میخواستم وقتی برمیگردم خونه برای خودم گل نرگس بخرم. ۱۰ صبح شد، خبر اومد تهران رو زدن. فاطمهزهرا گفت نوشته کجاها رو زدن؟ گفتم حوالی جمهوری اسلامی. گفت اونجا نزدیک بیته، نترسیدم. یکی دیگه از بچهها گفت همهٔ فامیلای ما تهرانن، نترسیدم. صدای انفجار اومد، جای ترسیدن شروع کردیم فیلم گرفتن و وصیت میکردیم شهید شدیم بقیه چیکار برامون بکنن (چه خیال خامی!). گفتم اگه نبودم تروخدا زیر این علم بمونید؛ پشت آقا بمونید، راه آقا رو پیش بگیرید، بچهها یکی یکی میومدن وسط حرفم و میگفتن آره آره، از آقا مواظبت کنید.
میگفت بدو حرفاتو بزن، حافظهم تموم میشه وصیتت نصفه میمونهها. خندیدم و گفتن دعا کنید فدای آقا بشیم هممون. چه آمین کشداری گفتیم...
هدایت شده از [ هُرنو ]
.
۱۳ تیر؛ روز ملی دماوند...
#تکیه_به_عرش_دادهای...
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
یادمه از بچگی نبودِ رهبر برام غیرممکنترین اتفاق بود، الان دقیقاً دارم غیرممکنترین اتفاق رو زندگی میکنم.
سلام.
خواستم بگم هوش مصنوعیا خیلی زیاد بودن. حتی تا خیابونهای منتهی به مصلی. نمیدونم چه پرامپتی نوشته بودن که انقدر خوب جمعیت رو در آورده بود.
اسرا.
سلام. خواستم بگم هوش مصنوعیا خیلی زیاد بودن. حتی تا خیابونهای منتهی به مصلی. نمیدونم چه پرامپتی ن
ماشالله از مصلی تا هفت تیر همه هوش مصنوعی🗣.
_مامان آقا کجاست؟
+آقا پشت اون پردههاست عزیزم.
_میتونیم بریم پیشش؟
+نه نمیشه، آقا خیلی بالاست ببین بهش نمیرسیم.
_پس از دور سلام میکنم بهش.
[مکالمهی بچه کوچولو و مادرش موقع دیدن جایگاه مصلی]