه دوقلو های کتاب دار ان و تنها کسی که بالش شکسته کلاراست پس مطمئنا اونا قبل از ما تو سالن خزندگان رفتن و کتاب و برداشتن و بردن کتاب خونه دریا گفت _پس یعنی مقصد بعدی، جنگل هفت آوازه و کتاب خونه ی مو قرمزاست؟ ملودی چوبش را کنار انداخت و از جا پرید _بلههه! پشت بندش همه از دور آتش بلند شدند اوژنی در حالی که عمیقا فکر میکرد گفت _امیدوارم این.. آخرین مقصدمون باشه..! آنا من و منی کرد _بچها..من یکم با اون پری ها و.دعوام شده..میشه که ..تو نیام؟ رومینا سریع جواب داد _هیش از این حرفا نزن...کلا نیاز نیست تو بیای چون نیازی بهت نیست فعلا اورا در آغوش گرفت و ادامه داد _مرسی که همیشه کنارمونی و همدلی میکنی همین کافیه آنا لبخندی از ته دل زد اوژنی گفت _حالا سر چی دعواتون شده بود؟ _زمین کشاورزیشون کنار خونه ی منه و یبار عسلی که برای آبیاری اورده بودنو و باز گذاشته بودن رفته بودن و من که از خرید برگشتم دیدم کل خونمو عسل برداشته... همگی خندیدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند بدون همدلی نمیتوانستند از پس این ماجرا ها بر بیایند ✨✨✨
هدایت شده از رومینا !'
کنار برکه پریان، کتابخانه ای افسانه وار واقع شده و کتاب های مختلف از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در دل خود جا داده که درش همواره به روی همگان باز است در کتابخانه دو پری مو قرمز مشغول مرتب کردن طبقه ها بودند _اوه آقای دریا ،مشتری همیشگی چطوری ؟!میبینم بانوی مورد علاقتم همراهته .ملودی شجاع گفته باشم اگه الف های نگهبان بیان اینجا دنبالت بگردن پیدات کنن من مسئولیتشو قبول نمیکنم ملودی خندید _سلام لیون چطوری ؟.نگران نباش منو پیدا کنن توهم بعد من به جرم مخفی کردن ی مجرم فراری دستگیر میکنن باهم میوفتیم تو ی سلول خوش میگذره دریا سعی کرد فضا را عوض کند _بیخیال این بحثا شیم ،من نمیذارم ملودی رو هیچوقت پیدا کنن بنظرم قبل از اینکه خودتون بپرسین این دونفر همراهمونو بهتون معرفی کنم رومینا و اوژنی از پشت در رخ نمایان کردند دریا ادامه داد _رومینا و اوژنی مهمونامونن که ی سوالایی دارن چهره لیون به تعجب باز شد _چه سوالایی؟؟ رومینا با چهره ای مشتاق پرسید: _شما اینجا کتابی به اسم طلسم و جادو دارین؟؟ نجوایی توجه هارا به خود جلب کرد سر برگداندند و اندام پری ای خوش سیما را کتاب به دست در آستانه در مشاهده کردند کلارا..! با پوزخندی مسخره کننده رو‌کرد به رومینا _فکر نمیکنم اگه داشته باشیمم بدیمش به تو! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
هدایت شده از .
‏او فقط آمده بود از دل ما رد بشود..
-ماه‌سَلیقِه‌یِ‌شَب‌بود‌‌و‌َتُو‌سَلیقِه‌یِ‌مَن..
