#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#شهیدعزیز
#شهیدمحمودرادمهر
نویسنده:مصیبمعصومیان
قسمتیازکتاب↯
از مأموریت کھ برگشته بود برای خودش
چهارده روز مأموریت ثبت کرده بود.
میدانستم بیست روز در مأموریت بود.
بارها این کار را کرده بود. وقتی بھ او
اعتراض کردم، گفت:
«سیدجان! اشکالی ندارد! گاهی ممکن است
در مأموریت سهلانگاری کرده باشم و یا بیشتر
از اندازهٔ لازم استراحت کرده باشم.
اینطوری خیالم راحتتر است»
همه میدانستند کھ محمود در مأموریتها
خواب و خوراك ندارد و بسیار کمتر از
اندازهٔ لازم استراحت میکند و بیش از
اندازهٔ لازم کار میکند؛ ولی با این حال
خودش را مدیون میدانست و
حتی حاضر بھ دریافت حق مسلم
خودش هم نبود.
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#حوالھعاشقے
خاطرات مرد خستگیناپذیر زندگے
#شهیدحسنرجاییفر
نویسنده:مصیبمعصومیان
قسمتیازکتاب↯
به نظرت شروع مسیر شهادت کجاست؟
جنگ؟ جبهه؟
ثبت نام در نیروهای مسلح؟
نهمھ جانم! شروع راه شهادت از همین جاییھ
کھ ایستادی.
اگه دنبال فیض شهادتے ، باید منش شهدا رو داشتھ باشی.
بھ قول سردار شهید قاسم سلیمانے :
«شرط شهید شدن ، شهید بودنھ.»
شهید رجایی فر از خیلی وقت پیش از شهادتش، حوالھ عاشقے رو گرفته بود.
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#حلبخانطومانپلاك25
روایتی متفاوت از حماسھ حضور
لشکر عملیاتی 25 کربلا در سوریھ .
نویسنده:شهلاپناهی
قسمتیازکتاب↯
درگیری تا صبح روز 17 ام ادامه داشت و ما توانستیم باقی مانده نیروهای خودمان را بھ مواضعی کھ از قبل مشخص کرده بودیم
انتقال بدیم.
برای لحظه ای صدای انفجار و رگبار
قطع نمی شد واقعا زمین زیر پای ما می لرزید
اما با تمام این احوال مقاومت کردیم.
دشمن تصمیم داشت کھ با همین حجم آتش در مرحله اول خان طومان و در مرحله بعد خلصه، زیتان و نقاط دیگر رو هم از ما بگیره
اما مقاومت بچه ها در این مواضع امکان
مرحله دوم حمله را بھ دشمن نداد.
ساده ترین تعریف برای این حماسه
تکرار قصه عاشورا بود.
روز 18ام حاج قاسم در جواب نظرات و گاها نیش و کنایه های دیگران گفتند:
منطقه پدافندی خان طومان یك منطقه بسیار
نامناسبی بود.
ایستادگی در این منطقه کار ساده ای نبود.
بچه های لشکر 25 واقعا مقاومت کردند.
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#عمارحلب
#شهیدمحمدحسینمحمدخانی
نویسنده:محمدعلیجعفری
قسمتیازکتاب↯
شش، هفت صبح بود که حاج عمار شهید شد. نیروهای غیر ایرانی پشت بیسیم میگفتند :
«حاج عمار استشهد.»
سریع از اتاق عملیات گفتیم :
«حاج عمار شهید نشده ، حالش خوب است ،
فقط کمی جراحت دارد.»
گفتیم مجروح شده که شیرازه کار از هم نپاشد. این نیروها دو ، سه سال بود که با
حاج عمار کار میکردند.
نمیخواستیم نگرانی در دلشان ایجاد شود.
پشت بی سیم گفتیم :
فلانی! نگو حاج عمار شهید شده، نگذار همه نیروها متوجه شوند و روحیهشان را از دست بدهند.
از این طرف در اتاق عملیات غوغایی بود...
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#یكروزبعدازحیرانی
زندگینامۀ داستانی مدافع حرم
#شهیدمحمدرضادهقانامیری
نویسنده:فاطمهسلیمانیازندیاری
قسمتیازکتاب↯
میدانی،آرزوی دو چیز به دلم ماند .
