شروع میکنم به نوشتن و خط میزنم. چیزی که دوست دارم رو مینویسم و پاک میکنم. توی گوشی تایپ میکنم و حذف میکنم که مبادا کسی که میخونه خوشش نیاد. احتمالا خیلی وقته از روزهایی که برای خودم مینوشتم دور شدم. از روزهایی که مینوشتم تا از رشتهی پاره پارهی هرخیال یک داستان کامل بسازم. حالا مینویسم که بقیه بخونن و خوششون بیاد. ذهنم رو محدود میکنم تا چینش داستانم غیرواقعی به نظر نیاد اما اگر واقعی باشه هیچوقت خیال منو رو توصیف نکرده. بگذار تا وقتی تصمیم نگرفتم این چندخط روهم پاک کنم برات بنویسم "کلمات خیلی وقته بامن غریبه شدن. اونها بال پرواز من بودن و حالا، زنجیر بسته شده به من."
سالها میگذره و من چیزایی که به چشم دیدم رو باید به زبون بیارم و تعریف کنم، چون نباید فراموش بشه. اما من چجوری میتونم قبری که شصت قطعه پیکر رو توی خودش جا داد رو تعریف کنم؟ چجوری ماکان و سپهر و ملینا و... رو تعریف کنم؟ چجوری بچهی شیش ماههای که یک درخت پیکرش رو میگیره و مادرش میگه "آفرین درخت" رو تعریف کنم؟ چجوری میخوام بگم ۴۰ تا نیروی هوافضا داشتن نفسای آخرشون رو میکشیدن و هیچکس نمیتونست بیاد نجاتشون بده، و درآخر همه باهم شهید شدن؟ حتی اگر جرئت تعریف کردن رو داشته باشم، هیچکس نمیفهمه چه احساساتی پشت همهی این خبرها و اسمها نهفتهست. شنیدن کی بود مانند دیدن...