eitaa logo
< ماه سرخ >
179 دنبال‌کننده
295 عکس
285 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
. [ پارت چهل و چهارم ] ساحل: +مامان بابا من رفتم بیرون کار دارم ، خدافظ . اولای صبح بابام اومد خونه و صمیمانه منو به آغوش کشید. دلتنگیش رو درک میکردم چون منم همونقدر دلنتگش بودم. میتونستم پیر شدن رو از خمیدگی و غمِ توی چشماش بخونم. معلوم بود این چند روز هیچ چیزی نخورده. حتی معلوم بود لباسی هم عوض نکرده و دست و رویی نشسته! چقدر پدر من با وفا و نگران بود. و البته مادر خستم! معلوم بود چقدر هر دو نگرانم بودن و توی این مدت سختی کشیدن. قول دادم انتقام پیر شدن و شکسته شدن مامان و بابام توی این چند روز رو از اون آدمای کثیف بگیرم. آدمایی که خانواده و احساس نمیدونن. کاری میکنم درک کنن. درک کنن تموم لحظه های سختِ خانوادمو! مامان و بابا ، اولش وقتی فهمیدن میخوام برم بیرون نگران و اظهار دلتنگی کردن‌، البته که حق داشتن. بالاخره یروز همینجوری رفتم و دیگه برنگشتم. ولی بازم به هر ترفندی شد از خونه بیرون زدم. با کنار زدن این افکار سوار ماشینم شدم و از پارکینگ بیرون زدم. به سمت مقر راه افتادم حالا وقت انتقام بود. حالا وقت بازی کردن بازیکن اصلی زمین فرا رسیده بود. بازی واقعی از حالا شروع می‌شد. و این من بودم که تعیین می‌کرد کی برنده ی بازیه! چون من تاحالا بازنده از زمین بیرون نرفتم. چون من ، منم! من ، ساحل فرهمندم! من ، نوه ی فرهمند خانِ بزرگم! من ، رز سرخم! https://eitaa.com/atefehdard
بچه ها رمان محدوده سنی نداره. مناسب تمامی سنین هست.پس با خیال راحت بخونید
. [ پارت چهل و پنجم ] ساحل: وارد مقر شدم و ماشین رو پارک کردم. از ماشین پیاده و سمت محل استقرار حرکت کردم. پارچه ی مشکی مخصوص رو به صورت نقاب روی دهنم گذاشتم و بستم. اینجا همع نقاب داشتن، ولی نقاب بقیه روی ناحیه کنار چشم بود و فقط نقاب من و اعضای اصلی مقر روی دهان بود. بعد از بستن پارچه روی دهنم از در اصلی وارد شدم. اینجا یه جای ساده نبود. پر از آدمای جور واجور. مرد و زن دختر و پسر ولی همه حرفه ای و رزمی کار. لباس مخصوصی وجود نداشت. فقط نقاب و لباس سرتاسر مشکی! همین! بدن هیچ آرم یا حتی طرحی، فقط مشکی! بعضی در حال تمرین مبارزه ی تن به تن و بعضی درحال صحبت درمورد موضوعات مختلف. اما همه برای من بلند و سر به زیر شدن. این یجور احترام نظامی بود. تمامی افراد حتی کاوه احترام گذاشتن. _سلام خانوم! خوش اومدید! پزش.. دستمو به نشونه ی ساکت شو بالا بردم +حالم خوبه! بریم سراغ کارمون! سردرگمی و گیج بودن رو از چشمای پشت نقاب و حرکات دستش میخوندم معلوم بود میخواد حرفی بزنه ولی دودله. + چیشده دوباره؟ _خانوم راستش.... با لحن قاطع و محکم گفتم +حوصله مقدمه ندارم ، اصل مطلب!!! _نمیشه برید.. متعجب و عصبانی گفتم +اونوقت کی اینو گفته؟! ترسیده از لحن و عصبانیت من یک قدم عقب رفت. _افراد حلقه طیوبو این تصمیم رو گرفتن.... عصبانیتم جریح تر و شدید تر شد. با تندی قدم به سمت جلو برداشتم و وارد سالن مقر شدم کاوه پشت سر من سعی در صحبت و آروم کردن من داشت _خانوم لطفا بیخیال شید دیگه نمیشه کاریش کرد، پروژه کنسل شد. وایسادم. میشه گفت شوکه شدم. +چی؟ اونوقت با اجازه ی کی؟ دوباره حرکت کردم. بیشتر و تند تر راه رفتم. میدونستم کدوم گوری ان.. معلوم بود کجان! _خانو.. +کاوه! زر نمیزنی! گم میشی سرکارت! ما میریم! من اینکارو ردیف میکنم و هیچکس ،تاکید می‌کنم هیچکس نمیتونه جلومو بگیره. از ترس سرشو بالا و پایین کرد. +حالا هم گمشو برو کارای رفتنو اوکی کن که اگه اومدم ببینم اوکی نیست تمومت میکنم! آب دهنشو عمیق و با صدا قورت داد. وحشت توی چشماش دیده می‌شد اما خوب میدونست من اگه بخوام میشه! پس رفت پِی کاری که بهش سپردم به در محل حلقه رسیدم. نفش عمیقی کشیدم و درو با سرعت و خشم باز کردم. اعضا که از دیدن من کپ کرده بودن با تعجب و تقریبا خشم به من زل زده بودن. آخه بدون در زدن نباید کسی وارد می‌شد. البته کسی ، من نبودم. سعی کردم آروم و شمرده حرف بزنم. وسط تموم ۶ اعضا ایستادم. +سلام به اعضای طیوبو.! از دیدن شما در مقر خودم بسیار خوشحالم. می‌شد گفت کمی یا حداقل بند انگشتی خوشحال نبودم. اینکه حلقه طیوبو وارد یه مقری بشه دو دلیل داره. یا تشویق و یا تعلیق و انگاری دومی گلوی منو گرفته بود. _ماهم همینطور ، رزِ سرخ ! این حرف از عضو وان شنیده شد. اینجا تمامی افراد اسم خاص و مخصوصی داشتن که به عنوان لقب ازش یاد میشد ولی عضو طیوبو اسم اعدادی داشتن. وان ، تو ، ثری ، فور ، فایو و مهمترین سیکس! شاید فکر کنید مهم ترین باید وان باشه ولی دقیقا برعکسه. ثری_ رز سرخ ، متاسفم که اولین دیدار حضوری ما اینجوری رقم میخوره و برای اخطار ویژه! چشمام تیز تر و سعی در کنترل اعصابم داشتم. ثری_ اخطار ما .... +ببخشید!! همه تعجب وار به من نگاه کردن . عصبانیت از چهره همه نمایان بود.. خب اینکه بپری تو حرف یه عضو قانون شکنی بود اما بازم نه برای من! + من در حال حاضر ماموریت و پروژه ای دارم که رو به اتمامه. پایان اون پروژه من با شما صحبت میکنم. باش؟ خب میتونم بگم این سومین قانون شکنی من حساب میومد. دستور به عضو ! تو_ فکر کنم تو متوجه نشدی! تو اخطار ویژه گرفتی و از این پرونده حذفی! دیگه نمیتونی این پرونده رو مدیرت کنی. ثری_ حالا هم بهتره به جای خراب کردن بیشتر پل های پشت سرت ، بیخیال شی و بری پِی بقیه کارا! وان_ تو و تیمت از الان تا ۴۰ روز مانع از هرنوع کار بدون اطلاع طیوبو ان.بهتره گوش بدید تا.... https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت چهل و ششم ] ساحل: دستمو محکم کبوندم روی میز. همه اعضا کپ کردن. عصبانی و متعجب شدن. +حس میکنم زبون خوش روی شما اثر نداره!!! من یکبار دیگه بخاطر طیوبو حرفمو تکرار میکنم. من ، رز سرخ ، گادِ سرخکده اعلام می‌کنم که از این پروژه دست نمیکشم و هر کس ، تاکید می‌کنم هرکس بخواد به هر دلیلی جلومو بگیره رو از سر راه برمیدارم! ترس و خوف توی چشمای یک یک اونها واضح و نمایان شد. آره این بود. این بود رز سرخ! معلوم بود اولین باریه که کسی باهاشون اینجوری صحبت کرده. خواستم از سالن حلقه بیرون برم برگشتم و سمت در حرکت کردم ولی صدایی از پشت سرم منو از حرکت انداخت. سیکس_ چه تضمینی میدی ؟ همه به سیکس خیره شدن. هیچکس انتظار حرف از رو نداشت. توی نقطه ی تاریک و پنهون سالن نشسته بود من شنیده بودم که تا حالا بیش از چند ساله فقط گوش میده و هیچ حرفی توی حلقه نمیز نه. اما انگار من به حرفش درآورده بودم. من بزرگترین عضو طیوبو رو به حرف درآوردم. +من خودمو وسط گذاشتم! _این مهم نیست. تو خودتو از عمد یا غیر عمد طعمه کردی و به عنوان یه گاد ، داشتی افرادتو به باد میدادی! به این میگن بی ارزگی نه وسط گذاشتن جون و تضمین! حرفاش تلخ و زهرآگین بودن. ناخودآگاه خشمگین سمت میزش خیزش بردم و روبروی صورتش که می‌شد گفت از نزدیک ترسناک تر بود ایستادم. +من از انجام این کار هدف داشتم. اونجا افراد خودمو داشتم. بدون اینکه لو برم از بین افراد سوکو بیرون اومدم. اطلاعتح کشیدم بیرون و حالا، تو چشماش زل زدم شاید می‌شد گفت سرد ترین و بی رحم ترین چشمایی بود که تو عمرم دیده بودم. +حالا منی که تو لقب بی ارزه به دادی قراره با کِی سی قرارداد ببندم! همه از تعجب ماتشون برد. البته جز سیکس! بایدم تعجب کنن. کِی سی نهادی بزرگ و دست نیافتنی بود. حتی بزرگتر از طیوبو. متاسفانه عضو های طیوبو هنوز باهاشون بی ارتباط بودن و سعی بر پیدا کردنشون داشتن‌ ولی حالا من راهِ صد ساله ی اونارو چند ماهه طِی کرده بودم. انتظار تعجب از سیکس هم داشتم ولی انگار نه انگار. برای چند لحظه همون جور خیره به چشمام موند و بعدش حرفی زد که همه رو از جمله منو شوکه کرد. _این دختر با دستور شخصی و رسمی من از این به بعد الماسِ سیاهه!! https://eitaa.com/atefehdard
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر نظرتون درباره ی رمان بسیار ارزشمنده. پس با ما به اشتراک بزارین. ممنون.✨😘