امروز وقتی آن مرد، با صدای دورگه شدهاش از خشم گفت "این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده" گریه کردیم. وقتی مداح "بلند شو علمدار" خواند گریه کردیم. وقتی صدایتان از بلندگوها پخش شد گریه کردیم. امروز وقتی نبود که برایتان گریه نکنیم. پرندگان هم بیقرار بودند و دور ما پرواز میکردند، قرار بر نشستن نداشتند. ورودی میدان امام مردم به ردیف ایستاده بودند، مانند صاحب عزاها. هرکس به آشنایی میرسید در آغوشش گریه میکرد. آن پیرزن مانند کسی که پدر از دست داده باشد بر زانو میزد و میگفت "آقا عزیزُم قربونت برم. آقا، آقا..." آن مرد درحالی که پریشانی از صورتش بیرون میزد، به خواهرش دلگرمی میداد و موشکهایی که از بالای میدان رد میشدند را نشان میداد. قاری برنامه، وقتی شروع به خواندن سورهٔ الرحمن کرد، دیگر صدایش توان نداشت، جای قرآن صدای هقهقش میآمد. پسربچهی ۸ ساله که پرچم بر دوشش انداخته بود، زانوی غم بغل گرفته بود و در پرچم گم شده بود. علمهای "یا ابالفضل"ی که روز تاسوعا جولان میدادند، حالا در مرکز میدان بودند. مردم با صدای لرزان از بغض ندای "لبیک یا خامنهای" سر میدادند. امروز ما همه برایتان گریه کردیم. ما همه صاحب عزاییم. اما به همان شعار "الله اکبر" که امروز سر دادیم، خدای ما با ماست. بزرگتر است از تمام تهدیدها و یقینا پیروزی از آن ماست.
گریه با صدای پخش شده از آقا و همزمان خسته نباشید گفتن به بسیجیهایی که با موتور توی شهر گشت میزنند خلاصهایست از حال ما، گریان اما ایستاده...
امشب که اومدیم فعلا میمونیم، فردا هم میایم، پس فردا هم میایم، شده تا ۲۲ اسفند هر صبح و شب میایم...
اینجا کلی زیاد شد بعد الان داره رگباری کم میشه، حس میکنم اسرائیل اینجا رو مورد هدف قرار داده.
دیشب درحالی که بعضی از ماشینا ما رو تشویق میکردن، از اون طرف تک و توک افرادی داشتیم که بهمون فحش میدادن. ما که از اول عمرمون تا حالا کاری واسه انقلاب نکردیم حداقل در حد فحش خور وایستیم براش.
یه جوری سپاه داره میزنه که اگه ایمان تاجیک بخواد بیاد روی آنتن ملی و صحبت کنه از موج یک تا ۱۱ رو یه نفس باید بگه.