قهوه و آیسلته و بابلتی و نصفه شبی کافههای خفن شهر رفتن مال بقیه، من همون چای آتیشی همزمان با طلوع خورشید بغل کوه روی سنگای جاده رو میخوام.
اسرا.
قهوه و آیسلته و بابلتی و نصفه شبی کافههای خفن شهر رفتن مال بقیه، من همون چای آتیشی همزمان با طلو
خسته از بالای کوه برگشتیم پایین و روی زمین نشستیم. احتمالا آخرین چیزی که بهش فکر میکنیم، خاکی شدن لباسامونه. یکی شروع میکنه به چیدن سنگهای کوچولوی روی زمین کنارهم و نوشتن اسمش. ماهم نوشتیم، نوشتیم و خندیدیم. نوشتن خاطره شد.
ماشین از روی اون اسما رد شد و خودمون بارها از روش رد شدیم. اما از خاطراتمون نه.
حرف زیاد دارم برات بزنم، فقط بدون از هرکسی که گفت "انسانیت" بدم میاد. از دوپاهای این کُرّهی خاکی که جگر جوون مردم رو درمیارن و با آسودگی فیلم پخش میکنن فراریام. انسانیت بشنوم جیغ میزنم. اینها انسان نیستن و خواهان انسانیتان.