«زمانی که انسان کار نیکی انجام میدهد ، باید هنگام انجام آن کار پوزش بطلبد ؛زیرا هیچ چیز بیش از نیکی کردن انسان را آزار نمیدهد.»
- دازای اوسامو، شیاطین خوش سیما و سیگار ها
همیشه با این تفکر درگیر بوده ام که چرا آدمی هرچیز را هم که میخواهد برعکس بکند ، آن چیز می گوید :«ببخشید دیگه، قرار نیست فرقی بکنم» و باز به اصل خویش باز می گردد . دقیقا چیزی شبیه به خطی که می چرخد و میچرخد و سرانجام از اینکه به نقطه ی شروع خود رسیده ، ناامید میشود. اما باز این چیز عجیبی نیست مسئله جایی می ترساندم که تفکرات را از جهانم بر میدارم و بعد که در مغز خود میگذارم و به نوعی برعکسش میکنم میبینم که باز همان هستند که از قبل بودند . گویی تنها کسی که میتواند تو را زیر سوال ببرد، خودت هستی و همین عمق ترس آدمی از خودش را نشان می دهد. اما نه به این دلیل که از خود متنفر است یا که خود را دوست میدارد ، به این دلیل که هرچه بیشتر با خود خلوت میکند و در پی خود بین افکارش پرسه میزند ؛ بیشتر متوجه میشود که تا چه حقیر و پست و از انسان بودن دور است. ما خود را دقیق نمیبینم . اصلا ممکن است ؟ انسان تنها چیزی را میبیند که رو به رویش ست، رفتار ها ، حرف ها ، حرکات . به چنین چیز هایی می نگرد در حالی که چیزی که اصل وجودمان است از دسترس فرار میکند و تنها نشانه ای که از خود بر جای می گذارد خلأ است. البته شاید بخواهید اسم دیگری بر رویش بگذارید: پوچی ، فقدان ، نیستی . اما حداقلش این است که خلأ دروغ نمیگوید.
و همین جا تفاوت میان انسان ها آشکار میشود . اما باز افرادی میمانند که کنارشان احساس راحتی میکنم . گویی از یک جنس و از یک دردیم. وقتی با آنها صحبت را باز میکنی، احساس فهمیده شدن میکنی و انگار مشکلی با گفتن مشکلاتت نداری. و وقتی چیزی ازشان میگویی طوری درک میکنند که انگار تمام آن چیز ها را تجربه کرده اند . راستش آنان کمی ترسناکند. زیرا که انسان از خود میپرسد: این فرد کیست که تا این حد از زندگی ام را میداند ؟ چگونه او میتواند متوجه چیزی شود که حتی خودم هم به آن نرسیده بودم؟
شاید پاسخ چنین چیزی ست : دوستی، جایی که دو یا چند خلأ با درد های یکسان یکدیگر را ملاقات می کنند ولی نه اینطور که کامل کننده یکدیگر باشند ، تنها متوجه همدیگر میشوند . در این صورت ، آنان که میگویند برای شناخت خود باید از دیگران دور شد ؛ سخت تر اشتباه اند ، این نسبتا شک بر انگیز است . نکند میخواهند این دوری شان ، نوعی توهم قابل تحمل و مجلسی باشد که تنهایی شان فضیلت جلوه کند؟ و گرنه چرا باید به غار تنهایی خویش پناه ببریم(تازه با این کار از خود دورتر هم میشویم) در حالی که از ابتدا با منطقی مشخص کنار دیگر انسان ها آفریده شده ایم؟ جوری رفتار نکنید که انگار نمیدانم ، انسان ها بی نهایت ترسناک و مبهم اند اما دوری از آنان سخت تر به نظر می آید . به هر حال انسان موجودی ضعیف و پر از شکاف ها ونقص هاست .نه تنها از نظر جسمی و پوست خونش بلکه روح او هم ضعیف و ناپایدار است. پس او برای آنکه خلأ ها را بپوشاند در کنار دیگران قرار میگیرد و با دستانی لرزان صورتش را میپوشاند . زیرا تنها نمیتواند انسان باشد. بیشتر هیولا ست تا انسان
ولی مشکل اینجاست که هیچ کس تا به حال نتوانسته است انسان باشد زیرا هیچ کدام نمیتوانند به طور دقیق در کنار دیگران بماند. چون انسان عمیقأ تنهاست. او قدری در عمق وجودش در تنهایی خود میسوزد که شاید تنها ماموریت مان در جهان همین باشد که فقط قدری کنار دیگران باشیم ، بدون وانمود اینکه نجات یافته ایم. شاید همین کار باعث شود کمی به انسان بودن نزدیک تر شویم .
با اینه همه ، اگر قرار باشد تمام عمرم را صرف جست و جو در تاریکی بکنم، اگر قرار باشد خودم را تا عمق آنجاهایی ببرم که انسان در حالت عادی جرئت نگاه کردنش را ندارد، من مخالفتی ندارم. و حتی این کار را با میل انجام می دهم. چون چیزهای دست نیافتنی ، چیزهایی که مرا تا مرز ترس و درد میبرد برایم از هر سکوت و آرامش بیمعنا با ارزش تر است.
