eitaa logo
< ماه سرخ >
128 دنبال‌کننده
67 عکس
13 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
. [ پارت هشتم ] ساحل: با ترمز بدی که رامین گرفت به سمت داشبورد ماشین پرت شدم و از خواب پریدم، که صدای داد رامین توجهم رو جلب کرد _هوووی .. کوری مرتیکه؟؟؟ من به جای مردی که تو ماشین جلوییمون بود از دادِش ترسیدم و وقتی به خودم اومدم و شرایطو درک کردم رو به رامین گفتم +برو بچیچ جلوش! _چی میگی؟سرت چیزیش نشد؟ +خوبم. برو بپیچ جلوش ، مرتیکه بیشعور نمیدونه نباید اینجوری سبقت بگیره!!! _بشین سرِ جات +آقا اگه میترسی تو بچیچ جلوش من پیاده میشم _من میترسم؟؟ تو نبودی که دهن یارو رو سرویس کرده بودم! +من؟ خوب چرا من نبودم؟؟ بریم باهم سرویسش کنیم. _بشین بابا! مالِ من فازِ لاتارو برندار! حرصم گرفت اما بیخیال شدم. از طرفی سرم که خورده بود به داشبورد درد میکرد و حالِ جر و بحث نداشتم. ضبط رو روشن کردم و یه آهنگ رندوم پِلی کردم : [ میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست داغ هیچکی مثل اونکه پس میزنتت نیست چقدره تنها شی وقتی هیچکسی هم قدمت نیست و..... [ سرمو به شیشه تکیه دادم و اجازه دادم توی خاطراتم غرق بشم. با خواننده میخوندم و زمزمه میکردم. اما گریه.. نه! گریه نمیکردم! فقط با غم و حسرت به آهنگ‌گوش میدادم و میخوندم.. رامین هرزگاهی بهم نگاه می‌کرد جوری که انگار دیوونه دیده باشه! البته این فقط نظر رامین نیست،همه منو دیوونه میدیدن!! منم قبول داشتم. من دیوونه بودم.. اما همین دیوونه خیلی عاقل تر از بقیه رفتار میکرد! https://eitaa.com/atefehdard
حالِ مشاعره ندارم ولی چه کنیم دیگه. یه حرف بگین که باهاش شروع کنیم به مشاعره👇👇
سلول به سلول بدن ، تلاش میکنن که تو توی زندگیت کمبود یا بیماری ای نداشته باشی. نمیری و از بین نری اونوقت تو چطور میگی میخوام بمیرم؟ https://eitaa.com/atefehdard
از احوال خویش چنین به تو گویم که انگار روحی در بدن من نیست و من نیستم... https://eitaa.com/atefehdard
منِ بدون تو ، دیگه من نیستم! https://eitaa.com/atefehdard
ورژن شادی رو از دست دادیم که باید سالها حسرتشو بخوریم.... https://eitaa.com/atefehdard
وقتی به هم سن و سالام نگاه میکنم و میبینم چقدر سرزنده و شادن ، واقعا دلم برای خودم میسوزه.. https://eitaa.com/atefehdard
حق باشه؟‌؟👇👇 https://eitaa.com/shyektaolX
. [ پارت نهم ] دیگه کم‌کم رسیده بودیم که رامین از مسیر خونه منحرف شد و به سمتی نا معلوم ماشین رو هدایت کرد . گفتم +کجا میری ، خونه اونور بود! _میدونم! +پس کجا داری میری ؟ برو خونه رامین.. _یه کاری باهات دارم بعدش میریم خونه +لازم نکرده . الان بریم خونه ،من خستم خواهش میکنم ..... رامیننننن ! _درد و رامین! انقدر حرف نزن بدونم دارم چیکار میکنم .. حرفش قلبم رو فشرد و مُهری شد روی لبام ‌، تا دیگه چیزی نگم. دلخور بودم ازش. شاید من واقعا الکی الکی دارم وقتمو تلف میکنم . نه؟؟ بغل پارک نگه داشت و ماشینو پارک کرد و رو به من گفت _پیاده شو! نایی برای جر و بحث نداشتم. قرص های خواب آوری که میخوردم الان اثر کرده بود.. و واقعا خوابم میومد. پس راهی نداشتم.. پیاده شدم و بهش گفتم +برو از اون دکه یدونه بطری آب بگیر دارم میمیرم .. _تو بشین اونجا الان میام! نشستم وبعد از چند دقیقه رامین با بطری اب معدنی کنارم روی نیمکت پارک نشست و بطری رو داد دستم قرصِ مدافینیل* رو از کیفم در آوردم و با آب خوردم. رامین ورقه ی قرص رو از دستم کشید و گفت _برای چی قرص میخوری؟ +فعلا برای بیدار موندن‌! کارِ مثلا واجبت چی بود؟ _چرا با من اینجوری میکنی؟؟؟ این جمله برام خیلی آشنا بود. این جمله منو به ۶ ساله پیش برگردوند. سوالی که خودم ازش پرسیدم رو داره بعد از ۶ سال تمام‌ ،از من میپرسه! _با توام ساحل!! +چجوری میکنم؟ _از وقتی برگشتم اصلا منو ندیدی!انگار نه انگار که رامین برگشته، تو چرا اینجوری شدی؟؟ بازم همون سوالِ ۶ سالِ پیش که من ازش پرسیدم. چه عجیب بود حالش. دقیقا شبیه اون روزِ من ، سردرگم بود. اما سردرگمی من از جنس عشق بود و رامین بویی از عشق نبرده بود. اگر هم الان سردرگمه فقط بخاطر اینه که انتظار داشته بازم برام با اهمیت باشه... _دلیل سکوتت چیه؟ چرا منو زجر میدی دختر؟ تو مگه منو مثل داداشت نمیدی؟ کو اون خواهرِ ۶سال پیشِ من؟. از اینکه فکر میکرد مثل برادرمه و منو خواهرش میدید عصبانی شدم و گفتم +خاکش کردم. اون دختر مرده! منم زجری بهت ندادم،ازم دور باش تا اذیت نشی. و یه چیزِ دیگه.. تو هیچوقت برای من برادر نبودی و نیستی و نخواهی بود! منم خواهر کسی نیستم! _حداقل دلیل بد رفتاری هات رو بهم بگو. تو که حرفاتو زدی. اینم بگو خواستم بگم دلیلش خودتی!خودِ سنگدلت که تازه الان یادت افتاده ساحلی وجود داشته که مراقبت بوده !. +روزِ اول گفتم به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش. تمام! کلافه و غمگین چشماشو روهم گذاشت و گفت . _حداقل بگو اون پسر عمت چی بهت گفت که بهم ریختی! +دوباره باید بهت یادآوری کنم که (به پر و پای من نپیچ ، دورم نباش. )؟؟؟بهت مربوطه؟؟ عصبانی بود. جوابِ هیچکدوم از سوالاش رو نگرفته بود بلند شد و دستی به موها و گردنش کشید و بعد از دو دقیقه سکوت و تأمل گفت _باشه هر جور تو بخوای. من میرم و دورت نمی پلکم! اما یادت باشه کی این دوری رو خواست! جوری حرف میزد که انگار عاشق و معشوقیم و قراره همو ترک کنیم ..انگار نه انگار قاتل و مقتولیم! _اما.... این فقط یه زمانِ کوتاه مدته! بهت فرصت میدم رفتارتو نسبت به من درست کنی و توی این زمان سعی میکنم کاری به کارت نداشته باشم.. خوب فکراتو بکن! بعدم سوئیچ ماشینو گذاشت کنارم و رفت‌. نفهمیدم کجا رفت و چجوری رفت..یا اصلا کجا میخواد بره و چه اتفاقی میوفته. اما برام خنده دار بود‌ چجوری با خودش فکر کرده که رفتارم با دوری ازش بهتر میشه؟ چقدر این پسر مغرور و خودخواه بود! سوئیچ برداشتم و رفتم خونه. وقتی رسیدم مستقیم سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم. اما با مدافینیل واقعا خوابم پریده بود. پس کمر به قتل خودم بستم و شروع کردم به مرور کردنِ خاطرات ۶ سال پیش! شبی که به امشب خیلی شباهت داشت.. همون حرف ها ، همون آدم ها ، فقط با جایگاه متفاوت! ___________ مدافینیل : یک داروی محرک است برای افزایش هوشیاری ، کاهش خواب آلودگی و افزایش تمرکز! https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت دهم ] فِلَشِ بَگ بِه ۶ سالِ پیش: ساحل: در خونه رو باز کلید باز کردم و با سرعت تمام‌ توی خونه رو نگاه کردم. همه جا تاریک بود . برقارو روشن کردم و رامین رو نشسته و با دستی خونی دیدم. جیغ زدم و سمتش رفتم +وای رامینننن دستتووو چیکار کردی؟؟ رامین داره خون میاد. بلند شو بریم بیمارستان.. رامیننننن _بسه!!!!!!!! هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت ، رامین اینجوری بامن حرف نزده بود! تعجب کردم‌ و ترسیدم. +آخه ..داره... خون .. میاد! _بزار بیاد. دوست دارم خون بیاد و بلافاصله مشتش رو دوباره به آینه ی شکسته ی روی دیوار زد. جیغ زدم +رامیننن نه تورو خدا. این چه کاریه میکنی... چی شده؟ _هیچی. فقط از اینجا برو . همین الان. من به تو و جیغات نیاز ندارم صدای خورد شدنِ غرورم رو شنیدم ولی گفتم +رامین .. چی شده...؟ چرا با من اینجوری میکنی؟؟ چرا جوری رفتار میکنی که انگار آشغالم!! _بسته ساحل بسته خستم کردی با این چرندیاتت! چرندیات بود؟ نه اینا حرف دلم بود. اما اون چه بی رحم میگفت که حرفِ دلم چرندیاته! +تو چرا اینجوری شدی رامین .. دیگه نمیشناسمت.. با این حرفات من دیگه نمیتونم کنارت باشم.. _همون بهتر .. نون خور کمتر باشه بهتره با هر کلمه‌،هر حرف و هر جمله قلب من بیشتر و بیشتر فشرده میشد. من نون خور بودم؟من؟؟ +معلوم هست چی میگی رامین؟؟ _خوب میدونم چی دارم میگم. حالا هم که اعصابمو خراب کردی بهتره از اینجا بری!. راستی کلیدارو هم بزار رو اپن! این یعنی مُهر مرگ من! جدایی از رامین‌ یعنی مرگِ ساحل..... اما دیگه خیلی غرورم شکسته شده بود. حرفی نداشتم که بزنم. اصلا چی میگفتم وقتی اون منو نون خور و اضافی میدید؟ کلیدارو گذاشتم رو اپن. خبلی سنگین شده بودم . شاید از درد و غم بود که نمیتونستم صاف و تند راه برم. گفت _وایسا دلم برای یه لحظه شاد شد،نکنه شوخی می‌کرده. آخ من قربونش برم با این شوخی هاش.... یه لحظه از شادیم نگذشته بود که با بی رحمی تمام‌ گفت _من فردا از ایران میرم ! انگار کوهی از غم رو سرم سرازیر شد... نه‌ ..‌ رامینِ من داشت میرفت؟ بدونِ من؟؟ برای همیشه؟؟؟ مگه من میتونم بدون اون زنده بمونم؟؟ _و دوست ندارم کسی توی آلمان مزاحمم بشه حالا به هر دلیلی!!. دقیقا داشت میگفت که نباید بهش زنگ بزنم و من براش یه مزاحمم! دیگه قلبم طاقت نیاورد و دویدم و از اون خونه ی نحس خارج شدم اشکام مثل ابر بهار سرازیر بود... حرفهایی که زد قلبمو از هم متلاشی کرد و مُهر زد روی برگه ی مرگ من!!! آخ دختر . ساحل بدبخت! تو دیگه هیچکسو نداری!!! حتی خودت! https://eitaa.com/atefehdard