اما ای کاش صدایی داشتم که هر شب برای خندهایت آواز میساخت
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و ششم _یعنی چی؟‌باورم نمیشه آنها در یکی از راهروهای کتابخانه ایستاده بودند و ملودی سعی داشت دوست گیجشان را توجیه کند ملودی کتابی که از دست یک پری افتاده بود و نزدیک بود سرش را له کند را با یک دست گرفت و با چهره ای خونسرد ادامه داد _یعنی اینکه اینا اونایی که تو فکر میکنی نیستن..یعنی هستنا،ولی نیستن.! کلارا ،گیج لبخندی ساختگی زد _ام. ملودی که حدس میزد کلارا قرار است وانمود کند فهمیده است ،جفت پا پرید وسط حرفش _کلارا تو که دیگه کتابداری باید بیشتر درمورد این چیزا بدونی... _فهمیدم ملودی فقط اینکه..گفتی آخرین امیدتون اینجاس؟..خب چرا اول اینجا نیومدین؟چون کتاب همین جاست..! ملودی شوک زده فریاد زد _واااااااااااااااای کلارا سریع با جادو، کتاب را در دهان ملودی کوبید و او را ساکت کرد _هیییش ملودی آرومممم..!کتاب اینجا محافظت میشه و کنار چند تا دیگه از کتابای خیلی مهم تو ی اتاق در بسته اس....! ملودی که متوجه شد پس از این حجم از بد شانسی ای که متحمل شده بودند و راه حلشان بشدت آسان بوده ..باورش نمیشد _هی کلارا.. مطمئنی ؟خواب نمیبینم؟نکنه گمش کردی؟ _همین امروز صبح لیون رفت و همشونو گرد گیری کرد..! رومینا پایش پیچ خورد و تلو خوران افتاد در آستانه ی راهرو ملودی پوزخندی زد _هی ایزا تو دنیای شما گوش وایسادن کار نرمالیه؟ اوژنی طوری که فکر میکرد استتار کرده دست رومینا را میکشید و زمزمه میکرد _نگو من اینجام.. رومینا خونسرد و مستقیم به اوژنی نگاه کرد _فکر نکنم کر باشه..!شنید.. اوژنی خیلی آرام و با طمئنینه از پشت قفسه ها بیرون آمد سکوتی بر قرار شد.کلارا سعی کرد آنها را به چشم دوستانی جدید ببیند _میخواین کتابو ببینیم؟ لحظاتی بعد همگی پشت در های بسته بودند دری که به اندازه جثه ی یک پری ساخته شده بود روبرویشان بود و به شکل عجیب و بزرگی مهر و موم شده بود به طوری که یک مومه مهر شده و بزرگ _به اندازه ی کل در_روی در بود لیون در حالی که قطره ای از مایعی جادویی روی در می‌ریخت ،کلارا گفت _این مجموعه‌ که پشت این در هاست حاصل زحمات چندین ساله ی من و لیونه.! در باز شد و لیون با لبخند بچها را به داخل راهنمایی کرد اتاق که نمیتوان گفت، یک راهروی طول و دراز روبرویشان باز شد‌. در وسط این راهرو ردیفی از میز های سفید وجود داشت که به ترتیب کتاب ها به شکلی نمایشی روی آن معلق بودند از سقف یک روزنه ی ضخیم از نور به کتاب ها میخورد در صورتی که سقف هیچ سوراخی نداشت.! گویی وارد یک نمایشگاه یا موزه شده بودند در دو طرف شروع کردند به حرکت کلارا ادامه داد _چندین ساله تلاش می‌کنیم تا دونه دونه،مهم ترین کتابای سرزمین رو پیدا کنیم و نگهداری کنیم ازشون.و توی این راه خیلی سختیا کشیدیم..! و به بال شکسته اش نگاه کرد _کتاب طلسم و جادو هم جزو همین کتابا بود.من و لیون تا سالن خزندگان رفتیم تا بتونیم گیرش بیاریم.ولی هیچکس نمیدونه اون کتاب قبلا اونجا بوده..!نمیدونم شماها چجوری رفتین اونجا بچها قدم برمیداشتند و کتاب های رنگارانگ را نگاه میکردند و مشتاقانه منتظر بودند به کتاب اصلیشان برسند کلارا قدم هایش را تند تر کرد و جلوی همه راه رفت دنباله ی لباس حریرش چشم هارا جذب می‌کرد شماره ی روی میز کتاب هارا یکی یکی چک میکرد تا سر یکی از میز ها مکث کرد یک میز خالی..! دور و بر میز را نگاه کرد و برگشت به سمت بچها _لیون شماره ی شست و شیش بود دیگه درسته؟ لیون قدم برداشت و به کلارا پیوست _مطمئنم خودشه.! _صبح تو اینجارو گرد گیری کردی..!!!یعنی همین یکی دو ساعت پیش.! _اره خودم دو ساعت پیش با دستمال مخصوص تمیزش کردم!خودم میزشو‌با پر گلاکوس تمیز، گرد گیری کردم! تازه کتاب و بازش کردم و بو کردمش! اوژنی لبخندی ساختگی زد _شوخی میکنین دیگه؟ مطمئنم شوخیه.! زد زیر خنده و ادامه داد _وای شما دوتا خیلی بامزه این..! اوژنی از خنده روده بر شده بود!و با دیدن چهره ی نگران بچها و اخم موقرمز ها،آرام آرام خنده اش به گریه تبدیل شد. ✨✨✨ هوا در جنگل هفت آوازه خاکستری بود و غروب آفتاب چهره هایشان را میان خاکستری ها نورانی کرده بود کم کم نزدیک کلبه ی آنا میشدند. از زمانی که جای خالی کتاب را دیده بودند ، مانند درختی بید زده و ساکت راهشان را به سمت خانه کشیدند دریا ایستاد و گفت _وایسین ببینم..! بچها با چهره های نا امید ایستادند و به سمت دریا برگشتند دریا انگشتش را روی لبش گذاشت و ادامه داد _این فقط ی معنی میده.‌!ساحره اون کتابو دزدیده اونم زودتر از ما !پس الان نمیتونیم برگردیم کلبه ی آنا و چایی بخوریم و گپ بزنیم..! رومینا نفس عمیقی کشید _فداتشم الان کاری نمیشه کرد جز رفتن به کلبه ی آنا و کشیدن ی نقشه ی فوری!شاید آخرین نقشه امون. و برگشت و به راهش ادامه داد همگی پشت سر رومینا با مغذ هایی مملو از سوال و تردید راه افتادند اوژنی زیر لب گفت _به همین خیال باشین که موفق شیم..!
