eitaa logo
< ماه سرخ >
123 دنبال‌کننده
73 عکس
14 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
. [ پارت یازدهم ] ساحل: چند روز از اون شب می‌گذشت. رامین رو ندیده بودم. از مامان بابام شنیدم که خونه گرفته و تقریبا دور از خونه ی ما به زندگیش ادامه میده خاله آیلار و شوهرش هم دقیقا واحدِ بغل مارو اجاره کرده بودن . امروز آقای رحمتی به خاطر موضوع مهم تجاری به قشم رفته بودن و نیاز به وجود من داخل شرکت نبود.. پس امروز و فردا شرکت نمی‌رفتم. به توصیه ی مامانم قرار بود امروز به کلاسِ نینجوتسو*ی دختر همسایمون برم تا یه چیزایی یاد بگیرم. قرص دیازپام*رو با بطری آب سر کشیدم و با برداشتنِ کوله راهی باشگاه شدم... ساعت نزدیک ۱۰ بود که رسیدم به محل مورد نظر.. بالای در روی تابلو نوشته بود <باشگاه رزمی حسین فهمیده> وارد شدم و یه راست توی رختکن لباسِ سرتاسر سیاهم رو پوشیدم. دخترِ ریزی که معلوم‌ بود مربی باشگاهه به همه با تکبر سلام بلندی کرد و رو به من گفت _به به . انگار شاگرد جدید داریم بیا جلو ببینم چی بلدی... میخواست منو جلوی همه ضایع کنه، اما منو؟ نمیدونست من فقط ضایع میکنم؟؟ وسط زمین رفتم . گارد گرفت و گفت _هر جور بلدی با من مبارزه کن تازه وارد! من تازه وارد بودم؟ آره شاید توی این باشگاه تازه وارد به حساب میومدم اما توی مهارت های رزمی من تازه وارد نبودم! اون تازه وارد بود. نیشخندی زدم که گفت _حمله کن با سادگی و تقریبا با کمی دلهره ی ساختگی گفتم +شما اول حمله کن..آخه میدونی... بلد نیستم _باشه ولی من مراعاتِ کسی رو نمیکنم.حواست باشه! بازم نیشخندی زدم تایم بازی ۱۰ دقیقه بود. حمله هاش رو با دفاع جواب میدادم و اصلا ذره ای حمله به کار نمی بردم. کلافه و سردرگم از دفع کردنِ حمله های ماهرانش دوباره به حمله ادامه می‌داد. دقیقه نهمِ بازی ، یک دقیقه به تموم شدنِ بازی بدون بدست آوردن هیچ امتیازی از جانب طرفین بود‌. شروع کردم به حمله.جوری میزدم که فرصت دفع کردن نداشت . در ثانیه های آخر خاکش کردم* و به زمین زدمش. بچه های باشگاه از تعجب و شگفتی به وجد اومده بودن و نگاه هاشون روی من و مربی خودشون که اسمش نگار بود متوقف شده بود. شگرد من این بود.. من وقت و تمام توانِ طرف مقابل رو توی ۹ دقیقه تلف میکردم و در دقیقه آخر جوری حریف رو با بیشترین امتیاز شکست میدادم که خودش هم میموند. حالا این من بودم که مراعاتشو کردم.. فقط حمله هایی برای ترس بود‌. من اگه میخواستم باهاش مبارزه کنم الان زنده نبود! دفاع ، دفاع ، دفاع ، حمله ی آگاهانه و برد! شگرد من این بود ، شگردِ سرخ ! ____________ نینجوتسو: ورزش رزمی دیازپام : داروی خواب آور خاکش کردم : اصلاح،به زمین زدن https://eitaa.com/atefehdard
@unk.... جواب نداده به این پیام بده ایدی دومشه ____ شما همون کسی هستین که دفعه ی قبل شرکت کردین؟
@tj_m سلام خوبی ؟ خواستم بهت بگو دوست دارم میدونم بدونم عاشق شدی شما؟ _ میفرستم براشون
< ماه سرخ >
نظرتون؟؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر
خیلی هم کارت خوب نیست ___ هر کسی یه نظر داره و منم به نظرتون احترام میذارم. نهایت سعیمو میکنم تا خوب باشه . ( اصلا هم نفهمیدم کی هستی! )
