eitaa logo
مشاور خانواده| خانم فرجام‌پور
4.3هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.8هزار ویدیو
137 فایل
💞کمک‌تون می‌کنم از زندگی لذت بیشتری ببرید💞 🌷#کبری فرجام‌پور هستم، نویسنده و مشاور تخصصی 👇 💞همسرداری و زناشویی 👼تربیت فرزند 🥰اصلاح مزاج ارتباط با ما و تبلیغات👇 @asheqemola #فوروارد_وکپی_ممنوع⛔ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
مشاهده در ایتا
دانلود
مشاور خانواده| خانم فرجام‌پور
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_پنـجـاه ✍عثمان کلافه در اتاق راه میرفت. رو به صوفی کر
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 ✍سکوتی عجیب... چیزی محکم به زمین کوبیده شد... جراتی محض باز کردنِ چشمانم نبود، نفسِ راحت حسام، کمکم کرد تا بدانم هنوز زنده ام. چشمانم را باز کردم، همه جا تار بود. برخوردِ مایه ای گرم با صورتِ به زمین چسبیده ام، هشیارترم کردم. کمی سرم را چرخاندم؛ صوفی با صورتی غرق در خون و متلاشی، چند سانت آن طرف تر پخشِ زمین بود. تقریبا هیچ نقشی از آن بومِ زیبا و عرب مسلک در چهره اش دیده نمیشد. زبانم بند آمده بود، هراسان و هیستیریک، به عقب پریدم، دیدنِ آن صحنه ی مشمئز کننده از هر چیزی وحشتناکتر بود. شوک زده، برایِ جرعه ای نفس دست و پا میزدم... صدایِ عثمانِ اسلحه به دست بلند شد: مهره ی سوخته بود! داشت کار دستمون میداد! و با آرامش از اتاق بیرون رفت... تلاش برایِ نفس کشیدن بی فایده بود. دوست داشتم جیغ بکشم اما آن هم محال بود. حسام به زور خود را از زمین کند. شالِ آویزان از گردنِ صوفیِ نگون بخت را رویِ صورتِ له شده اش انداخت سپس خود را به من رساند. روبه رویم نشست: نفس بکش! آروم آروم نفس بکش! نمیتواستم... چهره ی نگرانش، مضطرب تر شد. ناگهان فریاد زد: بهت میگم نفس بکش! و ضربه ای محکم بین دو کتفم نشاند. ریه هایم هوا را به کام کشید، چشهایم به جسد صوفی و ردِ خونِ مانده روی زمین، چسبیده بود. حسام رو به روی صورتم قرار گرفت، دستانش را بلند کرد: سارا فقط به من نگاه کن! اونورو نگاه نکن سارا! حالا فقط در تیررس نگاهم، جوانی بود که نمیدانستم در واقع کیست؟! از فرط ترس، لرزشی محسوس به بدنم هجوم آورد، اگر دستِ این لاشخورها به برادرم میرسید، حتی جسدش هم سهم من نمیشد. چانه ام به شدت میلرزید و زیر لب نام دانیال را زمزمه میکردم، مدام و پی در پی. حسام آستین مانتویم را گرفت و مرا به جهتی، مخالفِ صوفی چرخاند: آروم باش! میدونم خدا رو قبول نداری اما یه بار امتحانش کن! خدا؟ همان خدایی که همیشه وجودش را انکار کردم؟ در آن لحظه حکمِ تک دیواری کاهگلی را داشتم که در دشتی پهناور و در مسیرِ تاخت و تازِ طوفان قرار گرفته، بی هیچ ستونی، بی هیچ پایه ای و هر آن امکانِ آوار شدن دارد... نیاز، نیاز به خواستن، نیاز به قدرتی برتر، قلبم را خالی کرد. من پناهی فرازمینی میخواستم تا هیچ نیرویی، یارایِ مقابله با آن را نداشته باشد و حسام، مادر، دانیال حتی تمامِ آدمهایِ رویِ زمین، آن که باید، نبودند. برای اولین بار خدا را صدا زدم با تک تکِ مویرگهایِ وجودیم خواستم بودنش را ثابت کند. من دانیال را سالم میخواستم، پس اعتماد کردم، به خدایِ حسام! مهر را از جیبم بیرون آوردم و عطر خاک را به جان کشیدم. حسام لبهای بی رنگ شده اش را نزدیک گوشم گرفت: دانیال حالش خوبه... خیلی خوب... خنده بر لبهایم جا خشک کرد. چقدر زود خدایی را در حقم شروع کرده بود! پس حسام از دانیال خبر داشت و چیزی نمیگفت؟! سر و صدایی عجیب از بیرونِ اتاق بلند شد. حسام با چهره ای ضعف رفته اما مطمئن به دیوار تکیه داد، صدایش از ته چاه به گوش میرسید: شروع شد!! ناگهان در با لگد محکمی باز شد... و عثمان با چشمانی به خون نشسته وارد اتاق! ⏪ ... 📝نویسنده:‌زهرا اسعد بلند دوست @asraredarun اسرار درون