خاطرههای من از پرچمش خیلی شیرین است. یکچیزی دقیقا شبیه عناصری که یک کارگردان و تصویرساز برای نشان دادن یک خاطرهی شیرین به کار میگیرد. نور ملایم آفتاب، صدای خندهی کودکان، گرد شوق پاشیدن در فضا و... اما خاطرهی من یک چیز دارد که هیچکدام از این فضاسازیها ندارند. من در خاطرهام یک پارچهی بزرگ قرمز دارم که رویش پارچهی سفید دوختهاند و کلمهای نوشتهاند. پارچهی من بوی پیراهن یوسف میدهد. پارچهای که از بالای گنبد او سوغات بیاید قطعا بوی بهشت میدهد. من پرچم را زیر نور آفتاب ملایم و با گرد شوقی که خودش در فضا پاشیده بود بغل کردهام و بوسیدهام. من با بچهها زیر پرچمش نشستهام، دستم را به پارچهی ساتن کشیدهام و بلند بلند خندیدهام. پرچمش را پناهگاه خودم کرده بودم. همانگونه که همیشه من را زیر این پارچهی بزرگ که با پارچهی سفید رویش یاحسین دوختهاند راه داده. همان گونه که همیشه پناهم میدهد...
اسرا.
به غیر خون به این جگر نیومد...
میگفت مادر من دوبار برام مُرد، یکبار که از دستش دادم و یکبار چندسال بعدش که احساس کردم دارم صورتش رو، صداش رو فراموش میکنم....
من میترسم که چهرهات را فراموش کنم؛ ریشهای سفید و عمامهی مشکی، عبا، عینک و... نمیخواهم خط لبخندت و دستهایت را فراموش کنم. شاید برای همین همهٔ شهر را پر از عکس تو کردهاند که ما تو را نگاه کنیم و چهرهات یادمان بماند، که فراموشت نکنیم. بنرهای بزرگی که تو را نقش بسته و در شهر نصب میشود دلم را خوش میکند که میتوانم جزئیات صورت و حرکاتت را، جزء به جزء، ثبت کنم. حتی اگر بنرهای شهر جمع شد هم مطمئن باش هیچوقت از یاد ما نمیروی، مطمئن باشیم از یادت نمیرویم؟
کودک درونم چهارماهه داره با هق هق میگه تا دم آخر میخونم دست خدا بر سر ماست کور بشه چشم دشمنا خامنهای رهبر ماست.
میخواستم وقتی برمیگردم خونه برای خودم گل نرگس بخرم. ۱۰ صبح شد، خبر اومد تهران رو زدن. فاطمهزهرا گفت نوشته کجاها رو زدن؟ گفتم حوالی جمهوری اسلامی. گفت اونجا نزدیک بیته، نترسیدم. یکی دیگه از بچهها گفت همهٔ فامیلای ما تهرانن، نترسیدم. صدای انفجار اومد، جای ترسیدن شروع کردیم فیلم گرفتن و وصیت میکردیم شهید شدیم بقیه چیکار برامون بکنن (چه خیال خامی!). گفتم اگه نبودم تروخدا زیر این علم بمونید؛ پشت آقا بمونید، راه آقا رو پیش بگیرید، بچهها یکی یکی میومدن وسط حرفم و میگفتن آره آره، از آقا مواظبت کنید.
میگفت بدو حرفاتو بزن، حافظهم تموم میشه وصیتت نصفه میمونهها. خندیدم و گفتن دعا کنید فدای آقا بشیم هممون. چه آمین کشداری گفتیم...
هدایت شده از [ هُرنو ]
.
۱۳ تیر؛ روز ملی دماوند...
#تکیه_به_عرش_دادهای...
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
یادمه از بچگی نبودِ رهبر برام غیرممکنترین اتفاق بود، الان دقیقاً دارم غیرممکنترین اتفاق رو زندگی میکنم.