هدایت شده از احوالات؛
نرفتن تشییع
برام مثل جاموندن از مهم ترین روز زندگیمه💔
با خودم گفتم شاید بیام مصلی اونجا پیکرتونو ببینم باور کنم که دیگه نیستین ولی الان هنوزم باورم نمیشه
باورم نمیشه که یتیم شدم
باورم نمیشه که دیگه قرار نیس خنده هاتونو ببینم
باورم نمیشه که مشکیتونو به تن کردم
باورم نمیشه که شما کوهی از صلابت و مردانگی اینگونه فدای ما شدید
باورم نمیشه که الان نزدیک ۲۰۰ روز میشه که تو دنیایی زندگی میکنم که سایه شما بالای سرمون نیست
حتی نمیتونم توصیف کنم که چه بغضی ته گلومه چه دردی روی سینمه
میدونی حس بچه های خیمه های آتیش زده نینوا را دارم و انگار الان غروب روز عاشوراست و ما همه یتیم شدیم
ولی آقا جان ته تهش خواستم بگم که ما را ببخش که پیکر شما را دیدیم و هنوز داریم نفس میکشیم . .