سخن گفتن برای کسانی که حرفهایت را نمیفهمند، چه ارزشی دارد؟ زمانی که در باتلاق باشی، هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر در آن فرو میروی
فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است.
و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن!
تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست.
زمانی میرسد که حروف فراتر از حروف میشوند و واژگان ورای واژگان.
بعد شبیه زبانی بیگانه و بیمعنی میشوند. اینجاست که احساس میکنم واژگان نامفهومی مثل "مهرورزی" یا "ابدیت" شروع به حرف زدن با من میکنند.
قانون پیچیدهایی دارند آدمها کمی بیشتر که ماندی و کمی بیشتر که دوستشان داشتی قید همه چیز را میزنند و رهایت میکنند
وقتی انقدر خوبی چجوری بهت فکر نکنم ؟!
چجوری میتونم به راحتی فراموشت کنم؟!
چجوری احساسم نسبت بهت کمرنگ میشه وقتی هنوزم کل روز دارم به با تو بودن فکر میکنم ؟!!