eitaa logo
روح119
341 دنبال‌کننده
170 عکس
64 ویدیو
0 فایل
I carry storms in a heart that still longs for tenderness. تلاش فقط برای بقا * دلداده ام‌البنین 184 Unknown : @nini_Digo
مشاهده در ایتا
دانلود
نکنه حلالم نکنید؟
چشمامو باز کردم سقف اتاقم بالاسرم بود اما هیچ خستگی تو وجودم نبود آخه قبل خواب کل تنم خسته بود آروم پاهامو تکون دادم و از جام بلند شدم حین بلند شدم اتاقو که دیدم هاج و واج موندم چرا همه جا خاک گرفته؟ چرا هیچ صدایی تو خونه نیست؟ بلند شدم و اتاقو قدم به قدم متر کردم اینجا اتاق منه ولی چرا اینطوره؟ از اتاق پامو گذاشتم بیرون و به سمت بقیه خونه حرکت کردم، همه جا همین بود.. خاک همه جا رو گرفته بود و بیشتر شبیه خونه عنکبوت بود تا خونه آدمیزاد مغزم پر سوال بود ولی از کی می‌پرسیدم؟ به اتاقم برگشتم در کمدم رو باز کردم.. خاطراتم نامه هام.. کیف خاطراتمو برداشتم توش پر نامه و یادگاریامون بود.. نشستم تو همون خاک و خول کف اتاق، نامه ها رو دونه دونه خوندم و برگه ها همینطور خیس میشد، دست خودم نبود خاطره هایی که دیگه تجربه کردنشون محال بود؛ یکی از نامه ها رو داشتم میخوندم روش آخرش نوشته بود فلان روز ساعت 10:30 همون جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم.. یلحظه یچیزی کل وجودمو گرفت احساس کردم الان باید برم. به ساعت اتاقم نگاه کردم، عجیب بود همه چیز خاک خورده اما ساعتِ سالم؟ ساعت 10:25 دقیقه بود بلند شدم و حرکت کردم با همون نامه.. هوا بارون بود دویدم دویدم اونجا زیاد با خونمون فاصله نداشتم نمیدونم صورت خیسم از اشکام بود یا از بارون.. داشتم میدویدم یهو سرمو آوردم بالا دور ورمو نگاه کردم اینجا چرا اینقد تغییر کرده؟ چرا من اینجا رو نمیشناسم؟ اشتباه اومدم؟ پشت سرم نگاه کردم.. پارک جفت خونمون بود ولی الباقیش.. خونه ها.. آروم آروم به سمت جلو حرکت کردم.. خودش بود روی نیمکت زیر دیواری نشسته بود که تمام دیوار سبزه بود.. ولی.. ولی.. چرا اینقد پیر شدی؟ اگه خال روی گردنش نبود اصلا نمیشناختمش.. دوباره پشت سرم نگاه کردم اینجا همون جا بود همونجایی که اولین بار همدیگه رو دیدم.. دلتنگی امونمو بریده بود آروم آروم رفتم جلو رسیدم و سرش وایساده بود و تکونی نمی‌خورد و همونطور به روبه رو زل زده بود منو نادیده میگیری:)؟ مثل همیشه؟! دستمو آروم آروم زیر چونش گذاشتم تا سرشو تکون بدم.. تکون نمی‌خورد منم چیزی حس نمیکردم؛ 22/11.
هدایت شده از «غَفَر»
چیزی را کم دارم. شاید امید، شاید فراموشی، شاید یک دوست و شاید خودم را.
تظن ان النوم يداويك، فتستيقظ اكثر حزناً.
روح119
تظن ان النوم يداويك، فتستيقظ اكثر حزناً.
گمان می‌بری که خواب درمانت می‌کند، اما غمگین‌تر بیدار می‌شوی.
_
"اقتدارِ تمدن ایرانی_اسلامی"