هدایت شده از آلبوم اسرا.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشییع شهدای مدافع وطن اصفهان.
#فیلمبرداری #ادیت
اسرا.
تشییع شهدای مدافع وطن اصفهان. #فیلمبرداری #ادیت
اصلی ۲۵ ثانیهست و کیفیتش خیلی بهتره ولی ایتا بازیش گرفته و بیشتر از ۵ مگ ارسال نمیکنه، همینو بپذیرید😭.
اسرا.
تشییع شهدای مدافع وطن اصفهان. #فیلمبرداری #ادیت
شاید در مورد آخرین فیلم براتون سوال بشه، باید بگم که اونجایی که ازش دود بلند میشه مورد اصابت موشک قرار گرفته ولی مردم هیچکدوم نرفتن خونه و صحنه رو خالی نکردن.
دیشب داشتیم برمیگشتیم خونه، حدودای ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه، یهو دیدیم یه کاروان ماشینی داره میاد. رفتیم رفتیم رفتیم، پل تموم شد ولی کاروان ماشینی تموم نشده بود! و تا نصفهی خیابون بعدی ادامه داشت. اون وسط یه ماشین ۲۰۶ بود ۵ تا مرد توش نشسته بودن، دیدن آقا ما پرچم و اینا که نداریم، شروع کردن خوندن "به خون کشیده شد خیابانننننن....". واقعا شاهکار بود.
اسرا.
شاید در مورد آخرین فیلم براتون سوال بشه، باید بگم که اونجایی که ازش دود بلند میشه مورد اصابت موشک قر
قبل اذان هم جنگنده بالاسرمون بود بعد یه چندتا جنگنده ایرانی انگار افتادن دنبالش
کاش میتونستم از پشت صفحهی گوشی یکی بزنم تو گوش اونی که تو کانالش قاطعانه یک نفر رو به عنوان رهبر بعدی میگه. تو واقعا نمیفهمی با این کارت باعث دو دستگی میشی؟ اه.
آقا رفتن ولی نهالهایی که تو این خاک کاشته بودن موندن.
[من در مورد نهال حرف نمیزنم.]
چراغ قرمز، چراغ سبز، پرچم بالا.
کنار چهارراه ایستادهام و پرچم تکان میدهم. چراغ قرمز میشود. ماشینی که جلویم ایستاده شیشه را پایین میدهد. منتظرم که فحش بخورم اما میگوید "از کجا میتونم پرچم بگیرم؟" بهت زده جواب میدهم "اون طرف خیابون جای موکب میدن." تشکری میکند و میرود. چراغ سبز میشود، میرود و من به تکان دادن پرچم ادامه میدهم. یک پرایدی که خودش سه تا پرچم از پنجره بیرون داده جلویم ترمز میزند "خانم، این .......... میدید به من؟" بهخاطر شلوغی جمعیت نمیفهمم چه میگوید، با همان پیشزمینه قبلی جواب میدهم" اون طرف خیابون دارن پرچم میدن" میگوید "ولی من سربندی که به چوب پرچم بستید رو میخواستم." تازه دوهزاریام میافتد. روی سربند ذکر "لبیک یامهدی" نوشته شده است. میروم سمتش و سربند را میدهم. کلی تشکر میکند. ذهنم میگوید "اما من فقط یک سربند ساده داده بودم!"
چراغ سبز میشود، میرود. چراغ قرمز میشود، بعضیها فحش میدهند و بعضیها احوالشان مانند خودم است. چراغ سبز میشود، قرمز میشود و دوباره همین روند تکرار میشود...
چراغ قرمز نصیب یک کاروان خودرویی میشود. ثانیهها میگذرند و من تا سبز شدن چراغ، چشمم به آن دختری بود که موهای فرفریاش را از شال بیرون داده بود و با شوق پرچم تکان میداد. چراغ سبز میشود. دختر، همانطور که ماشین آرام آرام میرود با ذوق به تک تک ما که کنار چهارراه ایستادهایم نگاه میکند. نگاهش به من که میرسد برایش دست تکان میدهم. ذوقی میکند وصف نشدنی، بلند بلند خطاب به من میگوید "ما پیروزیم، مطمئن باش، مطمئن باش ما پیروز میشیم." و پرچم را با شور تکان میدهد. من هم سری تکان میدهم، به نشانهی تایید و ذوقی که از وجودم سرشار میشود...
[روایتی واقعی از این شبها]
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]