ما که می خواستیم بمیریم.
خدا نخواست.
پس حتما دلیل و حکمتی داره..
https://eitaa.com/atefehdard
بین ۸ میلیارد آدم جهان.
تو تنها کسی بودی که دلمو بردی و تنها کسی بودی که منو نخواستی!
https://eitaa.com/atefehdard
روحیه و نشاط و روان و سلامتی
تنها چیز هایی هستند که برای زندگی واحب یا حتی الزامی اند!.
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت بیستم ]
ساحل :
یک هفته از اون روز میگذشت.
از پله ها پایین میرم تا صبحونه بخورم.
مامان درگیرِ کارای آشپزخونه است
روی صندلی نشستم و آروم آروم صبحونه م رو خوردم.
_ساحل .. فردا باید بریم کرج.
در حال خوردن لقمه گفتم
+چرا؟
_هِی میگم با دهن پر حرف نزن. انگار نه انگار.
عمت دعوت کرده. قراره نامزدی تو و محمد رو اعلام کنن.
اخمی بین ابروهام نشست.
+من که هنوز نگفتم جوابم مثبته یا منفی!
همین ۷ شب پیش،عمه اینا برای خاستگاری اومدن.زوده.
_یعنی چی؟
+یعنی هنوز جوابی ندارم!
_مگه میشه؟ساحل!
+بلهههههه!
_والا با اون احترامی که تو گذاشتی و صمیمی برخورد کردی باهاشون فکر کردم جوابت مثبته! حالا فکر کن اونا چی فکر کردن
+به من چه که اونا چی فکر کردن .
مثبت نیست" باید فکر کنم.
_باشه فردا نامزدی رو اعلام میکنن.
هر وقت جوابت منفی بود نامزدیو بهم بزن!.
+یعنی چی مامان!!!!.
_یعنی همین!
+چرا با من لج کردین؟من کاریتون کردم؟
اگه ناراحتین چرا از شرم خلاص نمیشین، بگین!
مامانم برگشت و با چشمهای قرمز گفت
_کی گفته ناراحتیم از بودنِ تو!؟؟؟؟؟؟
تعجب کردم. چشماش قرمز و اشکی بود. خیلی کم پیدا میشد مامان گریه کنه.
+گریه کردی مامان؟؟؟
_ساحل،من فقط نمیخوام خانوادمون مسخره ی .......
+غلط کرده هر کسی که این چرندیاتو بهت گفته!
_ساحل!!
از آشپزخونه بیرون رفتم و در حالی که بند کفشام می بستم گفتم
+من فردا نمیام. به صورت واضح گفتم بهشون ، که باید فکر کنم. نامزد دیگه چیه!
شما خواستین برین !
ولی نبینم به خاطر حرفای اون پیرزن و پیرمرد چشات اشکی شده!
از در بیرون رفتم.
خانواده ی پدری خوبی نداشتم.
یعنی اصلا خوب نبودن.
قبلا که مامانمو اذیت میکردن چون بابام باید با دختر داییش ازدواج میکرد.
بعدم که من به دنیا اومدم گفتن مادرم دختر زاست!نمیتونه پسر به دنیا بیاره.
الانم میگن دخترت از راه به دره و ولگرد و زبون درازه!
نمیدونم مرض این خانواده چیه!!!!
اصلا به ما چیکار دارین. بزارین زندگی خودمونو بکنیم..
رسیدم شرکت . و مثل همیشه مستقر شدم و کارهامو انجام دادم.
بعدم ساعت ۷ بدون هیچ حرف اضافه ای رفتم خونه.
توی مسیر برگشت فقط به یه چیزی فکر میکردم.
هیما بهم گفته بود ، ستوان رودی مشخصات من رو درآورده و به محمد داده.
البته محمد ازش خواسته.
دانا تر از چیزی بود که فکرشو میکردم
پس مشخصا محمد الان میدونه من چقدر مال و اموال دارم.
محمد از مال و اموالی که هیچکس،حتی پدر و مادرم هم نمیدونستن وجود داره ، باخبر بود.
و این یعنی دلیل خاستگاریش!
میخواد به معنای واقعی کلمه خرم کنه و مال و اموالم از چنگم دربیاره!
اما مگه من میذارم چیزهایی که با زحمت بدست آوردم بیوفته دست یه آدمی مثل اون!
میخوای باهام بازی کنی؟؟
حالا دارم برات محمد خان،میبینیم کی توی این بازی برنده میشه!
وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم تو اتاقم .
دراز کشیدم رو تخت و چشمام روی هم افتاد.
با صدای در و اجازه خواستنِ بابام از چرت کوتاه و سبکم بلند شدم و بابام هم اومد تو اتاق
_بابا جان ببخشید بیدارت کردم
+نه بابا. کار داشتی.؟
_درباره ی فردا.....
پریدم تو حرفش
+بابا راستی. گفتی فردا ، یادم افتاد .من قراره فردا با رفیقام برم شمال!
_شمال؟فردا؟.
+آره. بچه های شرکت هستن.
_باشه ولی ..
+چیه بابا؟؟
_هیجی،هیچی. من برم تو استراحت کن.
+نمیخواستید چیزی بگین؟..
_آاااا .. یادم رفت. بعدا میگم
بعدم از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
لبخندی از این زیرک بودنم به لبم نشست.
خب. حالا وقتش بود.
بتازون تا بتازونم آقا محمد خان"""
چشمم به عکس روی میزِ کنار تختی م افتاد که برای ۷ سال پیش بود.
عکس تولد ۱۸ سالگیم ، که همه بودن و خیلی خوب توش افتاده بودم .
اصلا شبیه به اون زمان نبودم.
حداقل از لحاظ ذهنی و روحی دیگه اون آدم نبودم.
یهو سوالی که رامین ازم پرسیده بود به ذهنم اومد
[ساحل .... تو واقعا کی هستی؟]
چه سوال درستی.
این الان سوال منم هست:
من واقعا کیم؟؟
https://eitaa.com/atefehdard
خدانکنه دختری لج کنه.
اون زمان باید فاتحه ات رو بخونی...
https://eitaa.com/atefehdard
همیشه همه جا اضافی بودیم
اما هیچوقت نداشتیم دیگران کنار ما اضافی باشند .
https://eitaa.com/atefehdard
بدتر از اینکه دوست صمیمی دوست صمیمیت نباشی ، اینه که حتی دوستش هم نباشی
https://eitaa.com/atefehdard