هم دلم میخواست یك دل سیر کتکت میزدم
و هم دلم میخواست یك یادگاری از تو
داشته باشم . در جریان یادگاری ها که هستی .
همه را گذاشتند توی ویترین و درش را چند قفله
کردهاند . از تو فقط چند عکس دارم که آن هارا هم از مهدیه گرفتهام .
هر چه که از تو مانده را مامانفاطمه بلوکه کرده .
حتی کم مانده دور ویترین سیمخاردار بکشند .
البته حق هم دارند . من اگر بودم شاید دزدگیر
هم نصب میکردم . چه صحنۀ بامزهای میشود
که مثلا یك نفر مهمان خانۀ شما باشد و بخواهد
دور از چشم بقیه درِ ویترین را باز کند .
آن وقت آژیر دزدگیر رسوایش میکند .
من هم به قول خودت گوریل شدم وقتی که به
مهدیه گفتم درِ ویترین را باز کند و گفت درِ
ویترین چندقفلهست و کلیدش را هم احتمالا
یك نفر قورت داده ...
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#رازِانگشتر
روایتهایی از سبك زندگی
اولین شهید روحانی مدافع حرم
#شهیدسعیدبیاضیزاده
مؤسسه فرهنگی مطاف عشق
قسمتیازکتاب↯
تا آن لحظه بھ انگشترش دقت نکرده بودم .
انگشترش را نشانم داد و گفت : قشنگه ؟!
خواستم انگشتر را از دستش در بیاورم
ولی اجازه نداد .
برایم عجیب بود .
سعیدی کھ اصلا بھ مسائل مادی اهمیتنمیداد
الآن نسبت بھ این انگشتر علاقه پیدا
کرده بود .
با کلی چك و چانھ زدن انگشتر را داد تا ببینم .
گفت : میدونی کی این انگشتر رو بھ
من داده ؟!
گفتم : نھ ..
گفت : حاجقاسم داده ... :)
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#ساعت16بهوقتِحلب
روایت هایی از زندگی سردار
#شهیدحسینهمدانی
نویسنده:سیدحسنشکری
قسمتیازکتاب↯
شب پنج شنبه ، یك شب قبل از شهادت
حاج حسین ، ما با هم بودیم.
حال وهوای حاجی آن شب با
همیشه فرق می کرد .
حاج حسین همیشگی نبود بھ ما گفت :
« بیایید کنار هم یك عکس یادگاری بگیریم .
شاید این آخرین عکس باشد
که با هم می گیریم.»
با این حرف حاج حسین دلم فرو ریخت.
با خودم گفتم :
« همین روزهاست کھ برای
حاجی اتفاقی بیفتد.»
ولی فکرش را نمی کردم کھ
اینقدر زود اتفاق بیفتد و ما ایشان را
اینقدر زود از دست بدهیم .
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#چشمروشنی
روایت فاطمه طالبـے از زندگی
جانباز #شهیدسیدجوادکمال
نویسنده:کوثرلك
قسمتیازکتاب↯
تازه داشتیم طعم شیرین زندگی را
مزه مزه می کردیم که سردردهای
شبانۀ سید جواد شروع شد .
شب ها شبیه آدم های مسموم ،
سرش را بین دستانش می گرفت و با
صورت مچاله ، از درد به خودش می پیچید
و ناله می کرد .
دل درد و حالت تهوع هم داشت .
پزشکش ام.آر.آی تجویز کرد .
با آن عکس ، همه ی فرضیه های مسمومیت
کار رفت .
تومور مغزی پایش را وسط زندگی ما گذاشت .
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#داعشیوعاشقی
نویسنده:مجیدملامحمدی
قسمتیازکتاب↯
دو جوان ، یکی دختر عرب به اسم زینا
و دیگری پسری اروپایی به اسم جورف ،
کھ هر دو داعشی هستند .
برای عملیاتی انتحاری ، به مسیر پیاده رویِ
اربعین آورده میشوند .
