نمیدونم باید چجوری شروع کنم ، نوشتن برای افراد زیادی باعث حال خوبشون میشه ولی من ؟ نمیدونم ، هیچی نمیدونم .
نمیدونم چرا حالم گرفتس ، نمیدونم چرا قلبم غمگین و ناراحته ، نمیدونم چرا نمیتونم توی حتی یک زمینه پیشرفت کنم و به مقام بالایی برسم ، نمیدونم چرا همیشه بعد از یک روز شاد و دوست داشتنی یک شب مسخره و کسلکننده سراغم میاد ، نمیدونم چرا نمیتونم یک آدم خوب برای خانوادم ، آدم مورد علاقم و حتی دوستام باشم ، نمیدونم چرا نمیتونم یک اخلاق خوب داشته باشم ، نمیدونم چرا زندگیم کسل کنندس ، نمیدونم چرا هیچ تفریحی ندارم ، نمیدونم چرا حتی یک دوست صمیمی و قابل اعتماد ندارم ..
همش احساس میکنم کافی نیستم ، برای همه . من برای هیچ کس کافی نیستم ، این جمله سالهاست داره اذیتم میکنه ، مغزمو میخوره و ذهنمو درگیر خودش میکنه .
دنیا پر از چیزهایی است که برای بسیاری عادیاند ، اما برای من هر کدامشان دری به سمت خاطرهای از تو هستند . این چیزهای بیاهمیت ، مثل سایه هایی که هر روز با من همراهاند ، وقتی مینگرم ، انگار تو را در آنها میبینم ..
با تماشای خورشید ، یاد خنده های درخشانت میافتم . با دیدن ستاره های داخل آسمان شب ، یاد برق چشمانت میافتم . با دیدن گل لیلیوم ، ارکیده و طبیعت ، لطافت نگاهت در دلم جان میگیرد . با شنیدن موسیقی ، یاد صدای تو در من زنده میشود . با هر غروب ، دلم بیشتر برایت تنگ میشود . میان خطوط کتابی که میخوانم ، کلمهای پیدا میشود که مرا به یاد تو میاندازد . با هر وزش باد ، انگار اسم تو آرام در هوا پخش میشود . باران که میبارد ، دنیا کوچک تر میشود ، فقط من ، تو و خیابانی که انگار برای ما ساخته شده .
و من در میان این همه ، بیاختیار به تو فکر میکنم و در این سرگردانی فقط دنبال ردپای تو میگردم .