eitaa logo
꧁♕𝑎𝑟𝑡 𝑙𝑖𝑦𝑎♕꧂
187 دنبال‌کننده
405 عکس
29 ویدیو
7 فایل
اینجا نقاشی هامو(کاغذی_دیجیتالی) میزارم امید وارم لذت ببرین🙂♥
مشاهده در ایتا
دانلود
اینم فایلش
یک مقدار اسپویل شید تا تکمیل شه هنوز خیلی کار داره
꧁♕𝑎𝑟𝑡 𝑙𝑖𝑦𝑎♕꧂
یک مقدار اسپویل شید تا تکمیل شه هنوز خیلی کار داره
اسپویل به مقدار بیشتر🚶‍♀🚶‍♀🚶‍♀ میدونم خیلی کند داره پیش میره چون بنده مقداری(خیلی) تنبل هستم به بزرگیتون ببخشید
اینم تمام؟ شاید بعدا نور پردازی کردم 🚶‍♀🚶‍♀🚶‍♀                          [@art_liya]
چرا به جای زیاد شدن کم میشین؟ 🥲
اوممم امروز میخوام یک چیزی بگم شاید حدود ۵ سال پیش حتی قبل اینکه نقاشی رو یاد بگیرم علاقه خیلیییییییی زیادی به نوشتن داستان داشتم و داستان های زیادی نوشتم که هیچکدوم خبری ندارم😂 اما یکی از بین اونا خیلی برام خاص و ارزشمند بود وتاجایی که تا همین الان به یادش دارم و میخوام با شما هم به اشتراک بزارمش من به خودم نمیگم نویسنده و نمیدونم اصلا شما از این داستان تخیلی خوشتون میاد یا نه اما خوشحال میشم نظراتتون رو راجبش بشنوم🙃
نام داستان ꧂میراث منتخب꧁ خلاصه: در امپراتوری‌ای با تاریخی چند هزارساله، سرنوشت تاج‌وتخت به قانونی باستانی گره خورده است؛ قانونی که هر دویست سال، همه‌چیز را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. اما این بار، اتفاقی رخ می‌دهد که هیچ‌کس انتظارش را نداشته است. در جهانی که گذشته‌اش پر از رازهای ناگفته است، دختری با سرنوشتی ناشناخته قدم به مسیری می‌گذارد که شاید هیچ‌کس، حتی خودش، از پایان آن خبر نداشته باشد. بعضی رازها برای پنهان ماندن ساخته نشده‌اند؛ فقط منتظرند کسی جرئت کشفشان را پیدا کند.
مقدمه داستان اِلدوران؛ سرآغاز یک افسانه هیچ تاجی برای همیشه در اختیار یک خاندان باقی نمی‌ماند. این قانونی بود که سرنوشت اِلدوران را رقم می‌زد؛ قانونی که نه پادشاهان توان تغییرش را داشتند و نه مردم می‌توانستند از آن سرپیچی کنند. اما پیش از آنکه این قانون به یکی از مقدس‌ترین باورهای امپراتوری تبدیل شود، اِلدوران سرزمین کوچکی بود که زیر سایه‌ی ترس و تباهی روزگار می‌گذراند. هیولاها از مرزها می‌گذشتند و به آبادی‌ها هجوم می‌بردند. روستاها ویران می‌شدند، خانواده‌ها خانه‌هایشان را از دست می‌دادند و هر روز بر شمار کسانی که در فقر و گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کردند، افزوده می‌شد. درحالی‌که مردم برای زنده ماندن تقلا می‌کردند، پادشاه در کاخ خود به جمع‌آوری ثروت مشغول بود. امنیت سرزمین برایش اهمیتی نداشت و رنج مردمانش چیزی نبود که خواب آسوده‌اش را برهم بزند. دیوارهای کاخ همچنان استوار بودند؛ اما بیرون از آن‌ها، پایه‌های پادشاهی هر روز بیشتر از پیش فرو می‌ریختند. در میان آن روزگار سیاه، دیگر کسی امیدی به تغییر نداشت. تا روزی که جوانی ناشناس در برابر هیولایی ایستاد. دختربچه‌ای در برابر موجودی که به سویش می‌آمد، از ترس خشک شده بود. هیچ‌کس فرصت نمی‌کرد خود را به او برساند و درست زمانی که دیگر امیدی باقی نمانده بود، جوانی میان او و هیولا قرار گرفت. موهایش سفید بود و چشمان نقره‌ای‌اش همچون شیشه می‌درخشیدند؛ ظاهری که هیچ‌کس پیش از آن ندیده بود. اما آنچه در آن لحظه اهمیت داشت، ظاهر عجیبش نبود. او نیرویی در اختیار داشت که