امروز هم دوباره دیدمَش. دقیقا کنار کتاب فارسی اول دبستان نشسته بود. به کلاس چهارم فکر میکرد که او هم میتوانست خودکار رنگی بخرد و سالهای خیلی بعد از کلاس چهارم در کتاب فارسی بچههایی که خیلی خوشخط مینویسند فرشتههای رنگی بکشد. یکی یکی میشمرد و به فرشتهی صورتی که میرسید کمی مکث میکرد و غرق جزئیات فرشته میشد. امروز هم دیدمَش که چه با ذوق نگاه به فرشتهها میکرد. البته فکر کنم او اشتباهی گذرش به این دنیای خاکستری افتاده بود. چون او یک فرشتهی صورتی بود بین آدمهای بدون بال خاکستری؛ حتما راه رنگینکمان برای برگشتن به آسمان را گُم کرده است...
اسرا.
امروز هم دوباره دیدمَش. دقیقا کنار کتاب فارسی اول دبستان نشسته بود. به کلاس چهارم فکر میکرد که او ه
"بازگشت به روزهایی که میخواست معلم شود و دنیا را نجات دهد، معلمها دنیا را نجات میدهند"
صدای تلویزیون همسایه بغلی که پسرش داره مینیونها میبینه تا اینجا میاد؛ کاش من هم مثل بچهی همسایهمون بدون هیچ درسی مینیونها میدیدم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
میشه اگه این پیام رو میبینید برای سلامتی مامانم یک حمد بخونید؟