درب مغازه باز است، وارد میشوم.
_الان فقط باید جلوی شورش رو گرفت.
+و نقطههای استراتژیکی که..
مغازهدار انگار که تازه متوجه ورود من شده باشد، حرف دوستش را قطع میکند و رو به من میکند:
_بفرمایید خانم.
*سس مایونز ندارید؟
_نه شرمنده، فردا برامون میارن.
*آها خب خیلی ممنون.
از مغازه بیرون میروم و راهم را به سمت خیابان کج میکنم. صدای تحلیلهای مغازهدار و دوستش از دور هم شنیده میشود. از جلوی باشگاه رد میشوم، چند نفری جلوی در باشگاه ایستادهاند.
_الان که تنگهی هرمز...
قدم تند میکنم تا صدایشان را نشنوم. توی راه تا فروشگاه و بعد از آن تا خانه، با خودم فکر میکنم که یعنی این کسانی که امروز درحال تحلیل دیدهام، چندنفرشان واقعا با استدلالی محکم و مطالعهای درست حرفشان را میزدند؟ چندنفرشان با سند و دلیل منطقی بیان میکردند؟ اصلا آنها تخصصی در این موضوع داشتند؟ با جواب منفی به هرکدام که روبهرو میشوم، آهی میکشم برای زخمهای بر پیکرهی وطنم که دلیل بسیاری از آنها همین تحلیل و تصمیمهای بیمطالعهست...
بین موتورهای یگان ویژهی پلیس که گشت میزنن امشب یکیشون رو دیدم، کسی که پشت راننده نشسته بود یه جعبه اسباببازی خونه سازی زده بود زیر بغلش در لحظه اینجوری شدم که [😭✨]
هدایت شده از آلبوم اسرا.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
#فیلمبرداری #ادیت