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت یازدهم ] ساحل: چند روز از اون شب می‌گذشت. رامین رو ندیده بودم. از
. [ پارت دوازدهم ] ساحل : بعد از شکست بسیار ساده ی نگار با یکم تمرین سانس تموم شد و من از باشگاه زدم بیرون و سمت خونه راه افتادم. مامانم خونه بود و این عجیب بود‌ جدیدا همیشه ساعت ۱۲ برای نمازِ جماعت با خاله آیلار میرفتن مسجد،اما الان اینجا بود. سلام کوتاهی کردم و وارد اتاقم شدم خواستم برم حموم که درِ اتاقم به صدا دراومد گفتم +بله مامان _عزیزم میتونم باهات حرف بزنم؟ +بله حتما اومد داخل اتاق. وقتی اینجوری باهام رفتار میکرد معلوم بود اتفاق مهمی افتاده. _خسته نباشی +قربونت _چیزای خوبی یاد گرفتی؟ تو دلم خندیدم،من که یاد نگرفتم ولی فکر کنم نگار یاد گرفته باشه +آره خوب بود _میخواستم یه چیزی بگم ... دو دل بودم اما الان باید بگم. +بگو راحت باش چشمامو ریز کردم و به دقت به دهان مامانم خیره شدم _امشب قراره برات خاستگار بیاد مغزم هنگید. انتظار هر خبری رو داشتم جز این +من مگه نگفتم خاستگار راه ندید..؟؟؟ _گفتی ولی هم‌من و هم بابات نتونستیم چیزی به طرف بگیم‌ . بد میشد برامون +حالا اون طرفی که انقد برای آبروی شما مهمه کدوم نادونیه؟ _محمد پسر عمه محبوبت! باورم نشد . درست شنیدم؟محمد؟خاستگاری من؟ امکان نداره +مامان تو که جوابِ منو میدونی چرا اومدی ؟ _میدونم جوابت چیه.فقط آبرومندانه رفتار کن و جوابتو با احترام بیان کن این یعنی من مایه ی آبرو ریزی بودم؟ مامانم خواست سمت در بره و خارج بشه که با صدای آرومی اما تند گفتم +من مایه ی آبرو ریزی ام‌؟ مامانم که تازه معنی کلامش رو درک کرده بود تند برگشت و گفت _منظورم این نبود ساحل. به خدا قسم به جونِ احمدم ... من فقط گفتم مراعاتِ فامیلو بکن +باشه مامان. تو راست میگی اگرم نگفته باشی میدونم تو دلت اینو میگی. واقعا من مایه ی آبرو ریزی هستم.‌! _نه ساحل اینجوری نیست کوله ام رو برداشتم و از در بدون توجه به صداهای مادرم گذشتم و از خونه بیرون زدم سوار تاکسی شدم. بعد از ده دقیقه رسیدم به ساختمان بزرگ و بلند که چند منطقه بالاتر از خونه ی خودمون بود. با آسانسور بالا رفتم و با کلید در رو باز کردم اینجا خونه ی مجردی من بود. همدمِ شبایی که از درد و غم جیغ و فریاد میزدم البته کسی از وجودش خبر نداشت و نباید می‌داشت! لباسامو درآوردم گوشیمو برداشتم. شماره ی هیما رو گرفتم و گذاشتم رو بلندگو _بله؟ +میخوام درباره ی روابط قبل و بعد از ورود به ایرانِ محمدِ یوسفی فرزندِ میرزا، تحقیق کنی،تا دو ساعت دیگه لازم دارم! _ آماده میکنم گوشی رو قطع کردم. این موضوع برام عجیب بود ،من و محمد رابطه ی پسر عمه و دختر داییِ خوبی هم نداشتیم،چه برسه به عشق و عاشقی! یه کاسه ای زیرِ نیم کاسه بود.. سرمو گذاشتم و با ذهنی شدیدا مشغول خوابیدم...... https://eitaa.com/atefehdard
ای دلِ تنهای من ، تنها بمانی بهتر است در هوای عاشقی رسوا بمانی بهتر است
تا کِی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
هر که عیب دگران پیشِ تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیشِ دگران خواهد برد
نامم زِ کارخانه ی عشاق محو باد گر جز محبت تو بود شغل دیگرم