آنــــ روز | (:
وطن... #سرزمین_مقدس @anrooz | آنــــ روز
.
وقتی اشغالگری تو خونته...
#سرزمین_مقدس
@anrooz | آنــــ روز
.
داشتم این قسمت رو میخوندم
یهو یادم افتاد یه زمان یه گنبدِ آهنین نامی بود، تواناییش رو مسخره میکردیم بهش میگفتیم آبکش
یه مدته دیگه حتی همون آبکشه هم دیگه نیست
مدت زمان زیادی هم نگذشتهها
همین پارسال بود خود ما یه مطلب دربارهٔ آبکش تو کاهو(نشریهٔ طنزمون) زدیم.
ولی توی این مدت
به قدری اتفاقات افتاده
قدرت ایران به چشم اومده
هیمنه نظامی رژیم صهیونیستی زیر سؤال رفته
که دیگه حتی حرف از گنبد آهنین هم وجود نداره
چه برسه کسی روش حساب باز کنه...
@anrooz | آنــــ روز
.
حس میکنم اون روزها هنوز درک نکرده بودیم سکینهای که نماز جمعه نصر، به قلبمون داد، چی بود
امروز که رسیدم به این قسمت کتاب
واقعاً دلم تنگ شد
برای نمازی که پشت ولی بخونم
برای شنیدن اون صدا
و برای آرامش قلبیای که به قلبمون سرازیر میکرد
از لحاظ روحی، واقعاً به یه همچین نمازی احتیاج دارم
شاید اینبار، قدس، پشت سر امام مجتبی خامنهای...
@anrooz | آنــــ روز
حسینخیرالدینy8rfODW7NAE.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
این نصرالله؟...
@anrooz | آنــــ روز
آنــــ روز | (:
این نصرالله؟... @anrooz | آنــــ روز
.
بچهتر که بودم، درک درستی از کلمات نداشتم، داستانها توی ذهنم با هم آمیخته میشد و خیلی طول کشید تا مفهوم کلمات را دانه دانه بفهمم و بتوانم آنها را از هم تفکیک کنم
ابتدایی که بودم، از همان کلاس اول، چون محجبه بودم، میشنیدم که با دست به من اشاره میکنند و میگویند فلانی حزب اللهیه
حزب اللهی بودن را نمیدانستم یعنی چه؟
توی ذهنم میگشتم دنبال کلمه، و یادم به پرچم زرد حزب الله و موسیقیهای عربیِ مقاومت و فلسطین و شخصیت بسیار دوست داشتنی سیدحسن نصرالله میافتاد
فکر میکردم حزب اللهی بودن یعنی سربازِ سیدحسن نصرالله باشی و توی لبنان و فلسطین بر علیه اسرائیل بجنگی و این یعنی نهایتِ آرزوی من در کودکی
و راستش، هم ناراحت میشدم از اینکه با این تعریف، من که حزب اللهی نبودم😕، من حتی یکبار هم پایم به شامات نرسیده بود، تهِ تهش تا حجاز رفته بودم و برگشته بودم، من را چه به مقاومت و سیدحسن نصرالله
از یک طرف، خوشحال میشدم که شبیه آدمهای حزب الله هستم و آرزو میکردم کاش واقعاً یک روز بتوانم فلسطین را نجات دهم
این بود که میگفتم من عاشق حزب الله ام، یه روزی هم حزب اللهی میشم، ولی الآن نیستم🥲
طرف مقابل هم میگفت که هستی، خودت نمیدونی و قبول نداری،
این بود که گاهی حس میکردم شاید پدر و مادر و خانوادهم عضو تشکیلات سری حزب الله هستند و من هنوز خبر ندارم و از این فکر، قند توی دلم آب میشد.
قهرمان روزهای کودکیام
سیدحسن نصرالله بود، وقتی که تلویزیون جمعیت کثیری از مردم لبنان را نشان میداد که رو به روی یک مانیتور بزرگ ایستاده، اند و سخنرانی رهبر حزب الله را میبینند و مقتدرانه شعار میدهند. سیدحسن نصرالله کسی بود که با اسرائیل جنگیده بود و میجنگید و چه چیز بیشتر این میتوانست یک فرد را دوست داشتنی و قهرمان جلوه دهد. روزهای کودکیام به عشق حزب الله و فلسطین و سیدحسن نصرالله سپری شد.
