Cosmic Koala, Lucid Keys03 What Once Was.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
این بیکلام یک جوری منو تسخیر کرده که تا قیامت 💆🏻♀ .
اسرا.
ما اعتراض داریم به قم نیاز داریم تروخدا😭
خدایا یک طی الارض به وسط حرم حضرت معصومه یا وسط مسجد جمکران چیه که بهمون نمیدی؟
هدایت شده از هُبـوط .
ִֶָ ִֶָ ִֶָ
الحمداللهالذیجعلنامنالمتسکین
بهولایتمولاناامیرالمومنینعلی ع
پویشنذرغدیر 💚″
بهمناسبتبزرگترینعیدمسلمــــانان
عیدولایتوامامت،عیدغدیرخـــــم
قصدداریمکوچههایشهرراباعـــطر
ولایتبیاراییم،ودلهارامهمانمحبت
امامعلی(علیهالسلام)کـــــــــنیم
شمارهکارتجهتنذورات / خادمی ↷
6063731264511503
آیدیجهتارسالرسید ↷
@asimeh_133
شهر را در بهار میتوان درک کرد. بهار را درختان سبز و شکوفهها میسازند. نفسم را از اردیبهشت بهار پُر میکنم تا بهار را همیشه همراه داشته باشم...
جدیدا دیدم خیلی بچهها میگن تنها تجمع نرید یا تنها برنگردید. حادثه شرم کن من ذوالفقار و حرز گردنمه.
سیارهای که آرزویش را داشتم.
میان خلا فضا چرخ میزد و دنبال یک سیاره میگشت. سیاره که هیچ، ستارهای هم آنجا چرخ نمیزد. همه جا را چرخ زد تا منظومهای پیدا کند و به خورشیدش دست بزند. اما از ۱۰ میلیون کیلومتری خورشید یک منظومه هم رد نشد. خشکش زد. به نظرش حال اینجا هیچ بود و خودش هم، یک جفت چشم بود که چرخ میزد. بال زد سمت آسمان و در گوش عرش نجوا کرد. شش روز گذشت و او هنوز در هیچ قدم میزد. جان گرفت، بالهایش را دید که به پروازش کمک میکردند. کم کم، موجی از شهابسنگها و ستارهها را دید که در هیچ او چرخ میزدند. اخترکها، سیارهها، کهکشانها و خورشیدها. حالا او در فضا بود. فضایی که دیگر اسم هیچ بر آن تعلق نمیگرفت. "هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَٰوَٰتِ وَالأَرضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامِِ ثُمَّ استَوَىٰ عَلَى العَرشِۖ "
در کهکشان تابید و روی سیارکها دراز کشید. ایجاد و نابود شدن ستارهها را دید و دور خورشیدهای سفید مانند سیاره چرخ زد. اما هنوز سیاره را پیدا نکرده بود. وارد کهکشان راه شیری شد، چقدر سیاره! همه هم در حال حرکت! سیارهای آبی با لکههای سبز دید. از ابرهای پنبهای سفیدی که روی سیاره را پوشانده بود گذشت و روی یکی از لکههای سبز فرو آمد. یک ساعت _که البته برای مردم سیاره سالها میگذشت_ هم نتوانست تحمل کند. حالش از این همه ظلم به هم میخورد. سیارهشان بوی تعفن میداد. رد خون و گوشت آدم را بر سطح سیاره میدید و صدای گریهی کودکان و شیون زنها را میشنید. دیگر پایش را روی هیچ سیارهای نگذاشت. همراه با شهاب سنگها در فضا چرخید و به این فکر کرد که شاید غلت خوردن در هیچ و پوچ بهتر از این سیارههایی بود که رنگ ظلم و بیعدالتی گرفتهاند!
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]