eitaa logo
مُـرواریدهای‌خاکـــی🕊
1هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
755 ویدیو
40 فایل
'‌‌‌﷽' ڪو‌عشق‌ڪہ‌معمورڪندخانہ‌دل‌را؟ عمریست‌زویرانۍدل‌خانہ‌خرابم♥↻ ازدل‌مینویسیم‌و‌دلۍ‌ڪار‌میڪنیم! گوش شنوا:⇩ @fatemeh_zahra_82 ڪپۍ:حلـالتون🌱ツ .
مشاهده در ایتا
دانلود
خبر خبر😻 تولد داریم اونم چه تولدۍ...🤤 تولد آقامحسن حججی'داداش‌محسن خودمون' تولدش تو آسمونا کلۍ مبارڪ..🎈 ان‌شاءالله کہ شہادت تو دنیا و شفاعت در آخرت قسمت هممون😌 🌱'
مُـرواریدهای‌خاکـــی🕊
˹❀˼🕊
خدایا! ببخش آن گناهانی را که از روی جهالت انجام داده‌ام..! ببخش آن خطاهایی را که دیدی و حیا نکردم خدایا! تورا به محرمِ حسین؏ مرا هم محرم کن این غلام روسیاهِ پرگناهِ بی‌پناه را هم پناه بده..!
مُـرواریدهای‌خاکـــی🕊
.•°❁🥀❁°•.
خانه‌اش طبقه چهارم یك مجتمع بود و آسانسور هم نداشت! دفعه‌اول که رفتم، دیدم تمام پله‌ها رنگ‌آمیز؎ شده خیلی خوشم آمد. گفت: خودم این پله‌ها را رنگ‌ زدم که وقتی خانمم میره بالا کمتر خسته بشه..:)
مُـرواریدهای‌خاکـــی🕊
.•🌿°•~
کم‌کم اسارت محسن‌ را به همه اطلاع دادیم رفتم خانه، پیراهن محسن را روی زمین پهن کردم سرم را روی آن گذاشم و ضجه زدم. اما زمان زیاد؎ نگذشت که احساس کردم، محسن آمد کنارم دستش را رو؎ قلبم گذاشت و در گوشم گفت: زهرا، سختیش زیاده ولی قشنگی‌هاش زیادتره!...
مُـرواریدهای‌خاکـــی🕊
.•🌿°•~
می‌خواست برود سرکار از پله‌ها؎ آپارتمان، تندتند پایین می‌آمد! آنقدر عجله داشت که پله‌ها را دوتا یکی‌ رد می‌کرد! جلوی در خانه که رسید، بهش سلام کردم‌ گفتم: آرام‌تر فوقش یکك دقیقه دیرتر می‌رسی سرِکارت! سریع نشست روی موتور، روشن کرد و گفت علی‌آقا! همین یك دقیقه یك دقیقه‌ها شهادت آدم را یك روز به یك روز به عقب می‌اندازد!
مُـرواریدهای‌خاکـــی🕊
توی نماز جماعت، همیشه صف اول می‌ایستاد... همیشه توی جیبش، مهر و تسبیح‌ تربت‌ داشت. گاهی‌وقت‌ها‌ که‌
هر پنج‌شنبه کھ از راھ میرسد انگار بو؎ عطر؎ آشنا مرا تا انتها‌؎ بودن سوق می‌دهد . . . لحظات نابم را به روی سنگ مزارت پر پر میکنم و از قاب عکست کھ از من زنده تر است با نگاهی عمیق با تو سفر میکنم بھ سرزمین پاڪ چشمانت... پنج‌شنبه‌ها اگر به زیارت شهید نروم تمام هفتھ را دفن خواهم کرد... اصلا هفتھ های من با پنج‌شنبه آغاز می‌شود با اولین سلامی که به روی ماهت نثار خواهم کرد...
همه می‌گویند: خوش به حالِ فلانی شهید شد.. اما هیچ‌کس حواسش نیست که فلانی برا؎ شهید شدن، شهید بودن رو یاد گرفت..!
خدایا مرگی بهمون بده 
که همه حسرتش رو بخورن:)♥️
📚 نویسنده:محمدعلی‌جعفری قسمتی‌ازکتاب↯ «برگشتم بھ حاج سعید گفتم: «آخه من چطور این بدن ارباً اربا رو شناسایی کنم؟» خیلی به هم ریختم. رفتم سمت آن داعشی... یك متر عقب و اسلحه‌اش را کشیدم. سرش داد زدم: «شما مگه مسلمون نیستید؟» بھ کاور اشاره کردم کھ آیا او مسلمان نبود؟ پس سرش کو؟ چرا این بلا را سرش آوردید؟ حاج سعید تند تند حرفهایم را ترجمه می‌کرد. آن داعشی خودش را تبرئه کرد کھ کارِ ما نبوده و باید از کسانی کھ او را برده‌اند ، بپرسید. فهمیدم می‌خواهد خودش را از این مخمصه نجات دهد. دوباره فریاد زدم کھ کجای اسلام می‌گوید اسیرتان را اینطور شکنجه کنید؟ نماینده داعش گفت: «تقصیر خودش بوده!» پرسیدم بھ چھ جرمی؟ بریده‌بریده جواب می‌داد و حاج سعید ترجمه می‌کرد: «از بس حرصمون رو درآورد. نھ اطلاعاتی بھ ما داد ، نھ اظهار پشیمونی کرد، نھ التماس کرد! تقصیر خودش بود...!» @aseman_del مرواریدهای خاکی
منو یادت نره‌هااا تولدت مبارك•`🦋
مُـرواریدهای‌خاکـــی🕊
˹❀˼🕊
- آمدنت را بهـ خاطر میاورم و نیز رفتنت را .. و چهـ زیبا کولهـ بارَت را بستی و رهسپارِ دیارِ عشق شدی .. :) _شهادتت‌مبارك‌رفیق_