< ماه سرخ >
نظرتون؟؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر
خیلی هم کارت خوب نیست
___
هر کسی یه نظر داره و منم به نظرتون احترام میذارم.
نهایت سعیمو میکنم تا خوب باشه .
( اصلا هم نفهمیدم کی هستی! )
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت یازدهم ] ساحل: چند روز از اون شب میگذشت. رامین رو ندیده بودم. از
این کلمه ی [ سرخ ] یادتون باشه
زیاد قراره ازش استفاده بشه.
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت یازدهم ] ساحل: چند روز از اون شب میگذشت. رامین رو ندیده بودم. از
#الماس_سیاه. [ پارت دوازدهم ]
ساحل :
بعد از شکست بسیار ساده ی نگار با یکم تمرین سانس تموم شد و من از باشگاه زدم بیرون و سمت خونه راه افتادم.
مامانم خونه بود و این عجیب بود
جدیدا همیشه ساعت ۱۲ برای نمازِ جماعت با خاله آیلار میرفتن مسجد،اما الان اینجا بود.
سلام کوتاهی کردم و وارد اتاقم شدم
خواستم برم حموم که درِ اتاقم به صدا دراومد
گفتم
+بله مامان
_عزیزم میتونم باهات حرف بزنم؟
+بله حتما
اومد داخل اتاق. وقتی اینجوری باهام رفتار میکرد معلوم بود اتفاق مهمی افتاده.
_خسته نباشی
+قربونت
_چیزای خوبی یاد گرفتی؟
تو دلم خندیدم،من که یاد نگرفتم ولی فکر کنم نگار یاد گرفته باشه
+آره خوب بود
_میخواستم یه چیزی بگم ... دو دل بودم اما الان باید بگم.
+بگو راحت باش
چشمامو ریز کردم و به دقت به دهان مامانم خیره شدم
_امشب قراره برات خاستگار بیاد
مغزم هنگید. انتظار هر خبری رو داشتم جز این
+من مگه نگفتم خاستگار راه ندید..؟؟؟
_گفتی ولی هممن و هم بابات نتونستیم چیزی به طرف بگیم . بد میشد برامون
+حالا اون طرفی که انقد برای آبروی شما مهمه کدوم نادونیه؟
_محمد پسر عمه محبوبت!
باورم نشد . درست شنیدم؟محمد؟خاستگاری من؟
امکان نداره
+مامان تو که جوابِ منو میدونی چرا اومدی ؟
_میدونم جوابت چیه.فقط آبرومندانه رفتار کن و جوابتو با احترام بیان کن
این یعنی من مایه ی آبرو ریزی بودم؟
مامانم خواست سمت در بره و خارج بشه که با صدای آرومی اما تند گفتم
+من مایه ی آبرو ریزی ام؟
مامانم که تازه معنی کلامش رو درک کرده بود تند برگشت و گفت
_منظورم این نبود ساحل. به خدا قسم به جونِ احمدم ... من فقط گفتم مراعاتِ فامیلو بکن
+باشه مامان. تو راست میگی
اگرم نگفته باشی میدونم تو دلت اینو میگی. واقعا من مایه ی آبرو ریزی هستم.!
_نه ساحل اینجوری نیست
کوله ام رو برداشتم و از در بدون توجه به صداهای مادرم گذشتم و از خونه بیرون زدم
سوار تاکسی شدم.
بعد از ده دقیقه رسیدم به ساختمان بزرگ و بلند که چند منطقه بالاتر از خونه ی خودمون بود. با آسانسور بالا رفتم و با کلید در رو باز کردم
اینجا خونه ی مجردی من بود. همدمِ شبایی که از درد و غم جیغ و فریاد میزدم
البته کسی از وجودش خبر نداشت و نباید میداشت!
لباسامو درآوردم
گوشیمو برداشتم. شماره ی هیما رو گرفتم و گذاشتم رو بلندگو
_بله؟
+میخوام درباره ی روابط قبل و بعد از ورود به ایرانِ محمدِ یوسفی فرزندِ میرزا، تحقیق کنی،تا دو ساعت دیگه لازم دارم!
_ آماده میکنم
گوشی رو قطع کردم.
این موضوع برام عجیب بود ،من و محمد رابطه ی پسر عمه و دختر داییِ خوبی هم نداشتیم،چه برسه به عشق و عاشقی!
یه کاسه ای زیرِ نیم کاسه بود..
سرمو گذاشتم و با ذهنی شدیدا مشغول خوابیدم......
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت دوازدهم ] ساحل : بعد از شکست بسیار ساده ی نگار با یکم تمرین سانس تم
خب
داستان کم کم داره جالب میشه
نظر و سوالی داشتید در خدمتم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
روزگاریست در این کوچه گرفتارِ توام
با خبر باش که در حسرت دیدارِ تو ام
گفته بودی که طبیبِ دلِ بیمارِ منی
پس طبیب دلِ من باش که بیمار تو ام