انسان ها هرکدام عجایب به خصوص خود را دارند. همین هم یکی از دلایلی میشود که احساسات همیشه پیچیده باشند . اما ترس کمی فرق دارد ، زیرا انگار بیشتر اعمال آدمیان از آن سرچشمه میگیرد. شاید اصلا آنها زندگی میکنند چون از مردن میترسند. اما مگر زنده نیستیم که روزی بمیریم؟ گمانم آنها همه شان به همین دلیل ، که با این موضوع مشکل دارند زندگی میکنند.مشکل دارند ، یا می ترسند؟ اما خیلی موضوعات آنجایی آغاز میشوند که جزئیات خود را نشان میدهند. اگر فقط زندگی کردن ملاک بود احتمالا همه مان خوشبخت به حساب می آمدیم ، اما اینطور نیست. وقتی به این فکر میکنم که نمیتوانم برای خود دلیلی برای زندگی پیدا بکنم اما برای هر دلیلی ، میتوانم خیلی ها را از بین ببرم، به عمق ضعف و بدبختی انسان میرسم. پس باید چه کرد ؟ نمیدانم . شاید همه ی احساساتمان انتخابی باشد و ما آن ها را برای جنایات خود بهانه می کنیم. تنها چیزی که دیده میشود این است که تمام آنان چیزی جز جادو های پوچ قلب نیستند.
در سکوتِ سبزِ جنگل، آنجا که زمان در لایههای تنهٔ بلوطها رسوب کرده است، درسی خواندم که هیچ کتابی در جانم حک نکرده بود. درختان با زبانِ بیزبانی، از رازی پرده برداشتند که تمامِ قد و قامتِ هستی را معنا میکند: پایبندی، فرزندِ ریشه است.
من دیدم که چگونه سپیدار بلند، در هجومِ تندبادهای بیپایان، تن به طوفان میسپارد اما نمیشکند؛ نه از آن رو که مغرور است، بلکه از آن رو که ریشههایش، در دالانهای تاریک و پنهانِ خاک، با سخاوتِ زمین گره خوردهاند. او هرچه بیشتر به سوی آسمانِ بیکران قد میکشد، پنجههای ریشهاش را عمیقتر در تنِ مادرِ زمین فرو میبرد.
به ناگاه دریافتم که قامتِ یک انسان، نه با دستهایش که به سوی ستارهها دراز کرده، بلکه با عمقِ ریشههایش در خاکِ «اصالت» سنجیده میشود. آنکه ریشههایش در زلالِ باور، در جانِ خاکیِ وطن، در حرمتِ خانواده و در عمقِ تعهدش به خویشتن فرو رفته است، اگر طوفانِ تردید هم بوزد، تنها شاخههایش به رقص درمیآیند؛ اما جانش، جانش استوار میماند.
آه، که چه دروغِ بزرگی است باور به پروازِ بیریشه! ما گاه میپنداریم اگر از تبارِ خود، از دیروزِ خود و از ارزشهایِ استخوانبندیِ وجودمان فاصله بگیریم، سبکبالتر میشویم؛ غافل از آنکه درختِ بیریشه، نه پرواز، که «سقوط» را تجربه میکند.
امروز آموختم که پایبندی، زنجیری بر دست و پای نیست؛ بلکه همان مایهٔ حیات است که از عمقِ تاریکی، بالا میآید تا در روشناییِ شکوفهها به بار بنشیند. هرچه ریشهام در معنایِ عمیقِ زیستن استوارتر، قامتِ وفایم در برابرِ روزگار بلندتر.
میخواهم ریشه باشم؛ پنهان، اما سرسخت؛ که هرچه در عمقِ زمین بیشتر باشم، در ارتفاعِ آسمان، تماشاییتر خواهم بود.
ما گاهی غرق در رویایِ طوفانها و تحولاتِ بزرگیم؛ غافل از آنکه جهان، نه با انفجارها، که با تکرارِ ملایمِ اتفاقاتِ کوچک ساخته میشود.
سنگِ سخت، از ضربههای تبر نمیشکند؛ از چکیدنِ مداومِ قطرههای آب، نرم میشود و راه میگشاید. تفاوتِ «کوه» با «دشت»، تنها در استمرارِ قد کشیدن است.
هر صبح که چشم میگشایی، فرصتی دوباره برایِ بودن است؛ نه لزوماً برایِ فتحِ قلههای دوردست، بلکه برایِ اندکی بهتر بودن از دیروزِ خودت.
اما نمیتوانستم از حس ناامیدی خود امید بگریزم و در دل ، خود را برای مرگی تاریک آماده کرده بودم ؛ مرگی که به گمانم چیزی نمی توانست آن را پیش از ساعتی به تعویق اندازد ، چرا که با هر گره دریایی که پیش میرفتیم ، تلاطم آب های سیاه و سهمگین ، هولناک تر و تاریک تر از قبل می شد.
-دست نوشته ای در بطری-ادگار آلن پو