گریه با صدای پخش شده از آقا و همزمان خسته نباشید گفتن به بسیجیهایی که با موتور توی شهر گشت میزنند خلاصهایست از حال ما، گریان اما ایستاده...
امشب که اومدیم فعلا میمونیم، فردا هم میایم، پس فردا هم میایم، شده تا ۲۲ اسفند هر صبح و شب میایم...
اینجا کلی زیاد شد بعد الان داره رگباری کم میشه، حس میکنم اسرائیل اینجا رو مورد هدف قرار داده.
دیشب درحالی که بعضی از ماشینا ما رو تشویق میکردن، از اون طرف تک و توک افرادی داشتیم که بهمون فحش میدادن. ما که از اول عمرمون تا حالا کاری واسه انقلاب نکردیم حداقل در حد فحش خور وایستیم براش.
یه جوری سپاه داره میزنه که اگه ایمان تاجیک بخواد بیاد روی آنتن ملی و صحبت کنه از موج یک تا ۱۱ رو یه نفس باید بگه.
سنگ قبرها را یکی یکی میکنند و در هرکدام زندگیای دفن میکنند. در هر کدام خندهای کودکانه، مدادرنگیهای نو، کوله پشتی صورتی، عشقی که به تکدخترشان داشتند و...
همهٔ اینها میرود زیر خروار خروار خروار خاک. ما تنها دست پیدا شده از دخترمان را دفن میکنیم و اشک میریزیم برای روزی که میخواست با همین دست گوشهای از ایران عزیزمان را بگیرد. میناب خیلی به ما دور است، نتوانستم در تشییع شرکت کنم. اما در دلم مانند مادر عزیز از دست دادهای بر سینه کوفتم و برای گلهای پرپر شده گریستم. سفر به سلامت، سلام ما را به رهبر شهید برسانید.