بعضی احترامها،
از عقل انسان نشأت میگیرد و بعضی از قلب.
این احترامی بود که از قلب نشأت میگرفت و عقل، آن راتأیید میکرد.
در نوجوانیام
دیگر خیلیها میدانستند عاشق حزب الله و فلسطینم
به پدرم گفته بودم از کربلا، برایم پرچم حزب الله سوغاتی بیاورد! دوست داشتم توی اتاقم داشته باشم.
توی ذهنم قرار بود روزی مثل آقای داودآبادی و آقای امیرخانی، به دیدن سیدحسن نصرالله بروم و آن موقع رسماً سرباز حزب الله شوم.
سالها این علاقه را
توی قلبم نگهداری کرده بودم، مبادا که کسی دل نازکش را بشکند. مبادا قدرتش ضعیف شود.
تا همان شبی، که تا صبح بیدار ماندیم...
انگار
سهم ما از دنیا
همین شبهاییست که صبحهایش، آنچه را به آن امید بسته بودیم از ما بگیرد
نمیدانم، شاید خدا میخواهد ما را در محبتش و در امید داشتنمان خالص کند، برسیم به جایی که بیهیچ سر سوزن تردیدی، باور کنیم به جز خدا کسی را نداریم...
نمیدانم
ولی فردای آن شب
ناگهان، امید بزرگی در من فروریخت
رؤیایی بزرگ متزلزل شد
و ناباوری بزرگی به سراغم آمد
انگار کسی مدام از رؤیاهایم میپرسید: حالا چه میشود؟
حالا چه میکنی؟
حزب الله مگر بدون سیدحسن نصرالله معنی میدهد؟
پس تکلیف رؤیاها چه میشود؟
و من، تا مدتها هنوز منتظر بودم، منتظر اینکه بگویند همه چیز دروغ است ولی نبود
راستش
حتی به یاد نمیآورم که قلبم، در آخر چگونه ماجرا را هضم کرد
ولی خوب میدانم
اکنون من
و تمام حزبالله
و تمام حزباللهیهای واقعی دنیا
و تمام آزادگان دنیا
یک آرمان مشترک داریم:
نابودی اسرائیل و آزادی فلسطین
شاید این
تسکین دردهایی باشد که این سالها، روی قلبهایمان انباشته شده
کم نشده
بلکه غم، روی غم نشسته است
غمهای ما امروز، هیزمِ آتشِ نابودی اسرائیل است.
@anrooz | آنــــ روز
آنــــ روز | (:
. بچهتر که بودم، درک درستی از کلمات نداشتم، داستانها توی ذهنم با هم آمیخته میشد و خیلی طول کشید ت
.
برای من که قبل از شهادت هم بیاندازه دوستدار سیدحسن نصرالله بودم، این نکته قابل توجه بود که
انگار شهادت سیدحسن نصرالله، تازه ایشان را به جوانان ایران نشان داد، قبل از آن، من خیلی کم از سخنرانیهای ایشان را شنیده بودم، میگشتم تا پیدایشان کنم.
اما امروز میبینم که سخنرانیهای سید حسن نصرالله همه جا هست، خیلی بیشتر از قبل از شهادتش
قبل از شهادت، انگار، هنوز قلب بعضیها با حزب الله آشنا نبود، اما امروز، ملت ایران، خیلی به حزب الله نزدیکتر شده است
برای امثال من هم، حالا حزب الله فقط سرودهای زیبای حماسی و عملیاتهای چریکیِ افتخار آمیز و سیدحسن نصرالله عزیز و آدمهای دست نیافتنی نیست
حزب الله،
همان انقلاب اسلامی ایران است، همان بسیج ایران، همان حشد الشعبی عراق، همان فاطمیون افغانستان، همان حماس
فقط، شاید کمی بیشتر از بعضی شعبههای مقاومت، منظم و تمیز و قدمتدار
حزب الله حالا توی ذهن من،
کأنهُ بسیج مردمی لبنان است و بسیج مردمی ایران، شعبهٔ ایرانیِ حزب الله
یک روح، یک هدف، یک راه، یک رهبر
حالا
خود را درون خاک ایران
جدای از حزب الله نمیدانم
و خاک لبنان را
جدا از اتقلاب اسلامی ایران
همهٔ ما
حرکت مردمیِ مقاومت، زیر پرچم الله، برای رسیدن به وعدهٔ الهی خداوندیم.