می‌توانست هیولاها را از میان بردارد. جوان هیولا را شکست داد و دخترک را به خانواده‌اش بازگرداند. سپس، بی‌آنکه نامی از خود بگوید یا انتظاری برای قدردانی داشته باشد، از آنجا دور شد. شاید اگر آن روز تنها همین یک اتفاق رخ می‌داد، او نیز مانند بسیاری از قهرمانان گمنام در خاطره‌ی یک خانواده باقی می‌ماند و به‌تدریج فراموش می‌شد. اما نجات آن دختر، تنها آغاز بود. جوان بارها به کمک مردم آمد. او نه‌تنها با هیولاها مبارزه می‌کرد، بلکه به مردم می‌آموخت چگونه از خود دفاع کنند و چگونه از سرزمینشان محافظت کنند. به‌تدریج، مرزهایی که زمانی بی‌دفاع بودند، امنیت یافتند و آبادی‌هایی که در آستانه‌ی نابودی قرار داشتند، دوباره جان گرفتند. مردم در او چیزی را یافته بودند که سال‌ها از آن محروم بودند: امید. و امید، هنگامی که در دل مردمی رنج‌دیده ریشه بدواند، می‌تواند قدرتمندتر از هر ارتشی باشد. سرانجام، مردم علیه پادشاهی که آن‌ها را به حال خود رها کرده بود، برخاستند. تاج‌وتخت سقوط کرد و دربار از کاخ بیرون رانده شد. اما مردم این بار نمی‌خواستند قدرت را به دست فرمانروایی دیگر بسپارند که تنها به منافع خودش می‌اندیشید. آن‌ها از جوان ناشناس خواستند بر تخت پادشاهی بنشیند. و او پذیرفت. سال‌ها گذشت. حمله‌ی هیولاها متوقف شد، مرزها گسترش یافتند و سرزمین کوچکی که زمانی در آستانه‌ی نابودی بود، به امپراتوری قدرتمندی تبدیل شد. بااین‌حال، پرسشی همچنان در ذهن مردم باقی مانده بود. چگونه ممکن بود انسانی با آن ظاهر غیرعادی، پس از گذشت سال‌ها همچنان جوان بماند؟ سی سال از آغاز حکومتش گذشته بود، اما نشانه‌ای از پیری در چهره‌اش دیده نمی‌شد. موهای سفید و چشمان نقره‌ای‌اش نیز همچنان او را از تمام انسان‌هایی که مردم می‌شناختند، متمایز می‌کردند. زمزمه‌ها به باور تبدیل شدند و باور، رفته‌رفته رنگ ایمان گرفت. مردم او را انسانی عادی نمی‌دانستند. آن‌ها اعتقاد داشتند که این جوان برای مأموریتی فراتر از زندگی یک انسان معمولی برگزیده شده است. روزی، هنگامی که امپراتوری به ثبات رسیده بود، پادشاه حقیقتی را با مردم در میان گذاشت؛ حقیقتی که قرار بود سرنوشت اِلدوران را برای هزاران سال رقم بزند. او اعلام کرد که تاج‌وتخت به فرزندانش به ارث نخواهد رسید. هیچ خاندانی برای همیشه فرمانروای اِلدوران نخواهد بود هر دویست سال، منتخب تازه‌ای در میان مردم ظهور خواهد کرد؛ کودکی که هویتش از پیش برای هیچ‌کس شناخته‌شده نیست و روزی جای فرمانروای پیشین را خواهد گرفت. نه ثروت، نه مقام و نه خون سلطنتی، هیچ‌کدام تعیین نمی‌کردند که منتخب بعدی در کدام خانواده چشم به جهان خواهد گشود. حتی خود پادشاه نیز نمی‌دانست چه کسی جایگزین او خواهد شد. از آن پس، مردم اِلدوران با قانونی زندگی کردند که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد؛ قانونی که آینده‌ی امپراتوری به آن وابسته بود. و سال‌ها گذشت. نسل‌ها آمدند و رفتند. تاج‌ها بر سر فرمانروایان تازه قرار گرفتند و تاریخ، فصل‌های بسیاری را پشت سر گذاشت. تا آنکه روزی، در آستانه‌ی یکی دیگر از آن تغییرات سرنوشت‌ساز، اتفاقی رخ داد که هیچ‌کس برای آن آماده نبود. اتفاقی که شاید حتی خود تاریخ نیز نمی‌دانست چگونه باید آن را به خاطر بسپارد و این، آغاز میراثی بود که هنوز حقیقت آن آشکار نشده بود