صدای جیغ ایزابلا ، از افکار بیرونش آورد
هدایت شده از رومینا !'
در لحظه دوید و نظاره گر صحنه ی عجیب روبرویش شد کلبه ی آنا تقریبا داغون شده بود بته های توت حیاط له شده بودند صندلی های حیاط شکسته بودند و چند قطره خون روی صندلی افتاده بود بی درنگ به داخل کلبه دویدند وضع داخل کلبه بدتر از حیاط بود آن پذیراییه رویایی آنا تبدیل شده بود به یک پذیرایی جنگ زده رومینا فریاد زد و اسم دوستش را صدا کرد ولی جوابی نشنید دوستش را نه تنها بین شلوغی پذیرایی، بلکه در مملوی کتاب های پاره شده ی کتابخانه ، ظروف شکسته ی آشپزخانه و حتی در اتاق خواب طبقه ی بالا هم پیدا نکرد گویا دوست عزیز تر از جانش را هم مثل خوشبختی اش از او گرفته بودند.. ✨✨✨ _با چه رویی دوست منو دزدیده؟که مارو تسلیم کنه؟قدرتشو نشون بده ؟وای این را رومینا در حالی که برای بار چهارصدم طول کلبه را راه میرفت گفته بود ادامه داد _میریم دنبال اون کالسکه رانی که پرتش کرده بودم تو رودخونه!میگم ببرمتمون سرزمین شمالی، تنها راه همینه. بچها در آن شلوغی و به هم ریختگی نشسته بودند درک کردن آنهمه اتفاق در یک‌روز سخت بود ملودی در همان حالت نشسته رو کرد به رومینا _هی ایزابلا..!نمیتونیم بریم دنبال اون کالسکه ران..! _چرا اونوقت؟گفتی جاش امنه و میدونی کجاست..!حالا برو دنبالش و بیارش. ملودی من و من میکرد _خب ببین..اون الان وجود خارجی نداره دیگه! رومینا چهره اش در هم رفت _چی؟! _یعنی همینی که شنیدی..! نتونستم باهاش مقابله کنم و بگیرم قایمش کنم، مجبور شدم...بکشمش..! رومینا به سمت ملودی هجوم آورد و خم شد _چی میگی یعنی چی کشتمش؟!ما به هم قول دادیم هیچکس نباید آسیب ببینه اونوقت تو رفتی ی نگهبان بی گناه و کشتی؟ صاف شد و دست در موهایش کرد _باورم نمیشه با ی قاتل دوست بودم.! ملودی ایستاد و در صورت رومینا فریاد زد _خانم محترم اینجا مثل دنیای شما پر از قانون و رحم و مروت نیست.!اون مغذ کوچولو و بچه اتو باز کن و ببین..! اینجا نکشی میکشنت .! رومینا با چهره ای متاسف برگشت _برام مهم نیست.!نمیتونم بذارم بخواطر ما ی ادم دیگه ام آسیب ببینه من و اوژنی میریم و آنا رو نجات میدیم..! ملودی خندید _شما میخواین این کار و کنین؟پس از الان بگم جنازه هاتونو نمیام جمع کنم..! رومینا قدم های بلندی برداشت و در آشپزخانه را محکم پشت سرش بست دریا ایستاد و شانه های ملودی را گرفت _کارت اشتباه بوده درسته..ولی من مطمئنم مجبور بودی این کارو کنی .! اوژنی گفت _ولی الان ملودی زورش رسیده به ما؟ الان واضح گفت شما از پسش برنمیاین.! دریا لبخندی ساختگی زد تا اوضاع را آرام کند _آنتونی خودتم میدونی که چند دقیقه ی دیگه همچی درست میشه و باهمدیگه ی نقشه ی دیگه میکشیم.! اوژنی لبخندی تلخ زد _ی نقشه ی دیگه هوم؟ته تهش تا طلوع آفتاب طول می‌کشه..!