وَ ما جَعَلَهُ اللَّـهُ إِلاَّ بُشْرى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّـهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ
@anrooz | آنــــ روز
آنــــ روز | (:
. بچهتر که بودم، درک درستی از کلمات نداشتم، داستانها توی ذهنم با هم آمیخته میشد و خیلی طول کشید ت
.
راستش
اون پرچمِ سفارشیِ حزب الله، هیچ وقت به دستم نرسید،
بعدها،
وقتی سرعت و تعداد شهادتها و تشییعها و راهپیماییها زیاد شد
کلکسیونری شده بودم از پرچمهای حماس و فلسطین و لبنان و... که همه را مادرم جای همان پرچم حزب اللهی که نبود، برایم گرفته بود.
کم کم، پرچم حزب الله را بعضی جاها میدیدم، و توی دلم حسرت میخوردم که نمیشد مال خودم بردارم
گذشت
تا ایام جنگ رمضان
یکی از اقوام کار پخش پرچم ایران انجام میداد و پدرم هرازگاهی سر میزد و خلاصه ما و محلهمان هیچ وقت دست و بالمان از پرچم خالی نبود😅
یک روز پدرم با ذوق آمد و گفت این پرچم رو مخصوص خودت گرفتم، فقط برای تو
نگاه کردم، پرچم حزب الله بود،
انگار که پرچم ایران در بازار نایاب شده بود و تیم توزیع پرچم با خودشان فکر کرده بودند حالا چه پرچمی پخش کنیم که همان کاربرد را داشته باشد و شروع کرده بودند به پخش پرچم حزب الله، پدر هم مغتنم شمرده بودند و یکی برای دخترک مشتاقشان آورده بودند.
دوست داشتم بیایم همه جا فریاد بزنم که من هم بالأخره پرچم حزباللهدار شدم، بعد از سالها!
درست چند روز بعد از شروع پخش پرچمهای حزبالله بود که جنگ، در جبههٔ لبنان هم بالا گرفت و اینبار، نه به خاطر ابتکار عملِ بچههای توزیع پرچم، بلکه به خاطر همدلی دو ملت، پرچمهای زرد حزبالله، همهجای تجمعات به چشم میخورد.
اینبار،
نه فقط دخترکی رؤیاپرداز
بلکه تمام ایران
دوستدار پرچم حزب الله شده بودند
انگار
به جز سبز و سفید و سرخ
قلبهای ایران حالا، رنگ زرد هم داشت...
@anrooz | آنــــ روز
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📝 نصرت و فتح، همراهان دائمی سیدحسن نصرالله
✍🏻 بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله:
▪️بجا است که بهمناسبت دوّمین سالگرد شهادت امیر قهرمان عرب و نماد بزرگ جبهه مقاومت، شهید عالیقدر جناب سیّد حسن نصرالله قدّساللهنفسهالزّکیّه، یادی از آنجناب بهعمل آید. کسی که خیرخواهی صادق برای ملّت خود و مکتبش بود و خطبههای صادقانه و با حلاوت او و اقدامات شجاعانهاش، قلوب مردمانش و بلکه آزادگان جهان را مستحکم میساخت.
▪️کسی که نام لبنان را که کشوری کوچک است و سالها حیاط خلوت بعضی قدرتها شده بود را به عظمت بلند ساخت. کسی که نصرت و فتح، همراهان دائمی او بودند و کسی که بیتردید در طول کلّ تاریخ شامات تا کنون، پس از انبیاء و اوصیاء ایشان، رَجُلی به عظمت او در آن خطّه کهن سر بلند نکرده بود.
▪️و البته اینک پرچم پرافتخار او در دستان جناب شیخ نعیم قاسم حفظهالله است که دلیرانه در پیشاپیش صفوف مستحکم و عاشورایی حزبالله، راه او را همچنان ادامه میدهند.
🗓 ۶/مهر/۱۴۰۵
💻 Rahbar.ir | ۷ #بسته_خبری
هدایت شده از ماهــ نشآن 🇮🇷
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-تکلیف عشق چی میشه...؟!
برای آنهایی که دل و جان را فدای وطن کردند🌱
#معاونتحفظونشرآثاروارزشهایدفاعمقدس
#بسیجدانشجوییدانشگاهبینالمللیقم
🇮🇷@Bkh_Qom
قبل رفتن کلی به ترکیب لباسام فکر کردم
لایهٔ اول، باید چادر لبنانیم رو سرکنم، هم از سر کشیدنش سخته، هم دو لایهست، باید وقت و عزم کافی داشته باشی تا بتونی کامل از سر یکی درش بیاری
بعد از اون
با اشک و آه و هزار استرس نشستم لباسام رو گشتم و بلندترین لباس ممکنم رو انتخاب کردم، که اگر خدایی نکرده چادر لبنانی رو از سرم کشیدن...
زیر روسریم، یه لایه دیگه حجاب گذاشتم، موهام رو جوری جمع کردم که بدون چادر هم حجابم کامل باشه و محکمترین روسریم رو سفتترین حالت ممکن بستم،
باز، زیر همون بلندترین لباسم هم، یه لباس دیگه پوشیدم، محض اطمینان، میخواستم خیالم یکم راحت باشه، حداقل بیشتر وقت دارم تا همچنان پوشیده باشم...
با یکی از بچههای خوابگاه قرار گذاشته بودیم با هم بریم، قبلش کلاس داشتیم و زودتر نمیشد که راه بیافتیم، اولای ترم بود و من نودانشجو بودم و هنوز خوب قم رو نمیشناختم
وقتی رسیدیم حرم، گفتند جمعیت راه افتاده، الآن میدان مطهریه، میدان مطهری نمیدونستم یعنی چی، با دوستم پیاده راه افتادیم، در جستجوی جمعیت. از حرم تا خود امامزاده ابراهیم رو پیاده و با پرس و جو از مردم جلو رفتیم،
ترسِ حمله به جمعیت، جای خودش رو به ترس از جاموندن از مراسم داده بود، بیهیچ امیدی، در تعقیب جمعیت رفتیم، تا بالأخره جلوی درب امامزاده، با جمعیت یکی شدیم.
مهرماه ۱۴۰۱ بود، تقریباً روزهای اوج تنشِ فتنهٔ زن زندگی آزادی،
و ما دو تا دختر، حالا وسط جمعیت، توی حیاط امامزاده ابراهیم ایستاده بودیم.
جمعیت رو بررسی کردم، شبیه جمعیتی که بهشون حمله کرده باشن، به نظر نمیرسیدند، الحمدلله، همه چیز، به جز دلهای بیتاب و چشمهای خیس جمعیت، آروم به نظر میرسید.
انگار کسی با قمه و کاتر و چاقو به جمعیت حمله نکرده بود، کسی راهشون رو نبسته بود، کسی سعی نکرده بوده از میان جمعیت کشتهسازی کنه...
برخلاف تمام صحنههایی که اون روزها دیده بودیم
و خلاف صحنهای که جمعیت، به خاطرش اونجا جمع شده بود.
۱۲ مهرماه ۱۴۰۱ بود
و کسی روی دستهای مردم تشییع شد، که از وسطِ یکی از همان معرکههایی که جمعیتِ آن روز تجربهاش نکرد، بیرون اومده بود، زنده؟ معلومه که بله، زندهتر از همیشه(بل احیاء عند ربهم یزرقون).
اون روزها
انگار معرکهٔ حق و باطل ما جوانها بود
خودمان را، وسط معرکه میدیدیم، ماجرایی بود که ما باید به سرانجام میرساندیم و آن روز، روزی بود که انگار تکتکمان، همسنگرِ نادیدهٔ جوانمان را تشییع میکردیم
داستانهای دفاع مقدسی که خوانده بودم، جلوی چشمم بود، حکایت آنهایی که از رفیق شهیدشان جامانده بودند و حالا، در حسرت شهادت میسوختند
و اینبار
ما بودیم که از توفیق، جامانده بودیم و اینبار اما، خبری از قافلهٔ شهادت نبود، خدا، بندههای صالحش را، دانه دانه انتخاب میکرد، یکی یکی
مثلاً
همین شهیدِ خودمان
فقط یکی بود
یکی از یاران حسین(علیه السلام)، که یزیدیان دورهاش کردند
کم کاری هم نکردند
یکیشان نگهبانی میداد که مبادا یاران دیگر حسین(علیه السلام) سر برسند، عدهای اوضاع را شلوغ نگه داشته بودند و کسانی، از این فرصت برای نشان دادن دشمنیشان تمام استفاده را کردند، گویی، عطشِ خونِ یزیدیان، هیچ جای تاریخ، آرام نمیشود
غافل از آنکه حق، همیشه پیروز است و هر قطرهٔ خونی که از سربازان خدا بریزد، تثبیت پیروزیِ آن خون است.
۱۲ مهرماه ۱۴۰۱ بود،
شهید را تدفین کرده بودند و جمعیت، کم کم پراکنده میشدند، به سوی مبارزهٔ خودشون
ولی ما همچنان، به تماشا ایستاده بودیم
به تماشای عاقب به خیری همرزمی، که حسابی از ما جلو زده بود
گوشهای از مقبرهالشهداء امامزاده نشسته بودم و همانطور که به قبرِ تازه خاک ریخته شدهٔ شهید نگاه میکردم، به آینده فکر میکردم
به پایان ماجرا
به حق که عاقبت پیروز است و به ما، که باید هرجوری هست، خودمان را به چشم خدا بیاوریم و جوری بدویم، که از قافلهٔ حامیان حق، جانمانیم
به اینکه در عاقبت تاریخ، این پرچم حق است که بالا میماند و این، ما هستیم که محتاج آنیم که خداوند، روی سر ما منت بگذارد و بتوانیم، به افراشتن این پرچم، کمکی کرده باشیم
به آینده فکر میکردم
به روزهایی که در پیش داشتیم
به درسهایی که از گذشته گرفته بودیم
و تمام آنچه باید بیاموزیم و تمرین کنیم تا به هنگام مبارزه، کم نیاوریم...
۱۲ مهرماه ۱۴۰۱ بود
و ما
بار امانتی را به دوش گرفتیم، که از خون پیامبران و شهدا و صلحای گذشته، به خون همرزمان خودمان رسیده بود و ما همانجا عهد بستیم
عهد بستیم که از خون همرزمان جوانِ خود نگذریم
دشمنی دشمنان را فراموش نکنیم و آن را به گوش آنهایی که نبودهاند و آنهایی که فراموشش کردهاند برسانیم و عهد کردهایم
تا آخرین نفسهای زندگیمان، برای بار نشستن خون شهدا تلاش کنیم.
و هربار، ماجرا را یادآوری میکنیم که بگوییم، فراموشتان نکردیم، فراموشمان نکنید...
@anrooz | آنــــ روز
آنــــ روز | (:
قبل رفتن کلی به ترکیب لباسام فکر کردم لایهٔ اول، باید چادر لبنانیم رو سرکنم، هم از سر کشیدنش سخته،
به یاد تمام خونهایی که عاملانش را نه بخشیدیم، و نه فراموش کردیم
و به مناسب سالگرد تشییع شهید مهدی زاهدلویی، طلبهٔ بسیجی در اغتشاشات ۱۴۰۱ به شهادت رسید
و با یادآوری تک تک خونهای پاکی که خدا دانه دانه انتخابش کرد، تا قدرتِ پاکی و عزم سربازان جوانش را به رخ اهل باطل بکشد
و جهت یادآوری روزهایی از ایران، که بر ما گذشت و فراموشش نکردهایم و عبرتهایش را هم فراموش نمیکنیم.
۱۳مهرماه ۱۴۰۵
پ. ن:
تصویر ضمیمه شده، تصویر تشییع پیکر شهید زاهدلویی است.
@anrooz | آنــــ روز