آن دو در ذهن خود ، از آموزه های دینیِ
داعشیان یاد گرفتهاند که خشن و تندخو باشند ؛
هر که را دشمنشان است از سرِ راه
بردارند .
با هیچ کس مداوا و محبت نداشته باشند و
برای گسترش عقاید خود ، دست به هرکارِ
خوفناك و ناجوانمردانهای بزنند .
اما در مسیر پیاده روی کربلا ، از دین خدا و
مکتب اهل بیت؏ چیزهای دیگری میبینند
که بر خلافِ عقایدشان است .
جوان اروپایی به تردید میافتد ؛ اما دختر جوان ،
به خاطر یکدنگی و کور دانیِ ذاتی خود
به عقیدۀ اشتباهش اصرار دارد .
-آندوخودرابرایعملیاتآمادهمیکنند-
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#چایترامنشیرینمیکنم
نویسنده:زهرابلنددوست
قسمتیازکتاب↯
آرام آرام روی قبرهای وسط حیاط قدم
میزدم و با گوشۀ چشم ،
تاریخ نوشته شده در آنها را میخواندم .
بعضی جوان ، بعضی میانسال ، بعضی پیر ..
راستی ! مُردن درد داشت ؟!
ناگهان یك جفت کفش سرمهای رنگ ،
با عطری تلخ و آشنا ، مقابل چشمانم سبز شد .
سرم را بالا آوردم . صدای کوبیده شدن قلبم
را با گوش هایم شنیدم .
چند روز از آخرین دیدنش میگذشت ؟!
زیادی دلتنگ این غریبه نبودم ؟
اما این غریبه ، با شلوار کتان مشکی و پیراهنِ
مردانۀ سرمهای رنگش ، زیادی دلنشین
به کامِ احساسم میآمد .
باز هم موهای کوتاه و ته ریشی
به سیاهیِ زغال ..
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#راستیدردهایمکو؟
نویسنده:محسنحسنزاده
روایتی از زندگی مدافع حرم
#شهیدعباسدانشگر
قسمتیازکتاب↯
کسی انگار شنهای ساعتشنی را
به آسمان پاشیده است .
زمان را گم کردهام ، میروم توی حیاط
خانه ، بابا و مامان نشستهاند روی تخت
گوشۀ حیاط و چای مینوشند .
آفتاب از لا به لای درختان خانه میتابد و
رگه های نور ، خود را به گلهای باغچه
میرسانند . گنجشكها راه خانه را یاد گرفتند.
مینشینند روی درخت انار و
سر و صدایشان حیاط را پر میکند .
بابا ، خیره به گنشجكها و غرق تماشای
آنهاست .صدایم میکند و دستم را
میگیرد . دستهای بابا گرماند .
گنجشكها را نشانم میدهد .
طنین صدایش توی گوشهایم
میپیچد و تکرار میشود :
" عباس ! مثل این گنشجكها پرواز کن .. "
به حرف بابا گوش میدهم ..
@aseman_del مرواریدهای خاکی
#جمعههاییبهرنگکتاب📚
#سروقَمحانه
روایت زندگی #شهیدحسینمعزغلامی
نویسندگان:سبحانخسروی،سیدمحسنپیام،
علیرضانجفی
قسمتیازکتاب↯
شهید حسین معز غلامی خصوصیات اخلاقی زیادی داشت ، اما یك ویژگی او از همه
بارزتر بود ؛ ایستادگی در شهر قمحانه.
قمحانه ؛ شهری راهبردی در شمال هما
که در فروردین سال ۱۳۹۶ با حمله گسترده جبهه النصره و دیگر تکفیریها
مواجه شد و تا مرز سقوط پیش رفت . حسین و یارانش مانند سرو ایستادند و
مانع تحقق این امر شدند .
قمحانه که سقوط میکرد به تبع آن
شهر حَماه که شاهراه اصلی در
کشور سوریه به شمار میرود هم سقوط میکرد و تجزیه سوریه قطعاً رخ میداد ،
در این صورت خونهای ریخته شده
شهدای مدافع حرم پایمال میشد .
اینجاست که نقش حسین و رفقای شهیدش نمود پیدا میکند .
@aseman_del مرواریدهای خاکی