eitaa logo
< ماه سرخ >
131 دنبال‌کننده
66 عکس
16 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستی باید بی منت باشه وگرنه که دوستی نیست https://eitaa.com/atefehdard
آخرش به این جمله از من میرسی.. [پایان و آغاز زندگی یکیست ] https://eitaa.com/atefehdard
فکر کنم شب پر فعالیت اما بدون پارت در پیش داریم😂
سلام هیچ وقت ازت نمیگذرم تو راحتی زندگی میکنی اما من دارم جون میدم هرشب تا ساعت ۳ بیدارم تو به من قول دادی بمونی اما رفتی من واقعا دوست داشتم واقعا برات میمردم همین الانم میمیرم برات یه سوال اون بهتر از منه? جدی جدی رفتی؟ دیگه ندارمت؟ دلم برات تنگه نامرد لاقل زنگی چیزی دارم جون میدم @unk.......... میشه جوابشو برام بفرستین؟ _ فرستادم براشون . ولی هنوز ندیدن. اسکرین جوابشون رو طبق عادت داخل کانال میذارم
. پارت7 ساحل : وقتی کارم تو شرکت تموم شد مستقیم رفتم خونه و حموم رفتم..واقعا بدنم به دوش آب سرد نیاز داشت. یادمه وقتی اولین بار که خواستم دوش اب سرد بگیرم ۱۹ سالم بود. دقیقا شبی که رامین ایران رو ترک کرد.. بعد از اون شب دیگه برام آب سرد و گرم معنی نداشت. سرمایی احساس نمیکردم و انگار آبی روی آتش فراوان بدنم بود... بعد موهامو خشک‌کردم. موهامو‌ مصری زده بودم با یه کش ساتن بستمش. رفتم سراغ کمد لباس و یه شلوار بگ توسی و یه هودی توسی رنگ پوشیدم . مانتویی روی هودیم انداختم و شالمو سر کردم . با برداشتن کوله ای که قبلا چند تا وسیله توش گذاشته بودم راهی شدم بابا آدرس رو برام فرستاد و منم راهی کرج شدم... ساعت نزدیک به ۴ بود و منم نزدیکای ۶ به ویلا می‌رسیدم . آهنگ ملایمی گذاشتم و تا رسیدن به ویلا به مشغله های زندگیم فکر کردم. وقتی رسیدم اول از همه ماشین خوشگلمو تو حیاط پارک کردم . و وارد ویلا شدم‌. بابا جان و مامان خانوم عمه محبوب و خانواده اش عمه مرضیه و دخترش خاله آیلار و خانواده اش عمو مرتضی و خانواده اش. همگی جمع بودن و من این جمع رو نزدیک ۵ سال بود که کامل و دورهم ندیده بودم. محمد تا منو دید سلامِ بلندی کرد و سمتم گام برداشت _به به سلام دختر دایی. خوش اومدی به جمع ما' دلم‌میخواست همین الان گلوشو فشار بدم و خفش کنم. دختر دایی و مرض. همه کم‌کم از شوک در اومدن و شروع به احوال پرسی و سوالای عجیب و غریب کردن.. منم فقط جوابای سربالا و کوتاه میدادم... موقع شام که شد تازه رامین رو دیدم. نگو زحمت کبابای امشب با رامین بوده. خدا رحم کنه که مسموم نشیم.. مانتوم رو درآوردم و کنار کوله ام گذاشتم. شالمو مرتب کردم و سر سفره نشستم خدایی کبابِ خوشمزه ای بود هر چقدر میخوردی سیر نمیشدی.! شام رو که خوردیم محمد همونجوری بلند رو به من‌گفت _ساحل یه لحظه میای حیاط ، کارت دارم. همه به من خیره شدن و محمد هم رفت تو حیاط نمیدونم آخه من به این بشر چی بگم؟ صداتو نمیتونی کنترل کنی؟ نمیتونی آروم صحبت کنی؟؟ مامانم بهم خیره بود که شونه هامو به نشانه ی ( نمیدونم ) بالا انداختم و منم رفتم‌تو حیاط.. پشتش وایسادم و یدونه پس گردنی بهش زدم +آخه پسره ی الاغِ شیرین زبون میمردی آروم تر زر بزنی؟؟؟ صدای آخش بالا رفت و گفت _آخ ! شما اطلاع ندارید ضربه به پشت گردن میتونه باعث قطع نخاع بشه؟؟؟ گفتم +عه! پس چرا قطع نخاع نمیشی؟؟نکنه باید محکم تر بزنم؟ دستمو بالا بردم تا دوباره بهش پس گردنی بزنم که گفت _نه بابا غلط کردم بیجا کردم +دیگه نکن. حالا کارتو بگو که واقعا حال و حوصله شیرین زبونی ندارم.. _من میدونم تو برای چی یهویی عوض شدی! این چی میگفت؟ گفتم +اینهمه راه نیومدم تا چرت و پرت بهم ببافی. اگه کاری باهام نداری و منو الکی کشوندی تا اینجا ، کاری برات درست کنم تا ۱۰ روز توش گیر کنی... _نه یه کاری باهات دارم.. +چیکار؟ _تو شرکتی که توش کار میکنی برام کار پیدا کن.. +اونوقت آقای فوق لیسانس تجربی به شرکت طراحی مدرن چیکار داره؟؟ _دوست دارم خب... +ببین من مثل مامانت میمونم. دروغ هارو از راست تشخیص میدم . پس منو نپیچون. و اینکه من مگه خرم که خر فرضم کردی؟؟ _بابا من تو رو خر فرض نکردم. فقط نگران دختر داییم هستم.. نمیدونم چرا این چند روز همه نگران من شده بودن. اون ۶ سالی که داشتم از درد میمردم کجا بودن؟این آدما دقیقا همونایی بودن که توی این ۶ سال جواب سلام منم نمیدادن،حالا چطور براشون مهم شدم؟؟ اون موقع که تو کوچه های خلوت تهران با ترس و وحشت قدم‌میزدم و جونی نداشتم این ها کجا بودن؟ چرا اون موقع ادعای دختر دایی و دختر خاله نداشتن؟ گفتم +ببین‌پسر جون. من اینهمه وقت خودم بودم و خودم. حالا هم دل نگرانی و ترحم شمارو لازم ندارم. اگه .... تاکید میگم، اگه یک بار دیگه .. انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم . +سمت من و کارم بیای و بگی نگرانی من میدونم و تو... اونموقع اون روی ساحل رو میبینی پس به نفعته که سر به سر من‌ نزاری! بعدم جلوی چشمای مات شدش وارد خونه شدم و با برداشتن کوله و مانتوم سمت ماشینم راه افتادم بابام پشت سرم‌گفت _کجا .. کجا این وقت؟؟ +میرم خونه کار دارم. _ساحل شبه جاده خطرناکه عمرا بزارم بری.. رامین با چشمای به خون نشسته ظاهر شد و رو به بابام گفت _منم باهاش میرم .یه کارِ فوری برام پیش اومده وسایلش خونه ی شماست . انگار نه انگار، گفتم +لازم نکرده خودم میرم اما کی میشنید؟آخرشم رامین سوار ماشین شد و من سمت شاگرد نشستم... نه اون سر صحبت رو باز می‌کرد نه من دوست داشتم باهاش حرف بزنم‌. اما با وجود چشمای قرمز و چهره ی عصبانیش میدونستم به زودی قراره جنگی برپا بشه. جنگی که من برای امشب طاقتش رو نداشتم همونجوری که داشتم به چیزای مختلف فکر میکردم ، توی ماشین چشمام سنگین شد و خوابم برد... https://eitaa.com/atefehdard
چشماتو که روم میبندی انگاری که ماه تو شبام نیست انقدر که تو دلم خونه به خدا تو رگام نیست. به توعی ای که خوب میدونی همه جونه منی این خواهش آخرمه کاشکی نری! اینا میخوان از چشمام تورو بندازنت نمیدونن چشمامی نمیدونن تو باشی ،نباشی بازم توی دلم باهامی _تیکه آهنگ
من از همه فامیل از همه بیزارم. بک گراند گوشیم فقط عکستو میذارم. من همه افکارام بعد تو بیکارن هنوزم تورو میخوام.من بهت امیدوارم.. _تتلو
عوض شدم دیگه میترسم از خودم بغل گوشم نخند بلند دیگه همه میتونن سگم کنن _شایع
هِی با تو ام آدم‌تو آینه ! حواست هست شبا داری چیکارا میکنی؟ _مهیار
بغلم کن بغل کن روحمو که خستست بغلم کن همین الان شاید فردا برم از دست... _مهیار