صاحب باغ خشکیده...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا، روی پاهای تو خوابم برده"
باغبان به نعناهایش آب میدهد و همزمان، آهنگی محلی زیر لب میخواند. عاشق نعناهایش است. عاشق آن زمانیست که باد مهمان دشت میشود و آوازهخوان بین برگهای نعنا میرقصد. از نظر او باد هوهو نمیکند. باد، آواز میخواند و با باغبان همنوا میشود. کودکان دور باغ چرخ میزنند و به باغبان _و نعناهایش_ سلام میکنند. باغبان جواب میدهد و مطمئن است که نعناها نیز هم. باد دوباره شروع به خواندن میکند. کودکان به باد هم سلام میکنند. دشت را بوی نعنا پر میکند. باد گرههای موهای کودکان را باز میکند. دختران زیر درخت چنار و تابی که باغبان برایشان درست کرده بازی میکنند و پسران حواسشان است توپ فوتبالشان سمت باغ نرود تا زحمتهای باغبان را خراب نکند. باغبان میان دشت قدم میزند و آواز میخواند. کودکان با او همراهی میکنند.
[ ]
"نمیدونی که همین خواب سبک، چه بلای به سرم آورده."
طناب تابی که به درخت چنار وصل بود، پوسیده است. باغ نعنا خشکیده است و حشرات به جان قسمتهای سالم باغ افتادهاند. کودکان درحال گریه کردنند. دختران دیگر ماست و نعنا نمیخورند و پسران دیگر فوتبال بازی نمیکنند. باغبان رفته است. همراه با آواز باد. آن زمان که به طوفان انجامیده بود. موقعی که وقت چیدن نعناها شده بود. دقیقا وقتی زیر لب آهنگ محلیشان را میخواند.
دختران میگویند باغبان را جبرئیل برداشته و برده. چون جبرئیل یک فرشتهی مرد است. پسران میگویند فرشتهها آدمها را نمیبرند. آدمها میروند. پسرکان میگویند باغبان پیش خدا رفته.
باغبان یک روز گرم شرجی خوزستان، وقتی که به کودکان گفته بود میرود از خلیج فارس برایشان صدف بیاورد و قول داده بود آنجاها که صدام بمب روی سرش خالی میکند نرود. پیکر دختری را روی پل آویزان میبیند. چشمهای باغبان گر میگیرند. دلش نمیخواهد هیچ دختری را در این حال ببیند. چه دختران دشت نعنا، چه دختران خوزستان. باغبان با دو نفر دیگر برای پایین آوردن پیکر دختر روی پل میرود. گفتم آنروز در دشت طوفان شده بود؟ طوفان هرچه بوی نعنا داشت را از شمال به جنوب این خاک برد و کنار پیکر باغبان _که هیچکس نمیداند کجاست_ پیوند زد. حالا از روی این پل که رد شوی یک تکه از آن همیشه بوی نعنا میدهد...
[ ]
کودکان قد کشیده و داستان باغبان را فهمیدهاند. هرکدامشان، شبها که وقت تعریف قصه میشود، موهای فرزندانشان را نوازش میکنند و برایشان، ماجرای "صاحب دشت نعنا" را تعریف میکنند و از غیرتش میگویند. فرزندانشان، همان طور که نیم خواب و نیم بیدارند. بوی نعنا و حس و حال تاب بازی زیر درخت چنار را تصور میکنند. به تفنگ در دستان مرد باغبان فکر میکنند و با مردان تفنگ به دست امروز مقایسه میکنند. وقتی مادر و پدرشان اتاق را ترک میکنند، به خیالات خود ادامه میدهند و باغبان را کنار قهرمانان امروز قرار میدهند. خیال میکنند آنهایی که با لباس نظامی دیدهاند، همگی یک دشت نعنا دارند...
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]
اسرا.
صاحب باغ خشکیده... "خواب دیدم تو یه دشت از نعنا، روی پاهای تو خوابم برده" باغبان به نعناهایش آب می
جناب چاوشیMohsen Chavoshi - Panah.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
به معنای واقعی کلمه، متن این موسیقی هیچ ربطی، هیچ ربطی به متن نداره ولی شما گوش کنیدش.
ممنونم از نظرات همتون، سعی میکنم اصلاحش کنم. اون کسایی که چه دوست من و چه طرف مقابل رو مسخره کردن به نظرم کارشون قابل بخشش نیست. آیدیم هم که گفتم خیلی وقتا گذاشتم. ترجیح میدم آدمهای واقعی و کسایی که خودشونو پشت پردهی ناشناس قایم نمیکنن بیان و ابراز نظر کنن. در ادامه هم اینکه شما مسئول و مجبور به خوندن متنای من و حتی موندن تو کانال من نیستید. اگر نسبت به هرکدوم از اینا اذیت میشید، برای خودتونم که شده لفت بدید. یک متن ساده و کاملا دلی اصلا ارزش اینو نداره که انقدر بخاطرش فشاری بشین. متشکرم✨.
قبلا کلیهتو که میفروختی میتونستی زندگیتو بکوبی از نو بسازی؛ الان فقط چهارتا کتاب از نمایشگاه کتاب میتونی بخری.
اسرا.
قبلا کلیهتو که میفروختی میتونستی زندگیتو بکوبی از نو بسازی؛ الان فقط چهارتا کتاب از نمایشگاه کتا
برعکس گفتی
میتونی یکی از کتابایی که خریدی رو بفروشی باهاش دو سه تا کلیه بخری
هدایت شده از آلبوم اسرا.
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نسخهی کامل (ولی هنوز بیکیفیت😭) این ویدئو که الحمدلله باگ ایتا کمی رفع شده و میتونم ارسال کنم.