اسرا.
اسم یک کتاب نمی تونه اشک تو رو در بیاره! اون کتاب:
نه تنها اسمش، بلکه فکر کنم قراره با صفحه به صفحهش اشک بریزم.
حتی اینترنت بین الملل هم در شرف وصل شدنه ولی ایتا هنوز نمیذاره بیشتر از ۲۰ مگ چیزی ارسال کنی.
هدایت شده از آلبوم اسرا.
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیس پیس
یکم دیره ولی الان به اینترنت فاطمه وصل شدم.
#فیلمبرداری #ادیت
من اما، هیچوقت نشد شما را از نزدیک نگاه کنم. اما فکر میکردم برای یک دلِ سیر نگاه کردن شما فرصت زیاد است. خیال میکردم حالا حالاها تصویر شما در قاب تلویزیون نمایان میشود. من گذاشته بودم یک روز از نزدیک سیمایتان را تماشا کنم.
دور گردون دو روز که نه، یک عُمر است که بر مراد ما نیست. نشد شما را از نزدیک ببینیم و اتمسفر زیلوهای آبی سفید را تنفس کنیم. نشد دیگر. حالا یک دلِ سیر گریه کردهایم. یک دل که نه. صد دل، آنقدر گریه کردهایم که اگر از روز اول کنار بیابانی نشسته بودیم. تاحالا دریا شده بود. حالا ما ماندیم و حسرت یک دلِ سیر نگاه کردن و یک دلِ سیر از گریه.
عکس: بخشی از کتاب روایت اول شخص از شخص اول.
توی تفاسیر داریم، وقتی توی سورهٔ صافات خداوند از دستور ذبح پسرش به حضرت ابراهیم میگه؛ بعد از اینکه وحی الهی میاد و حضرت از این کار منع میشن، آیه میاد "وَفَدَينَٰهُ بِذِبحٍ عَظِیمِِ|و ما اسماعيل را در برابر قربانى بزرگی رهانيديم" سورهٔ صافات آیهٔ ۱۰۷.
در خیلی از تفسیرها، گفته شده که ذبح عظیمی که خداوند بخاطرش از ذبح شدن حضرت اسماعیل گذشت، واقعهی عاشورا بوده.
و در ادامه، گفته میشه وقتی حضرت ابراهیم با پسرشون نزد مادرشون برمیگردن، همسرشون رد چاقو که روی گردن حضرت اسماعیل بوده رو میبینن و از هوش میرن. و بعد از اون هم از دنیا میرن.
و اما چه چیزها که ندیدند حضرت رباب و زینب...
یادمه خیلی وقت پیش، وقتی یه دخترکوچولو وسط حرم امام رضا بودم، با دخترخالههام وسط ورودی رواق امام از صحن بعثت دراز کشیده بودیم و خودمون رو تو آیینهها پیدا میکردیم. برامون مهم نبود زائرایی که رد میشن ما رو چجوری نگاه میکنن. میگفتیم "عه بچهها چشم من اونجاست!"، "عه یکی از انگشتای من اونجاست!" و...
و حالا اومدم قم، خودم رو تو آیینهکاریها نگاه میکنم و میگم "عه! من!" و تک تک احساساتم رو بین آیینههای قم گذاشتم و رفتم.
یک/فکر نکنی از اینجا خوشم میاد ها!
ببین راستش را بخواهی من هنوز هم از این خرابشدهی مسخره بدم میآید. میتوانستم جای دود و ترافیک سنگین، جای زیارتیای بروم. مشهدی، شیرازی جایی. پس فکر نکن الان که پنج ساعت کندهام تا به اینجا برسم، دلیل بر این میشود که عاشق این شهر آهنی بیروح مسخره شدهام.
بله، درست فکر کردید. تهران را میگویم. همین شهر پر از دود که از دودش غم فوران میکند. من نسبت به تهران احساس انزجار دارم. حالا چه با "ط" بنویسند چه بعدش یک بزرگ بچپانند. تهران، تهران است. همانقدر منزجر کننده و غیرقابل تحمل. از وقتی که رندانه لبخند میزد و بابای من را به سفر کاری _گاهی اوقات حتی تا یک هفته_ میبرد و من، شکست خورده میماندم، فهمیدم تهران در زندگی قرار نیست به من وفا کند. تهران فقط از بالا قشنگ بود، از بالای برج میلاد که نگاهش کردم، نه بوی روغن سوختهای میآمد و نه غم فوران میزد. فهمیدم این شهر را فقط از بالا میتوانم تحملش کنم. از بالا دردهایش پیدا نبود.
تا قبلش فقط یک دلیل برای دوست داشتنش وجود داشت، آنهم کسی بود که در یک کوچه در خیابان کشور دوست، در خانهای ساده و میان شمشادها قدم میزد. همان هم رفت. بیخبر اما پر سروصدا. به گونهای که جهان بشنود. انگار میان سیاهی آسمان، تک ستارهای داشتم که همان را هم از دست دادم. ولی مجبورم بیایم. مجبورم چون نشد وقتی که تک ستارهای میان آسمان بود آن را از نزدیک رصد کنم. حالا در جای خالیاش عزاداری میکنم.
تهران بوی روغن سوخته میدهد، پر از دود است. به این فکر میکنم که هیچوقت برای زندگی کردن انتخابش نکنم...