نیمه شب؛ پنجره را باز کردم .
آسمان پر شده بود از خنده ی ستاره و ماه،
نگاهی شیفته داشت.... تو رقصیده ای ؟!
NoAH
دلدار سلام ؛
حالت را نمیپرسم چون حال زیر باران اشک هایت قدم میزنم .
لحظه ی دوری عجیب است، روحم را مذاب کرده اما هنوز هم نفس میکشم .
شنیده ام که جسم بدون تلقی روحش از هم میپاشد ...
اما غریبانه زنده ام !
از دیارت چخبر، آنجا هم پاییز است ؟
دیووانه خطابم میکنند و می گویند بهار است ! اما اینجا پاییز است ، هوا دلگیر و درختان از نبودت خزان کرده اند .
تنشان عریان شدا اما سرسبزاند ؛
درست مانند من که بی آغوش تُ عریانم !
بابونه سرخ ، پn
رگ هایم مالامال از درد و درد مالامال از من شده ، نفس هایم به یاد تو کم سو میشوند و نگاهم ...
آه از نگاه هایت که دیواره ی وجودم را به اسارت قلبت درآورده .