دانشآموز نشسته و به پنجره نگاه میکند. یک ساختمان بدقواره که هنوز درحال تکمیل است، آسمان را خراب کرده. ساختمان را که میدید حالش بد میشد. هر روز میتوانست تصور کند ابری، پرندهای درحال پرواز پشت داربستهای آویزان به اسکلت ساختمان زندانی شدهاند. شاید هم او زندانی شده.
کمی تامل کرد و هنگامی که هواپیمایی درحال پرواز بود، قاصدکی در هوا میرقصید و ابری میبارید؛ صدای حق به جانبی از سوی ساختمان شنید که "خودت الان در طبقهی دوم یک مدرسه هستی و برای پنجرههای اطرفت، در نظر مامور زندان آسمان به نظر میرسی." دانشآموز آنجا که معلّم داشت معادلهی درجه دوم درس میداد در فکر ابرهایی که پشت ساختمانها میمانند بود. آسمان زندانی شده بود.
زنگ بعدی او فهمیده بود میخواهد چهکاره شود. میخواست آنقدر فرد مهمی بشود که با یک امضا دستور بدهد که تمامی ساختمانهایی که آسمان را در بند کشیدهاند، باید سقف خود را پایین بیاورند. آنقدر پایین که صاحب طبقههای بالای آن ساختمانها، در خانهی دیگری سکونت کنند و آسمان را بدون مانع تماشا کنند. البته امیدوار بود که تا آنموقع که تبدیل به آدم مهم شود و آسمانها را از شر آجرها نجات دهد؛ آسمانخراشها این پهنهی آبی طاقباز را چاک چاک نکرده باشند.
خواب دیدم یه نفر همش داره بهم میگه مغالطهی توسل به معنای ظاهر رو توضیح بده، خدایا کمک.
هدایت شده از درِ گوشم بگو...
📫 پیام ناشناس جدید
احیانا اون کسی که بهت اینو میگفته ، خانوم آرامی نبوده ؟ 😂
اسرا.
📫 پیام ناشناس جدید احیانا اون کسی که بهت اینو میگفته ، خانوم آرامی نبوده ؟ 😂
نه ولی هرکی بود ولم نمیکرد😭
اسرا.
ماهم نمیدانستیم آقای ارمیا/ارمینا/ارمیلا. ماهم نمیدانستیم...
کتاب ارمیا، به قلم رضا امیرخانی.