کتاب دست ساحره است و خیلی بخواد طولش بده تا طلوع آفتاب صبر میکنه، بعد اون طلسم و انجام میده و اون آرزوی لعنتی و میکنه و تموم..! اونوقته که من خودمو میکشم و میذارم حداقل جنازم برگرده پیش عزیزانم..! ما شکست خوردیم ..! اوژنی روی زمین پر از شیشه دراز کشید و برگ بزرگی را روی خودش انداخت ✨✨✨ صحنه های عجیبی جلوی چشمانش رژه می میرفتند دوباره در آن سلول بود یک خواب صدای آشنای آن خاطره ی نو را شنید _پسرم اون ساحره با من کار داره نه شما.! دریا برگشت و به سمت پدرش رفت رنجیر را در دستانش گرفت و فریاد زد _هرچی میدونی بهم بگو.!زود باش.! مرد تابی خورد و خندید _یکی بود..هه یکی نبود..! میان حرف هایش نفس های خس خس کنان میکرد _بهتره بشینی چون داستانش بلنده _فکر نکنم نیاز باشه بشینم چون اصلا قرار نیست داستان جذابی باشه..! مرد نفس نفس زدن را کنار گذاشت _گناه من چی بود؟ عاشق شدن؟ باز خندید _من عاشق او بودم و او عاشق او..! خنده داره ، وقتی بهش اعتراف کردم اون موقع خیلی بچه تر بود..!فوقش پونزده سالش بود . ولی دختر محبوب قبیله اشون بود دختر حاکم قبیله ی شمالیا وقتی تو روم نگاه کرد و گفت من یکی دیگه رو دوست دارم باورم نشد!فکر کردم چون میدونه من زن و بچه دارم اینو میگه ولی وقتی دیدم سعی کرد اون مرد و بغل کنه فهمیدم دروغی که گفت تلخ ترین حقیقت بود..! دریا اخم کرد _یعنی تو وقتی من و مادرم و داشتی عاشق ساحره شدی؟تازه ازش درخواست هم کردی؟؟؟ از اون چیزی که فکر میکردم کثیف تری! مرد فکر کرد دریا با ساحره بودن معشوقه اش مشکل دارد _اون موقع که ساحره نبود..!اون عاشق غریبه شده بود دریا پرسید _غریبه؟ _اون مرتیکه ی نویسنده بود که از ی دنیای دیگه به اشتباه وارد دنیای ما شده بود..! اون غریبه رسما ساحره رو پس زد..!با همین چشمام دیدم که بهش گفت خانوم من تو دنیای اصلیم خانواده ی خودمو دارم و باید برگردم..!ولی ساحره ی عاشقه کر و کور بود!فکر کردم میتونم حلش کنم پس جلو چشمای ساحره اون مرتیکه رو تبدیل کردم به ی قلم!! دریا که مغذش قاتی کرده بود گفت _حتی به ی غریبه ی بیگناه هم رحم نکردی ؟ مرد بی توجه به حرف های دریا ادامه داد
هدایت شده از رومینا !'
_ولی حتی همینم جواب نداد..! ساحره قلم رو برداشت و از غم عشق از دست رفته فرار کرد و مادرتم متوجه شد وقتی فهمید ی شب که خواب بودم تورو ، پسری که رو آیندش حساب باز کرده بودم که بشه دست راستم رو برداشت و فرار کرد به سمت جنگل! دریا لبخندی تلخ زد _فکر کنم بقیشو بدونم..! همون شب مادرمو جلو چشمام کشتی و منم گم شدم.! صدای جیغ بچها از بیرون سلول به گوششان رسید مرد گفت _فکر کنم اون مارا غذاشونو پیدا کردن..! و دریا از خواب پرید صدای جیغ بچها در خوابش با صدای داد و فریاد های اوژنی و ملودی در هم آمیخته شده بود عرق کرده بود و نفس نفس میزد کنارش ملودی را دید که آینه به دست با تمام آشنا هایش با نگرانی حرف میزد و سراغ ایزابلا را میگرفت _چخبره؟ اوژنی از آشپزخانه بیرون آمد و با چهره ای نگران گفت _ایزابلا رو دزدیدن..! دریا بی درنگ از روی مبل خاک و خلی جهید داخل آشپزخانه لحظاتی بعد سرش را از آشپزخانه بیرون آورد _ندزدیدنش.!جاش و مرتب و تمیز تا کرده پس یعنی خودش رفته..! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove