eitaa logo
آنــــ روز | (:
108 دنبال‌کننده
646 عکس
117 ویدیو
2 فایل
مؤمن در هیچ چهارچوبی نمی‌گنجد😎✌🏻 هر چیزی که لازمه حواسم بهش باشه و یادم بمونه اینجا می‌خونمتون :👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_l7vhopi&btn=(: لطفاً بعد از پیام دادن دوباره بررسی کنید، داخل لینک بهتون جواب می‌دم. @HDHH_FZ
مشاهده در ایتا
دانلود
📝 نصرت و فتح، همراهان دائمی سیدحسن نصرالله ✍🏻 بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب به ‌مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله: ▪️بجا است که به‌مناسبت دوّمین سالگرد شهادت امیر قهرمان عرب و نماد بزرگ جبهه مقاومت، شهید عالی‌قدر جناب سیّد حسن نصرالله قدّس‌الله‌نفسه‌الزّکیّه، یادی از آن‌جناب به‌عمل آید. کسی که خیرخواهی صادق برای ملّت خود و مکتبش بود و خطبه‌های صادقانه و با حلاوت او و اقدامات شجاعانه‌اش، قلوب مردمانش و بلکه آزادگان جهان را مستحکم می‌ساخت. ▪️کسی که نام لبنان را که کشوری کوچک است و سال‌ها حیاط خلوت بعضی قدرت‌ها شده بود را به عظمت بلند ساخت. کسی که نصرت و فتح، همراهان دائمی او بودند و کسی که بی‌تردید در طول کلّ تاریخ شامات تا کنون، پس از انبیاء و اوصیاء ایشان، رَجُلی به عظمت او در آن خطّه کهن سر بلند نکرده بود. ▪️و البته اینک پرچم پرافتخار او در دستان جناب شیخ نعیم قاسم حفظه‌الله است که دلیرانه در پیشاپیش صفوف مستحکم و عاشورایی حزب‌الله، راه او را همچنان ادامه می‌دهند. 🗓 ۶/مهر/۱۴۰۵ 💻 Rahbar.ir | ۷ 
. ما زنده‌ایم مثل امید🌱 @anrooz | آنــــ روز
قبل رفتن کلی به ترکیب لباسام فکر کردم لایهٔ اول، باید چادر لبنانی‌م رو سرکنم، هم از سر کشیدنش سخته، هم دو لایه‌ست، باید وقت و عزم کافی داشته باشی تا بتونی کامل از سر یکی درش بیاری بعد از اون با اشک و آه و هزار استرس نشستم لباسام رو گشتم و بلندترین لباس ممکنم رو انتخاب کردم، که اگر خدایی نکرده چادر لبنانی رو از سرم کشیدن... زیر روسری‌م، یه لایه دیگه حجاب گذاشتم، موهام رو جوری جمع کردم که بدون چادر هم حجابم کامل باشه و محکم‌ترین روسریم رو سفت‌ترین حالت ممکن بستم، باز، زیر همون بلندترین لباسم هم، یه لباس دیگه پوشیدم، محض اطمینان، می‌خواستم خیالم یکم راحت باشه، حداقل بیشتر وقت دارم تا همچنان پوشیده باشم... با یکی از بچه‌های خوابگاه قرار گذاشته بودیم با هم بریم، قبلش کلاس داشتیم و زودتر نمی‌شد که راه بیافتیم، اولای ترم بود و من نودانشجو بودم و هنوز خوب قم رو نمی‌شناختم وقتی رسیدیم حرم، گفتند جمعیت راه افتاده، الآن میدان مطهریه، میدان مطهری نمی‌دونستم یعنی چی، با دوستم پیاده راه افتادیم، در جستجوی جمعیت. از حرم تا خود امامزاده ابراهیم رو پیاده و با پرس و جو از مردم جلو رفتیم، ترسِ حمله به جمعیت، جای خودش رو به ترس از جاموندن از مراسم داده بود، بی‌هیچ امیدی، در تعقیب جمعیت رفتیم، تا بالأخره جلوی درب امامزاده، با جمعیت یکی شدیم. مهرماه ۱۴۰۱ بود، تقریباً روزهای اوج تنشِ فتنهٔ زن زندگی آزادی، و ما دو تا دختر، حالا وسط جمعیت، توی حیاط امامزاده ابراهیم ایستاده بودیم. جمعیت رو بررسی کردم، شبیه جمعیتی که بهشون حمله کرده باشن، به نظر نمی‌رسیدند، الحمدلله، همه چیز، به جز دل‌های بی‌تاب و چشم‌های خیس جمعیت، آروم به نظر می‌رسید. انگار کسی با قمه و کاتر و چاقو به جمعیت حمله نکرده بود، کسی راهشون رو نبسته بود، کسی سعی نکرده بوده از میان جمعیت کشته‌سازی کنه... برخلاف تمام صحنه‌هایی که اون روزها دیده بودیم و خلاف صحنه‌ای که جمعیت، به خاطرش اونجا جمع شده بود. ۱۲ مهرماه ۱۴۰۱ بود و کسی روی دست‌های مردم تشییع شد، که از وسطِ یکی از همان معرکه‌هایی که جمعیتِ آن روز تجربه‌اش نکرد، بیرون اومده بود، زنده؟ معلومه که بله، زنده‌تر از همیشه(بل احیاء عند ربهم یزرقون). اون روزها انگار معرکهٔ حق و باطل ما جوان‌ها بود خودمان را، وسط معرکه می‌دیدیم، ماجرایی بود که ما باید به سرانجام می‌رساندیم و آن روز، روزی بود که انگار تک‌تک‌مان، همسنگرِ نادیدهٔ جوانمان را تشییع می‌کردیم داستان‌های دفاع مقدسی که خوانده بودم، جلوی چشمم بود، حکایت آنهایی که از رفیق شهیدشان جامانده بودند و حالا، در حسرت شهادت می‌سوختند و اینبار ما بودیم که از توفیق، جامانده بودیم و اینبار اما، خبری از قافلهٔ شهادت نبود، خدا، بنده‌های صالحش را، دانه دانه انتخاب می‌کرد، یکی یکی مثلاً همین شهیدِ خودمان فقط یکی بود یکی از یاران حسین(علیه السلام)، که یزیدیان دوره‌اش کردند کم کاری هم نکردند یکیشان نگهبانی می‌داد که مبادا یاران دیگر حسین(علیه السلام) سر برسند، عده‌ای اوضاع را شلوغ نگه داشته بودند و کسانی، از این فرصت برای نشان دادن دشمنی‌شان تمام استفاده را کردند، گویی، عطشِ خونِ یزیدیان، هیچ جای تاریخ، آرام نمی‌شود غافل از آنکه حق، همیشه پیروز است و هر قطرهٔ خونی که از سربازان خدا بریزد، تثبیت پیروزیِ آن خون است. ۱۲ مهرماه ۱۴۰۱ بود، شهید را تدفین کرده بودند و جمعیت، کم کم پراکنده می‌شدند، به سوی مبارزهٔ خودشون ولی ما همچنان، به تماشا ایستاده بودیم به تماشای عاقب به خیری همرزمی، که حسابی از ما جلو زده بود گوشه‌ای از مقبره‌الشهداء امامزاده نشسته بودم و همانطور که به قبرِ تازه خاک ریخته شدهٔ شهید نگاه می‌کردم، به آینده فکر می‌کردم به پایان ماجرا به حق که عاقبت پیروز است و به ما، که باید هرجوری هست، خودمان را به چشم خدا بیاوریم و جوری بدویم، که از قافلهٔ حامیان حق، جانمانیم به اینکه در عاقبت تاریخ، این پرچم حق است که بالا می‌ماند و این، ما هستیم که محتاج آنیم که خداوند، روی سر ما منت بگذارد و بتوانیم، به افراشتن این پرچم، کمکی کرده باشیم به آینده فکر می‌کردم به روزهایی که در پیش داشتیم به درس‌هایی که از گذشته گرفته بودیم و تمام آنچه باید بیاموزیم و تمرین کنیم تا به هنگام مبارزه، کم نیاوریم... ۱۲ مهرماه ۱۴۰۱ بود و ما بار امانتی را به دوش گرفتیم، که از خون پیامبران و شهدا و صلحای گذشته، به خون همرزمان خودمان رسیده بود و ما همانجا عهد بستیم عهد بستیم که از خون همرزمان جوانِ خود نگذریم دشمنی دشمنان را فراموش نکنیم و آن را به گوش آن‌هایی که نبوده‌اند و آن‌هایی که فراموشش کرده‌اند برسانیم و عهد کرده‌ایم تا آخرین نفس‌های زندگیمان، برای بار نشستن خون شهدا تلاش کنیم. و هربار، ماجرا را یادآوری می‌کنیم که بگوییم، فراموشتان نکردیم، فراموشمان نکنید... @anrooz | آنــــ روز
آنــــ روز | (:
قبل رفتن کلی به ترکیب لباسام فکر کردم لایهٔ اول، باید چادر لبنانی‌م رو سرکنم، هم از سر کشیدنش سخته،
به یاد تمام خون‌هایی که عاملانش را نه بخشیدیم، و نه فراموش کردیم و به مناسب سالگرد تشییع شهید مهدی زاهدلویی، طلبهٔ بسیجی در اغتشاشات ۱۴۰۱ به شهادت رسید و با یادآوری تک تک خون‌های پاکی که خدا دانه دانه انتخابش کرد، تا قدرتِ پاکی و عزم سربازان جوانش را به رخ اهل باطل بکشد و جهت یادآوری روزهایی از ایران، که بر ما گذشت و فراموشش نکرده‌ایم و عبرت‌هایش را هم فراموش نمی‌کنیم. ۱۳مهرماه ۱۴۰۵ پ. ن: تصویر ضمیمه شده، تصویر تشییع پیکر شهید زاهدلویی است. @anrooz   |   آنــــ روز