https://eitaa.com/etemad390/2903
https://eitaa.com/Panora_31/1759
https://eitaa.com/mfm_118/7724
https://eitaa.com/mahnava_133/38
از همهٔ شما دوستان هم ممنونم
زیاد بودید نمیشد تک تک تشکر کنم😭✨.
به نظر من روز تولد کسی باید بری بزنی تو گوشش و بهش بگی یه سال دیگه هم گذشت، به خودت بیا یه کاری بکن.
ولی خب از تبریکهای همتون ممنونم💕.
قهوه و آیسلته و بابلتی و نصفه شبی کافههای خفن شهر رفتن مال بقیه، من همون چای آتیشی همزمان با طلوع خورشید بغل کوه روی سنگای جاده رو میخوام.
اسرا.
قهوه و آیسلته و بابلتی و نصفه شبی کافههای خفن شهر رفتن مال بقیه، من همون چای آتیشی همزمان با طلو
خسته از بالای کوه برگشتیم پایین و روی زمین نشستیم. احتمالا آخرین چیزی که بهش فکر میکنیم، خاکی شدن لباسامونه. یکی شروع میکنه به چیدن سنگهای کوچولوی روی زمین کنارهم و نوشتن اسمش. ماهم نوشتیم، نوشتیم و خندیدیم. نوشتن خاطره شد.
ماشین از روی اون اسما رد شد و خودمون بارها از روش رد شدیم. اما از خاطراتمون نه.
آرمان، ریحانه، امیرعلی، سپهر، ماکان، مرجان، حمیدرضا. به ترتیب واقعه.
قبرها چند طبقه میشوند، جنازهها روی هم میافتند. شهر بوی خون میدهد. تعداد مردههای این شهر هرروز مهمتر میشود. عددها هرروز بزرگتر میشوند و انگار این بیشتر بودن عدد، اثبات بر حقانیت آنهاست. واقعهها یادمان میرود، داستان زندگیشان میان اخبار گم میشود، فرصت گریستن بر اعدادشان را نداریم. دیگر یک نفر برایشان ارزش ندارد. عددها باید دهن پرکن باشد. درختهای سپیدار با خون آبیاری میشود و عدهای پی ابراز خوشحالی پای همین درختها میرقصند. اینجا هزینهی قبر خیلی زیاد است. جانها عدد میشود و زندگیها ویران. احتمالا این شهری که هرروز قطعههای قبرستانش وسعت داده میشود، همان شهری نیست که دوست میداشتم.