eitaa logo
< ماه سرخ >
128 دنبال‌کننده
59 عکس
12 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
بعضی اوقات که رسیدیم به ته خط ، به جای گریه ، فریاد میزنیم. https://eitaa.com/atefehdard
انقدر دوست دارم که یه جای دور از همه ، بدون وجود افرادی که آرامشم رو بهم میزنن زندگی کنم. https://eitaa.com/atefehdard
کوچه ای که به سمت تو بود بن بست بود. با اینکه میدونم بازم واردش شدم و آخرشم‌که به دیوار برخوردم ، ترجیح دادم توی همون بن بست بمونم تا سراغ کوچه های دیگه برم و عمرم رو پشت دیوارای کوچه حروم کردم ... https://eitaa.com/atefehdard
_ چرا عاشقش شدی تو که میدونستی اون تورو نمیخواد ... +چشماش...چشماش شبیه دریاچه باتلاقی بود که هرچی بیشتر میخواستم از سیاهیش بیرون بیام بیشتر غرق میشدم... _همین چشماش تورو گیر انداخت.. + قلب من توی سیاهی اون دوتا چشم مشکی غرق شد... https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت اول ] سمتم اومد تموم خاطرات برام مرور شد‌ نه .... قرار نبود اون اینجا باشه ، قرار نبود من دیگه اونو ببینم. من اونو کشتم... با دستای خودم توی قلبم قبرش رو کندم ... حالا اینجا چیکار میکنه؟؟؟ اصلا برای چی اومده؟؟؟ _سلام. سلام کلمه ی عادی روزمره ما بود،اما من از سلام‌گفتن طرفی که مقابلم بود میترسیدم. چون معلوم‌نبود چه نقشه ای داره که بعد از این مدت طولانی اومده سراغ من!! منی که یک عمر دورش گشتم ولی اون ندید.. توی زندگیش انگار نامرئی بودم. انگار وظیفه ام بود که براش انجام بدم. یکبار هم تشکر نکرد. فقط زخم زد،فقط من رو کشت، اون خودشو توی قلبم چال کرد و من دیگه بدون اون معنایی نداشتم... _جواب سلام واجبه،جواب نمیدی؟ اما دیگه اون دختر سابق نبودم. من عوض شده بودم،من سنگ شده بودم. اون دختر ۱۹ ساله که با صدای این پسر دلش می‌لرزید ، خیلی وقته که مرده.... حالا منی که جلوش وایسادم یه گرگم. یه گرگ ماده...از تار و پودِ نر... تک خنده ای سر دادم. و گفتم +جوابِ ابلهان خاموشی ست . هنوز جرئت نداشتم توی چشماش نگاه کنم. هنوز میترسیدم از لرزیدن دلم برای کسی که منو نابود کرد.. از جوابی که دادم جا خورد ولی کم‌نیاورد _ خیلی وقته ندیدمت،انگار بزرگ شدی.. طعنه زدن کارِ همیشگیش بود اما من دیگه اون دختر بچه ی همیشگی نبودم... +خوشحالم.. _از چی؟ از دیدنِ دوباره من؟ پوزخندی زدم و گفتم +از اینکه ندیدمت .... اینبار دیگه واقعا جا خورد... هنوز چشممو ازش می دزدیدم.. خواست حرفی بزنه که دید جوابی نداره و دهنش الکی باز و بسته شد خسته شده بودم باید میرفتم توی اتاقم .. ظرفیتم برای امشب تکمیل بود و دلم تنهایی رو طلب میکرد. _احترام گذاشتن کارِ خوبیه که به تو یاد ندادن.. انگار هنوز هم ازم طلبکار بود... انگار این من بودم که اشتباه کردم. نه این مکالمه نباید اینجوری پیش می‌رفت.. +به تو هم یاد ندادن.. با خشم گفت _نفهمیدم ... چی گفتی...؟؟ +نفهمی دیگه... تیکه ای از شالم رو توی دستش گرفت و از حرص کشید به سمت خودش _ها؟؟؟؟ حرصش رو درآورده بودم.. حالا وقتش بود.. دقیقا به مرکز چشماش زل زدم،نگاهم رو جدی و عصبی کردم و با صدای بلند تری به صورت خشن گفتم +ببین خوشگل پسر ، پا رو دم من نمیزاری،دم‌پرِ منم نمی پلکی، اگه یه بار دیگه به من توهین کنی دودمانتو به باد میدم!!!!!!!!!! شالو با ضرب از دستش بیرون کشیدم. انتظار این عکس العمل رو از من نداشت و خشکش زده بود. فکر می‌کرد هنوز همون دختر سابقم . اما چه فکر مسخره ای.... +چیشد جناب؟خشکت زده؟نکنه مردی و از دستت راحت شدیم ؟ هنوز توی چشماش زل زده بودم و اونم خیره به چشمای من بود. _چشمات..... فرق کرده.. چرا.. چرا ... اینجوری شده؟ ؟؟ +چجوری خوشگل پسر ؟؟؟ اصلا تو بگو چجوری دوست داری همونجوری درستشون کنم... نظرت چیه؟ یقه شو توی مشتم گرفتم،به خاطر تعجبی که کرده بود راحت سرشو آوردم پایین و با اخم و خشم به چشماش خیره شدم و گفتم +چشمای من به تو چه ربطی داره که دربارش نظر بدی؟ تو رو سَنَنَه*پسرخاله؟ و جلوی چشمای متعجبش از اونجا دور شدم............. ______________________ * (به ترکی: به تو چه) * https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت اول ] سمتم اومد تموم خاطرات برام مرور شد‌ نه .... قرار نب
بچه ها این داستان کاملا تخیلی بود و ساخته ی ذهن خودم بود.. اگه خوشتون اومد و ادامش رو خواستین داخل ناشناس ها اعلام کنید ..
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت اول ] سمتم اومد تموم خاطرات برام مرور شد‌ نه .... قرار نب
. [ پارت دوم ] دیدمش بعد از ۶ سال بالاخره دیدمش. بزرگتر شده بود و خانوم تر! با وقار و پخته تر. خب الان دیگه تقریبا ۲۵ سالش بود! تغییر کرده بود . خنده ای که هميشه روی لب هاش بود جاش رو به اخم داده بود. لباسای رنگارنگ اون دختر شاد حالا تبدیل به هودی و شلوار لش مشکی شده بود. باید اعتراف کنم اولش نشناختم. نشناختم دختری که روی مبل نشسته بود و سرش پایین بود. دختری که با دیدن من حتی یک قدم برای خوش آمد گویی نیومد و سمت حیاط راه افتاد. اما مگه میشد اون چشم‌هارو فراموش کرد؟ وقتی به حیاط رفت و بغل حوض نشست بهش خیره شدم.. با صدای مامانم که مدام صدام میزد از فکر دراومدم.. _رامین... پسرم فهمیدی چی گفتم؟؟ با اینکه هیچی نفهميده بودم اما الکی سری تکون دادم و رو به خاله پرسیدم +خاله درس و دانشگاهِ ساحل چیشد ؟ حس کردم خستست گفتم از شما بپرسم. یادمه طراحی میخوند. درسته؟ _آره عزیزم . اما ادامه نداد. از دانشگاه انصراف داد. تعجب کردم‌. امکان نداشت. ساحل برای طراحی میمرد. عاشق طراحی بود. +چراااااا؟؟؟؟ اون که تا جایی که یادمه طراحی دوست داشت... _آره خب. ماهم تعجب کردیم از تصمیمی که گرفت ولی خب اون تصمیش رو گرفته بود. من و پدرش هم مانع نشدیم. عجیب بود برام. اما دیگه نمیتونستم بیشتر از این سوال بپرسم. بهانه ای نداشتم. به بهانه ی اینکه باد به سر و صورتم بخوره وارد حیاط شدم و سمت حوض رفتم. حیاط کوچیک بود. ساحل متوجه من شد . گفتم +سلام. جوابی نداد. سرش پایین بود. اینکه بهم اهمیت نمیداد اعصابم رو خورد کرده بود اما ، ریلکس گفتم +جوابِ سلام واجبه،جواب نمیدی؟ بازم سکوت . منتظر بودم تا لب باز کنه. نیشخندی به لب هاش اومد و گفت _جوابِ ابلهان خاموشی ست. جا خوردم. نه از حرفی که زد بلکه از لحنی که داشت. این صدا ،صدای اون دختری نبود که من می‌شناختم. طعنه زدن و پریدن بهم دیگه کارِ همیشگی ما بود. پس گفتم +خیلی وقته ندیدمت ، انگار بزرگ شدی.. با همون لحن گفت _خوشحالم.. خیلی حالم خوب شد. حس کردم همون دختر جلوم وایساده و ناخودآگاه لبخند روی لبم شکل گرفت و گفتم +از چی؟از دیدنِ دوباره من؟ صدای پوزخندی که زد رو شنیدم گفت _از اینکه ندیدمت... جا خوردم. بدجور ضایع شدم. نه. این دختر مگه همون ساحل نبود؟ پس چرا انقدر سرد رفتار میکرد؟ خواستم جوابشو بدم اما از شوک حرفش دهنم بدون حرف باز و بسته میشد.. بالاخره گفتم +احترام گذاشتن کارِ خوبیه که به تو یاد ندادن.. با یکم مکث با همون لحن که بهش عادت کردم گفت _به تو هم یاد ندادن.. حالم بد شد. خوب میدونست نقطه ضعف من چیه و دست روی همون میذاشت. با خشم‌گفتم +نفهمیدم ... چی گفتی...؟ میدونستم تکرار نمیکنه _نفهمی دیگه... اینبار دیگه اعصابم خورد شد. از کوره در رفتم و شالش رو توی مشتم گرفتم‌.. +ها؟؟؟؟ یهو سرش رو آورد بالا و جوری سرد به چشمام زل زد که سرمای شدیدی کل تنم رو فرا گرفت و جدی و بی حس گفت _ببین خوشگل پسر ، پا رو دم من نمیزاری،دم پرِ منم نمی پلکی ، اگه یه بار دیگه به من توهین کنی دودمانتو به باد میدم!!!!!!!!! شالشو از دستم کشید اما من هیچ عکس العملی نداشتم. ترسیدم. از سردی چشاش. این چشمای اون دختر با احساس نبود. _چیشد جناب؟خشکت زده؟نکنه مردی و از دستت راحت شدیم؟ حرفاش برام گرون تموم میشد، اما نه اندازه تفاوت چشماش در طول این ۶ سال.. هنوز مغزم نتونسته بود حرف هاش رو بفهمه. هنوز گیجِ چشماش بودم... گفتم +چشمات....فرق کرده..چرا.. چرا... اینجوری شده؟ ؟؟ با لحن مسخره گفت _چجوری خوشگل پسر؟؟؟ اصلا تو بگو چجوری دوست داری همونجوری درستشون کنم.... نظرت چیه؟ یهو وحشیانه جلو اومد و یقه پیرهن منو توی مشتم گرفت و سرمو خم کرد چون قدش ۲۰ سانت از من کوتاه تر بود میخواست هم اندازه اش بشم. همونطور خیره به چشمام ادامه داد _چشمای من به تو چه ربطی داره که دربارش نظر بدی؟ تو رو سَنَنَه*پسرخاله؟ کپ کرده بودم. یقه ام رو ول کرد و سمت خونه بدون توجه به منی که مات بودم حرکت کرد و وارد خونه شد. من از تعجب زیاد و ترس از سردی چشماش و حرفهایی که با وقاحت بهم زد از خونه بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم. ______________ (*تو رو سَنَنَه به ترکی : به تو چه؟*) https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت دوم ] دیدمش بعد از ۶ سال بالاخره دیدمش. بزرگتر شده بود و خانوم تر!
چشم ها دریچه روح انسان اند و اولین چیزی که وقتی روح ما غمگین میشه تغییر میکنه چشم هامون هستن .. https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت دوم ] دیدمش بعد از ۶ سال بالاخره دیدمش. بزرگتر شده بود و خانوم تر!
این همون داستانه . همون زمانه . فقط از زبان<< رامین >>شخصیت دوم داستان .. [کاملا تخیلی است و شخصیت های آن واقعی نیستند.]
گند زدی به هر تصوری که ازت داشتم. تو توی این کار استاد بودی https://eitaa.com/atefehdard